
۱. روزنامه دنیای اقتصاد
تیتر: در ضرورت ثبات و سازگاری
نویسنده: فریدون مجلسی
مذاکرات رسمی و غیررسمی، توانستهاند دستکم در این چند شب آتش جنگ را خاموش کنند و همین خود نشانه آن است که مسیر درستی آغاز شده است. مهمترین معیار ارزیابی این مذاکرات، کاهش تنش و جلوگیری از ادامه جنگ است. پایان دادن به این جنگ و بازنگری دائمی در محاسبات سیاست خارجی، ضرورتی انکارناپذیر است.
بدیهی است که در نهایت عقلانیت باید بر تمام امور پیروز شود. عقلانیت حکم میکند جنگی که بیدلیل به ایران تحمیل شده است، هرچه زودتر پایان یابد تا مردم فرصت زندگی پیدا کنند و از التهاب دائمی، نااطمینانی و تعطیلیهای پیدرپی که اقتصاد کشور را به زانو درآورده است، رهایی یابند. جنگ برنده ندارد، اما بازنده آن همیشه کشوری است که فقیرتر باشد و هزینه بیشتری بپردازد. هر خسارت -حتی اگر بعدها جبران یا بازسازی شود- در اصل جبرانناپذیر است؛ زیرا منابعی که صرف تعمیر و بازسازی میشوند، میتوانستند در مسیر توسعه، عمران و رفاه مردم هزینه شوند. بنابراین، کشوری که آسیب بیشتری متحمل میشود، بازنده واقعی جنگ است.
پیروزی به این معنا نیست که کشوری از میان نرود. پیروزی بهمعنای بقا همراه با عزت، رفاه و احترام در جامعه جهانی است. پیروزی به معنای امکان برقراری روابط عادی و تجارت آزاد با همه کشورها، بدون مانع و محدودیت است. پیروزی بهمعنای استقلال اقتصادی است؛ بهگونهایکه برای دسترسی به داراییهای خود، نیازمند اجازه هیچ دولت خارجی، از جمله خزانهداری آمریکا نباشیم و دیگران درباره آزاد شدن یا نشدن اموال متعلق به ملت ایران تصمیم نگیرند.
بخشی از مشکل کنونی ایران با دولت آمریکا بیش از آنکه ریشه در اختلاف میان دو کشور داشته باشد، به ویژگیهای شخصیتی دونالد ترامپ و نیز رویکرد برخی تصمیمگیران داخلی بازمیگردد. این ویژگیها ریشه بسیاری از معضلات است و بیش از آنکه سیاسی باشند، رنگوبوی کودکانه دارند. یکی از مصادیق آن هم روحیه ترامپ است که بسیار دوست دارد از او تعریف شود یا اینکه جایزه صلح نوبل به او تعلق بگیرد.
با وجود اینکه چنین رفتارهای کودکانهای در سپهر سیاسی دیده میشود اما چندی پیش، سخنگوی سپاه اعلام کرد تصمیم به آتشبس و انعقاد تفاهمنامه تصمیم نظام است، سپاه پاسداران هم بخشی از این نظام است و وقتی که نظام به یک تصمیم رسیده است، حتما سپاه هم آن تصمیم را تمکین خواهد کرد. امید است این بار تصمیمگیران به این نتیجه برسند که زمان پایان دادن به این مسیر فرا رسیده است؛ مسیری که تنها بر کشور هزینه تحمیل کرده است. مردم ایران باید فرصت زندگی دوباره داشته باشند؛ باید بتوانند شاد باشند، در جامعه جهانی حضور فعال داشته باشند، از هنر، موسیقی، سینما، تئاتر و همه مظاهر طبیعی زندگی بهرهمند شوند. باید قدرت خریدشان بازگردد و ارزش پول ملی دوباره احیا شود. سالهاست گروهی نسبت به این وضعیت هشدار دادهاند؛ دشنام شنیدهاند، تحقیر شدهاند و متهم شدهاند، اما کمتر کسی از تصمیمگیران و مسببان وضع موجود پاسخ خواسته است.
کشوری که کمتر از یکدرصد اقتصاد جهان را در اختیار دارد، باید راه بهینه مقابله با بزرگترین اقتصاد، بزرگترین صنعت و پیشرفتهترین فناوری جهان را پیدا کند. البته این جنگ نشان داد ایران از توان دفاعی قابل توجهی برخوردار است؛ توانی که میتواند در برابر تهدیدهای منطقهای بازدارندگی ایجاد کند. اما همین که این توان اثبات شده، دیگر ضرورتی ندارد کشور خود را درگیر تقابلی فرسایشی کند که نتیجهای جز آسیب بیشتر ندارد. همسایگان ثروتمند ما نباید مایه حسادت باشند، بلکه باید فرصتی برای همکاری اقتصادی تلقی شوند. آنها میتوانند بازارهای مناسبی برای کالاهای ایرانی باشند و در مقابل، کالاهای مورد نیاز ما را با هزینه کمتر و در فاصلهای کوتاهتر تامین کنند.
ایران با منابع طبیعی، سرمایه انسانی و ظرفیتهای اقتصادی خود میتوانست کشوری باشد که دیگران به آن غبطه بخورند، نه اینکه بخش بزرگی از ثروت و فرصتهایش طی دههها از میان برود. اگر در یک حوزه توانستهایم به سطح بالایی از توانمندی برسیم، همان دستاورد را حفظ کنیم؛ اما اجازه دهیم سایر بخشهای اقتصاد نیز رشد کنند. نباید اجازه داد صنعت فولاد که حاصل آرزوی دو قرن ملت ایران بوده است، آسیب ببیند. نباید صنعت پتروشیمی و زنجیره گسترده صنایع پاییندستی آن که اشتغال صدها هزار نفر به آن وابسته است، قربانی جنگ شود. نباید شرایطی ایجاد شود که حتی قیمت یک کیسه پلاستیکی از خود نان بیشتر شود. اینها هزینههایی است که کسانی که تنها به ضربه زدن میاندیشند، نه محاسبه میکنند و نه درباره آنها سخن میگویند.
دغدغهمندانی که نسبت به این روند هشدار میدهند، بیش از هر چیز نگران ثروت، صنعت، زیرساخت، خانهها و جان انسانهایی هستند که در این میان از دست میروند. خواسته دلسوزان این مرز و بوم نیز روشن است؛ جنگ باید پایان یابد. این توقف چندروزه نباید تنها یک وقفه موقت باشد. ایران بیش از این توان تحمل تعطیلی، نااطمینانی و فرسایش اقتصادی را ندارد و باید در مسیر صلح، ثبات و سازگاری پایدار قرار گیرد.
۲. روزنامه تعادل
تیتر: «فساد»، تهدیدی فراتر از دشمن خارجی
نویسنده: مجیدرضا حریری
اظهارات اخیر مسوولان قضایی و نظارتی درباره عملکرد تراستیها و ابهام در سرنوشت دهها میلیارد دلار، بار دیگر یک واقعیت تلخ را پیش چشم افکار عمومی قرار داده است: خطری که از ناحیه فساد اقتصادی متوجه کشور میشود، در بسیاری موارد از تهدیدات بیرونی عمیقتر و ویرانگرتر است. اگر دشمن خارجی از بیرون فشار میآورد، فساد میتواند از درون، بنیان اعتماد عمومی، کارآمدی حکمرانی و ثبات نظام تصمیمگیری را فرسوده کند. اظهاراتی که طی روزهای اخیر از سوی دادستان کل کشور، رییس قوه قضاییه و همچنین رییس سازمان بازرسی کل کشور درباره فساد اقتصادی و نقش تراستیها مطرح شده، به اندازه کافی هشداردهنده است. کسانی مانند من که به جزییات این پروندهها دسترسی مستقیم ندارند، طبیعی است که قضاوت خود را بر پایه همان اطلاعاتی بنا کنند که مسوولان رسمی اعلام میکنند. اما حتی همین اطلاعات رسمی نیز برای درک عمق ماجرا کفایت میکند. وقتی کشوری برای تامین چند میلیارد دلار منابع، ناچار به مذاکره و چانهزنیهای دشوار با کشورهای مختلف میشود، شنیدن این گزاره که دهها میلیارد دلار منابع ارزی یا بازنگشته یا محل وصول آن مبهم است، نمیتواند یک خبر عادی تلقی شود. این نشانه یک عارضه بزرگ در ساختار اقتصادی و نظارتی کشور است. سالهاست گفته میشود مشکل اصلی این کشور فقط در فشار خارجی، تحریم یا دشمنی قدرتهای بیرونی خلاصه نمیشود. البته تردیدی نیست که امریکا، اسراییل و دیگر دشمنان شناخته شده ایران در پی وارد کردن فشار و آسیب به کشور هستند. اما واقعیت این است که جامعه ایران در بزنگاههای حساس، در برابر تهدید خارجی رفتار قابل توجهی از خود نشان داده است. در همین یکسال اخیر، با وجود همه دلخوریها، گلایهها و انتقادهایی که نسبت به شیوه حکمرانی وجود داشته، مردم حول مفهوم «میهن» کنار هم ایستادهاند و از کشور دفاع کردهاند. این یک سرمایه مهم ملی است و نشان میدهد دشمن خارجی، هر چند میتواند خسارت وارد کند، اما به تنهایی قادر نیست بنیان این کشور را از هم بپاشد. مساله آنجاست که فساد اقتصادی از جنس دیگری است. فساد، آرام، تدریجی و از درون عمل میکند. اگر دشمن خارجی به دیوارهای یک کشور حمله میکند، فساد به ستونهای آن آسیب میزند. این همان خطری است که باید بسیار جدیتر از گذشته دیده شود. فساد اقتصادی میتواند مناسبات تصمیمگیری را منحرف کند، منابع عمومی را به جیب گروهی خاص سرازیر کند، اعتماد مردم را از بین ببرد و در نهایت، نظام اداری و سیاسی را از درون دچار فرسایش کند. به همین دلیل است که باید گفت تهدید فساد، کمتر از تهدید خارجی نیست، بلکه در مواردی حتی میتواند ویرانگرتر باشد.
در پروندههای بزرگ فساد، معمولا با یک تخلف صرفا اقتصادی روبهرو نیستیم. هیچ فساد کلانی بدون پشتوانه و پیوند سیاسی شکل نمیگیرد. این رابطه نیز یکطرفه نیست. از یکسو برخی سیاسیون با فراهم کردن پوشش، نفوذ یا حاشیه امن، به مفسدان کمک میکنند و از سوی دیگر، مفسدان اقتصادی نیز در ازای آن، به تثبیت موقعیت سیاسی حامیان خود یاری میرسانند. به این ترتیب، یک پیوند خطرناک میان قدرت اقتصادی و قدرت سیاسی شکل میگیرد؛ پیوندی که اگر مهار نشود، میتواند ساختار تصمیمگیری کشور را به نفع اقلیتی ذینفع منحرف کند و منافع عمومی را به حاشیه براند. از همینرو، مبارزه با فساد اقتصادی نباید تابع ملاحظات جناحی، حزبی، سببی یا نسبی باشد. در نقطهای از تاریخ کشور قرار داریم که دیگر نمیتوان با این مساله با ملاحظه و مماشات برخورد کرد. هر نوع تبعیض در مواجهه با فساد، خود به بازتولید فساد منجر میشود. اگر قرار باشد تنها با حلقههای ضعیفتر یا عوامل فرعی برخورد شود و کانونهای اصلی قدرت و ثروت از تیررس مصون بمانند، نتیجهای جز بیاعتمادی عمومی به دست نخواهد آمد. مردم زمانی مبارزه با فساد را باور میکنند که احساس کنند قانون برای همه یکسان اجرا میشود. در این میان، تجربه برخی کشورها نیز قابل تامل است. در چین، سالها مبارزه با فساد بیشتر متوجه سطوح پایینتر بود، اما در دورهای این رویکرد تغییر کرد و این پیام مطرح شد که برخورد فقط با «مگسها» کافی نیست، بلکه باید «ببرها» نیز هدف قرار گیرند. اهمیت این رویکرد در آن بود که جامعه احساس کرد ارادهای واقعی برای پاکسازی ساختارها به وجود آمده است. نتیجه چنین رویکردی، فقط برخورد قضایی با چند متهم نبود، بلکه افزایش اعتماد عمومی، تقویت پیوند میان مردم و حاکمیت و بهبود کارآمدی نظام اداره کشور را نیز به همراه داشت. این تجربه برای ما هم میتواند الهامبخش باشد، البته نه به معنای الگوبرداری ساده، بلکه به معنای فهم این اصل که مبارزه با فساد وقتی اثرگذار میشود که پیوسته، بیتبعیض و معطوف به کانونهای اصلی باشد. نکته مهم دیگر آن است که جامعه ایران از دیدن «موج»های مقطعی مبارزه با فساد خسته شده است.
در سالهای گذشته، بارها پروندههایی مطرح شده، نامهایی بر سر زبانها افتاده و حساسیتهایی شکل گرفته، اما آنچه تعیینکننده است نه آغاز پرسر و صدای پروندهها، بلکه پیگیری مستمر، شفاف و بیوقفه آنها تا رسیدن به نتیجه است. افکار عمومی بیش از هر چیز به تداوم و صداقت در این مسیر نگاه میکند. اگر این پیگیریها مقطعی باشد، یا در میانه راه متوقف شود یا صرفا به سطوح پایین محدود بماند، اثر اجتماعی خود را از دست میدهد. امروز بیش از هر زمان دیگر، کشور به یک عزم ملی برای مقابله با فساد نیاز دارد؛ عزمی که از مردم تا بالاترین سطوح مسوولیت را دربر بگیرد. نشانههایی از این حساسیت در سخنان اخیر مسوولان دیده میشود و این خود میتواند امیدبخش باشد. اما شرط اصلی آن است که این حساسیت به یک روند پایدار و قابل سنجش تبدیل شود. مبارزه با فساد، اگر جدی، مستمر و بدون تبعیض دنبال شود، نه فقط به حفظ منابع ملی کمک میکند، بلکه میتواند سرمایه اجتماعی را نیز ترمیم کند؛ سرمایهای که برای عبور از هر بحران داخلی و خارجی، حیاتی است.
۳. روزنامه کیهان
تیتر: مأموریت تازه عروسک خیمهشببازی در دریای خزر
نویسنده: جعفر بلوری
بامداد شنبه سوم مرداد ماه بود که در لابهلای اخبار مربوط به جنگ، خبری متفاوت منتشر شد. خبر، «جنگی» بود اما کمی با سایر خبرهای مربوط به جنگ فرق داشت: حمله اوکراین به یک شناور تجاری ایرانی حامل آهن! در دریای خزر. عجیبتر این بود که، بلافاصله بالاترین مقام اجرائی اوکراین یعنی زلنسکی رسماً مسئولیت این تجاوز را برعهده گرفت و مدعی شد، کشتیهایی را هدف قرار داده است که «محمولههای مرتبط با تأمین تسلیحات ایران برای روسیه» را حمل میکردند! این در حالی است که منطقی به نظر نمیرسد ایران در این جنگ که وجودی و تمام عیار است، برای کشور دیگری سلاح یا مواد لازم برای ساخت سلاح ارسال کند! در این اتفاق بیسابقه یک ملوان ایرانی به شهادت رسید و چند نفر دیگر زخمی شدند. حمله اوکراین به کشتی تجاری ایران در دریای خزر، یک هشدار راهبردی است. این اقدام که با پذیرش رسمی زلنسکی همراه شد، نشان میدهد دامنه منازعه از شرق اروپا به منطقه قفقاز و داخلی ایران کشیده شده است. اما چرا اوکراین کشتی ما را هدف قرار داد؟ پاسخ ایران باید چگونه باشد؟ آیا جنگ بین ایران با آمریکا و رژیم صهیونیستی در حال گسترش و جهانی شدن است؟ با دو مقدمه کوتاه، سراغ پاسخ این سؤالها میرویم.
یک- این روزها تا دلتان بخواهد در رسانهها و اندیشکدههای غربی و آمریکایی-چه دموکرات و چه جمهوریخواه- اذعان میکنند، ترامپ در این جنگ قافیه را باخته و به قول ستوننویس «نیویورک تایمز»، «در دام جنگ ایران گرفتار شده و برای نجات دست و پا میزند.» میتوانیم در این سطور نام دهها روزنامه و کارشناس متبحر و معتبر غربی و از طیفهای مختلف را نام ببریم که ترامپ و آمریکا را «بازنده بزرگ جنگ با ایران» میدانند و برای این ادعای خود دلایل اقناعکننده میآورند.
دو- رژیم صهیونیستی با بهرهبرداری از فرصت شخصیت احمق و خودشیفتهای مثل ترامپ، آمریکا و کل منطقه را وارد جنگ کرده و خود مدتی است کنار کشیده و در حال تماشای این جنگ است! این رژیم نشان داده است که، نابودی کشورهای عربی و غیر عربی و حتی تضعیف آمریکا و کشته شدن نظامیان این کشور، ذرهای برایش اهمیت ندارد. شما فکر میکنید چنانچه نتانیاهو گزارش دیروز «وال استریت ژورنال» را که در آن به «تخریب گسترده پایگاههای آمریکا در منطقه» و
«ته کشیدن ذخایر تسلیحاتی» این کشور در نتیجه جنگ با ایران اشاره شده بخواند و متوجه شود که «بازسازی ذخایر موشکی آمریکا حداقل ۳ تا ۶ سال زمان خواهد برد»، برایش اهمیتی خواهد داشت؟! یا اظهارات نماینده جمهوریخواه و همحزبی ترامپ یعنی «توماس مسی» را بخواند که یکشنبه هشدار داده است که آمریکا «به خاطر اسرائیل زرادخانه موشکی خود را از دست داده، ذخایر نفتی خود را خالی کرده و بر بدهیهای خود افزوده است... آمریکا در اثر جنگ با ایران به شدت تضعیف شده است.» خم به ابرو خواهد آورد؟! یا خبر موثق کشته شدن دستکم ۲۰۰ نظامی آمریکایی در حملات ایران را اگر بشنود، برایش اهمیتی دارد؟!
سه- از ترکیب دو نکته بالا، میتوان پاسخ یکی از سؤالهای این یادداشت یعنی، چرایی ورود اوکراین به جنگ با ایران را فهمید. رژیم صهیونیستی برای رسیدن به اهداف خود حاضر است، تمام دنیا را وارد این جنگ کند. وقتی کشوری در
قد و قواره آمریکا با فشار صهیونیستها وارد جنگ شده است، چرا اوکراین را وارد نکند؟! مگر اوکراین تحت حاکمیت زلنسکی، از خود استقلال دارد؟! زلنسکی را به هیچ وجه نباید دارای شخصیت و حکومت مستقل دید. او اختیاری از خود ندارد و یک عروسک خیمه شب بازی است؛ به شدت وابسته به حمایتهای آمریکا و اروپاست و بدون کمک آنها، یک هفته دوام نمیآورد. برای غرب «اوکراین» همان کارکردی را دارد که برای رژیم صهیونیستی «آمریکا، اعراب و...» کارکرد دارند. اوکراین گوشت دم توپِ ناتو برای مقابله با روسیه است. اینکه زیرساختی برای اوکراین باقی نمانده و تاکنون بر اساس برخی گزارشها چیزی بالغ بر ۶۰۰ هزار اوکراینی کشته و حدود
۴۵۰ هزار نفر نیز زخمی شدهاند، برای ناتو همان قدر اهمیت دارد که شهادت نزدیک به ۸۰ هزار نفر در غزه (که برخی برآوردها آن را تا ۸۰۰ هزار نفر هم اعلام کردهاند چون ساختار غزه چنان از هم فروپاشیده که بررسی عدد و رقم واقعی تقریباً غیر ممکن است). در یک جمعبندی میتوان گفت، ورود اوکراین به جنگ با ایران میتواند همان دلایلی را داشته باشد که ورود آمریکا، ناتو و برخی مرتجعین عرب وارد جنگ با ایران شدهاند. حمله اوکراین به کشتی ایرانی میتواند یک اقدام تاکتیکی برای گسترش دامنه فشار بر محور ایران-روسیه باشد و بیتردید با هماهنگی ناتو و رژیم صهیونیستی انجام شده است.
چهار- شاید یکی از مهمترین دلایلی که اوکراین را وارد این جنگ کرده، گرفتن تمرکز ایران از تنگه هرمز، رژیم صهیونیستی و آمریکاست. امروز بزرگترین نقطه قوت ایران اسلامی-پس از عنایات خدای مهربان- تسلط بر تنگه هرمزی است که بسیاری معتقدند، از بمب اتم موثرتر است و ترامپ و اقتصاد آمریکا را به شدت تحت فشار قرار داده است. لذا ضمن حفظ کنترل این سلاح استراتژیک، زدن صاحبان این دلقک نیز به شدت توصیه میشود. فراموش نکنیم در این جنگ وجودی، جایی که هرگز نباید امن بماند، آغازگر این جنگ یعنی سرزمینهای اشغالی است. دوباره تأکید میکنیم، رژیم اسرائیل به هیچ عنوان نباید در حاشیه امن قرار بگیرد! این رژیم به قول سردار شهید سلیمانی، «سگ هار است» و چنانچه ضعف و ترس و عقبنشینی ببیند، تعقیب میکند. نتانیاهو دیروز در حالی برای هشتمین بار به دیدار «سگ زرد» رفت که اعلام کرده بود، موضوع ایران در صدر این دیدار قرار دارد و... ایران را رها نخواهد کرد! مبادا چنین دشمنی را رها کنید! بنابراین ایران باید با هوشمندی، ضمن پاسخ دادن متناسب به تجاوز اوکراین، از افتادن در دام ناتو و رژیم صهیونیستی پرهیز کند و ابتکار عمل را در دست گیرد.
پنج- هیچ بعید نیست با ورود جدی اوکراین به این معرکه، «جنگ جهانی» دیگری کلید بخورد؛ چرا که تمام علائم یک جنگ جهانی مشهود است. به ترکیب کشورها و جنگ نگاه کنید: روسیه، اوکراین، ۳۲ کشور عضو ناتو، رژیم صهیونیستی، کشورهای مرتجع عربی، ایران، متحدان ایران و... ضمن اینکه وزارت خارجه ایران نیز حملات به کشتیها در دریای خزر را به «تحریکاتِ پیش از آغاز جنگ جهانی اول» تشبیه کرده و روسیه نیز در واکنش به روند تحرکات نظامی کییف، «توسعه جغرافیای عملیات جنگی از سوی اوکراین» را «غیر قابل انکار» و «کاملاً مشهود» دانسته است. گویا امروز روح «ویلهلم دوم» و «آدولف هیتلر» در کالبد ترامپ و نتانیاهو حلول کرده و هیچ بعید نیست اهداف توسعهطلبانه این دو بیمار روانی نیز آتش جنگ جهانی سوم را روشن کند. در چنین فضائی، صحبت از «مذاکره» و «حل بحران از طریق گفتوگو» آن هم با روانپریش خودشیفتهای مثل ترامپ، اگر خوشخیالی نباشد، سادهاندیشی محض است. آیا با دشمنی که هدفش را خیلی واضح و عیان اعلام کرده و گفته «به دنبال براندازی، تضعیف و تجزیه ایران» است، میتوان با مذاکره به نتیجه رسید؟! پیش از این گفتهایم اینجا نیز تکرار میکنیم، قبل از شروع جنگ، باید با «تمام قوا» برای روشن نشدن آتش جنگ تلاش کرد اما وقتی جنگی تحمیل شد، با همان «تمام قوا» باید وارد میدان شد و دشمن را سرجایش نشاند و چنین دشمنی را نمیتوان با گفتوگو سر جایش نشاند.
۴. روزنامه اطلاعات
تیتر: سیاه و سفیدنرخ سود بانکی
نویسنده: فرشاد پرویزیان
دانشجویان رشتههای علوم اقتصادی در ابتدای مباحث اقتصاد کلان و آشنایی با ادبیات کینزی میآموزند که مصرف کلان خانوارها تابعی از درآمد جامعه است و با افزایش درآمد پس از مالیات، مصرف به اندازه ضریبی از درآمد افزایش مییابد. همین ضریب هم از طریق افزایش تقاضا، اثر فزایندهای بر تحقق درآمد کل بر جای میگذارد.
در مقابل، در ادبیات اقتصاددانان کلاسیک و اسلاف آنان، تصمیم مصرف و پسانداز بیش از هر چیز تحت تأثیر نرخ بهره قرار دارد. اگرچه در کشور ما نرخ بهره به معنای متعارف آن وجود ندارد و مصرفکنندگان در عمل به نرخ سود اسمی سپردههای بانکی توجه میکنند، اما همین نرخ برای طرح بحث کفایت میکند. با افزایش این نرخ، خانوارها به افزایش پسانداز و کاهش مصرف تشویق میشوند. از سوی دیگر، افزایش نرخ سود، میل بنگاهها به دریافت وام را کاهش داده و در نتیجه سرمایهگذاری افت میکند تا در نهایت، بازار در سطحی از نرخ بهره به تعادل برسد.
حال اگر شرایط معکوس شود و نرخ سود کاهش یابد، خانوارها به افزایش مصرف و کاهش پسانداز تمایل پیدا میکنند و همزمان بنگاهها هم انگیزه بیشتری برای دریافت تسهیلات و سرمایهگذاری خواهند داشت. اما پرسش اینجاست که این وامها از چه منبعی تأمین میشوند، در حالی که منابع حاصل از پسانداز خانوارها نزد شبکه بانکی کاهش یافته است؟
دقیقاً در همین نقطه، نقش پولآفرینی بانکها آشکار میشود. برای بانک، خلق پول و اعطای تسهیلات فعالیتی سودآور است. با این حال، در هر مدل و مکتب اقتصادی که موضوع را بررسی کنیم، اگر بخش تولید از بهرهوری و فناوری مناسب برخوردار نباشد، این خلق پول جدید، هر نتیجهای که داشته باشد، در نهایت به رونق پایدار تولید و اشتغال منجر نخواهد شد و در بلندمدت، آثار تورمی آن اجتنابناپذیر است.
به خاطر بیاورید زمانی را که بانکها جنگ جذب سپرده به راه انداختند و مفهوم سود روزشمار را در سطح جامعه رواج دادند، سپس کاهشهای دستوری نرخ سود بانکی را هم به آن اضافه کنید؛ مجموعه سیاستهایی که در کنار خلق پول، با این شعار همراه بود که مشکل اشتغال هم حل خواهد شد، اما در عمل، گرداب تورمی سالهای بعد را رقم زد.
جدا از نقش شبکه بانکی که در دهههای گذشته از نظارت کافی برخوردار نبود، فراموش نکنیم که لمپنیسم در حوزه اقتصاد، نتیجهای جز اتلاف منابع و ثروت و شکلگیری دورههای شدید تورمی و رکودی به همراه نخواهد داشت. باور کنیم اقتصاد، علم است و دارای تخصصهای گوناگون. همانگونه که برای درمان بیماریهای اعصاب و روان به متخصص ارتوپدی مراجعه نمیکنیم، هر اقتصاددانی هم صلاحیت نسخهپیچی برای حوزه پولی را ندارد؛ چه رسد به متخصصان سایر حوزههای مدیریت، مالی، حسابداری یا مهندسی. آثار چنین سیاستگذاریهایی هم بهتدریج از اقتصاد فراتر رفته و در روابط اجتماعی و فرهنگی جامعه نمایان خواهد شد.
۵. روزنامه اعتماد
تیتر: روایتی از پایان یک هژمونی
نویسنده: علیرضا رجایی
در روزهای پایانی تیر و آغاز مرداد ۱۴۰۵، چهار گزارش راهبردی از معتبرترین اندیشکدههای غربی - چتمهاوس، بروکینگز و شورای آتلانتیک - تقریبا همزمان منتشر شدند. هر یک به یک بحران جداگانه پرداخته بودند، اما در کنار هم، روایتی واحد را ترسیم میکنند؛ نظم منطقهای و جهانی که مبتنی بر هژمونی امریکا بود، در آستانه دگرگونی قرار گرفته و خاورمیانه وارد فاز جدیدی از بیثباتی و چندقطبی شدن شده است. آنچه این گزارشها را از تحلیلهای معمول متمایز میکند، اذعان صریح یا ضمنی به موفقیت راهبرد جمهوری اسلامی ایران در تغییر موازنه قدرت است. از برنامه هستهای و محاصره دریایی تا بحران مشروعیت رژیم صهیونیستی و افول نقش جهانی امریکا، همه نشانههایی از یک تحول ساختاری را بازتاب میدهند که در آن ایران و متحدانش به بازیگرانی تعیینکننده تبدیل شدهاند.
اول؛ انتخابات اسراییل، همهپرسی بر سر آینده یک رژیم- یوسی مکلبرگ، پژوهشگر ارشد چتمهاوس، در یادداشت ۲۲ جولای ۲۰۲۶، انتخابات پیشروی رژیم صهیونیستی را «بیسابقه» خوانده و آن را صرفا یک رقابت سیاسی نمیداند. از نگاه او، این انتخابات به «همهپرسی درباره آینده سیاسی، اجتماعی و امنیتی اسراییل پس از ۷ اکتبر ۲۰۲۳» بدل شده است. او از شکافهای عمیق اجتماعی، بحران اعتماد به نهادهای حاکمیتی، ناکامی اطلاعاتی و نظامی و نیز فشارهای اقتصادی و انزوای بینالمللی سخن میگوید، اما شاید مهمترین نکته تحلیل مکلبرگ، اشاره به ضعف ساختاری اپوزیسیون باشد. به اعتقاد او، مخالفان نتانیاهو نه تنها رهبری واحد ندارند، بلکه به جای ارایه چشماندازی نو، صرفا بر مخالفت با شخص نتانیاهو متمرکز شدهاند. این یعنی بحران در رژیم صهیونیستی، فراتر از یک دولت خاص است و به فروپاشی اعتماد عمومی و گسست اجتماعی دامن زده است. حتی اگر نتانیاهو کنار رود، ثبات سیاسی به طور خودکار بازنخواهد گشت. از منظر راهبردی، این فضا برای ایران هم فرصت است و هم تهدید. از یکسو، چنددستگی داخلی رژیم صهیونیستی، اجماع ضدایرانی را تضعیف میکند. ازسوی دیگر، تجربه نشان داده که در آستانه هر انتخابات، خطر ماجراجویی نظامی برای تغییر فضای افکار عمومی افزایش مییابد.
پنجره زمانی تا اکتبر ۲۰۲۶، حساسترین دوره برای هرگونه اقدام تحریکآمیز علیه ایران است.
دوم؛ توافق هستهای امریکا و عربستان؛ اعتراف به شکست یا تغییر راهبرد؟ ویلیام وکسلر از شورای آتلانتیک، در مقالهای با تاریخ ۲۳ ژوئیه ۲۰۲۶، توافق جدید هستهای واشنگتن و ریاض را نقطهعطفی در سیاست عدم اشاعه معرفی کرده و آن را طرح «C» مینامد. او بهصراحت مینویسد که این تغییر، نتیجه «شکست نسبی راهبردهای پیشین امریکا در مهار برنامه هستهای ایران» است. در دهههای گذشته، امریکا ابتدا با «اتم برای صلح» طرح A و سپس با عملیاتهای مخفی، سایبری و نظامی طرح B تلاش کرد اشاعه را متوقف کند. اما اکنون، به جای جلوگیری، به «مدیریت» روی آورده است؛ یعنی به عربستان اجازه غنیسازی میدهد، اما با محدودیتهای شدید و وابستگی به امریکا. آنچه این تغییر را معنادار میکند، انگیزه اصلی آن است: جلوگیری از همکاری هستهای عربستان با چین یا روسیه. این توافق را میتوان از چند منظر تحلیل کرد؛ نخست، اعتراف به اینکه ایران با تداوم برنامه هستهای خود، عملا کشورهای منطقه را به بازنگری در معادلات امنیتی واداشته است. دوم، شکستن «تابوی غنیسازی» در منطقه که میتواند به مسابقه تسلیحات هستهای دامن بزند. سوم، فرصتی برای ایران که با استناد به این تبعیض آشکار، حق غنیسازی خود را در هرگونه مذاکره آتی با قدرت بیشتری پیگیری کند. البته نباید از تهدید این توافق نیز غافل شد؛ چراکه ممکن است سایر کشورهای منطقه نیز خواهان امتیازات مشابه شوند.
سوم؛ محاصره دریای سرخ و هرمز؛ اهرم فشار اقتصادی که کارآمدی خود را ثابت کرده است.در گزارش چتمهاوس که ۲۴ ژوئیه ۲۰۲۶ منتشر شده، نیتیا لب شوارتز و فریا المسلمی به اعلام محاصره دریایی دریای سرخ علیه عربستان توسط حوثیها پرداخته و آن را بحرانی بیسابقه میدانند. آنان معتقدند که همزمانی تهدید در تنگه بابالمندب و تنگه هرمز، سه مسیر اصلی تجارت جهانی را با اختلال مواجه کرده است.نویسندگان به صراحت راهبرد ایران را «تشدید برای کاهش تنش» توصیف میکنند؛ یعنی افزایش هزینههای نظامی و اقتصادی برای وادار کردن امریکا به عقبنشینی و بازگشت به میز مذاکره از موضع ضعف. آنان همچنین تاکید دارند که حوثیها اهداف مستقل خود را دنبال میکنند و صرفا مجری سیاستهای تهران نیستند، اما در عمل، هماهنگی راهبردی با ایران، فشار بر غرب و متحدانش را چند برابر کرده است.
نکته جالب، اذعان نو- نویسندگان یادداشتهای فوق به این متغیر اشاره کردهاند که موفقیت حوثیها نه در غرق کردن کشتیها که در ایجاد نااطمینانی و افزایش هزینههای بیمه و حمل و نقل است. به عبارتی، بحران بیش از آنکه نظامی باشد، اقتصادی و روانی است. آنان همچنین درباره فروپاشی امنیت جمعی هشدار میدهند و معتقدند که مذاکرات دوجانبه کشورها با حوثیها، اصل آزادی کشتیرانی را تضعیف خواهد کرد. این هشدار، نشان از موفقیت چشمگیر راهبرد فشار چندلایه ایران دارد.
چهارم؛ نظم جهانی در گذار؛ از هژمونی امریکا تا چندقطبی بیثبات- در پادکست بروکینگز که ۲۱ ژوئیه ۲۰۲۶ با حضور رابرت کاگان منتشر شد، پرسش محوری این است: اگر امریکا از نقش رهبری جهان عقبنشینی کند، آیا چین جای آن را میگیرد؟ پاسخ کاگان - که یک نومحافظهکار و از مشاوران سابق دولتهای جمهوریخواه و دموکرات است - تأملبرانگیز است. او معتقد است که جنگ ایران منابع نظامی امریکا را تحلیل برده و تمرکز واشنگتن بر آسیا و مهار چین را کاهش داده است. اما در عین حال، چین علاقهای به پذیرش هزینههای رهبری جهانی ندارد. بهعبارتدیگر، جهان به سمت چندقطبی شدن میرود، نه هژمونی جدید. این چندقطبی، به گفته کاگان، با بیثباتی، رقابتهای منطقهای و کاهش کارآمدی نهادهای بینالمللی همراه خواهد بود. این تحلیل برای ایران دو پیام اساسی دارد؛ نخست، کاهش نقش امریکا در منطقه، فرصتی برای گسترش نفوذ و کاهش فشارهای خارجی است. دوم، بیثباتی حاصل از این گذار، میتواند تهدیدهای جدیدی ازجمله افزایش اقدامات ماجراجویانه توسط بازیگران منطقهای یا غیردولتی ایجاد کند. بنابراین، هوشمندی در مدیریت تعامل با قدرتهای شرقی و نیز آمادگی برای سناریوهای مختلف، ضرورتی انکارناپذیر است.
جمعبندی؛ ایران در برابر چهار بحران همزمان- آنچه از مجموع این چهار گزارش برمیآید، تصویر منطقهای و جهانی در حال گذار است که در آن:
نخست، رژیم صهیونیستی با عمیقترین بحران مشروعیت و انسجام داخلی خود روبهرو است و انتخابات پیشرو، هر چند فرصتی برای تضعیف اجماع ضدایرانی است، اما پنجره خطرناکی برای ماجراجویی نظامی پیشانتخابات نیز محسوب میشود.
دوم، توافق هستهای امریکا و عربستان، اگرچه نشان از شکست راهبردهای پیشین واشنگتن و اعتراف به قدرت چانهزنی ایران دارد، اما میتواند زمینهساز مسابقه هستهای در منطقه شود.
سوم، محاصره دریایی، به عنوان یک اهرم فشار اقتصادی
-روانی، کارآمدی خود را در تغییر موازنه هزینهها به نفع ایران و متحدانش ثابت کرده و جامعه جهانی را با دشواری در پاسخدهی مواجه ساخته است.
چهارم، گذار از نظم امریکامحور به چندقطبی شدن، فضایی پرنوسان و مبهم را پیشروی همه بازیگران قرار داده که در آن هم فرصتهای بیسابقه و هم تهدیدهای جدی وجود دارد.
در چنین شرایطی، آنچه میتواند مسیر آینده را تعیین کند، نه واکنشهای آنی و مقطعی، بلکه طراحی یک راهبرد جامع، متکی بر هوشمندی، صبر و بهرهگیری از کلیه ظرفیتهای دیپلماتیک، دفاعی و اقتصادی است. جمهوری اسلامی ایران با تکیه بر تجربه چند دهه مقاومت، هماکنون در موقعیتی قرار دارد که میتواند از این آشفتگی نظمساز، به عنوان فرصتی برای تحکیم جایگاه منطقهای و کاهش آسیبپذیریهای راهبردی بهره برد، اما نباید فراموش کرد که در این مسیر، خطرات جدی نیز کمین کردهاند که تنها با رصد مستمر، هماهنگی جبهههای مقاومت و تقویت ائتلافهای شرقی میتوان از آنها عبور کرد. جهان در حال تغییر است و خاورمیانه نیز بیگمان در مرکز این دگرگونی قرار دارد.
۶. روزنامه شرق
تیتر: حمله اوکراین به کشتی ایرانی
نویسنده: کوروش احمدی
درحالیکه آمریکا حملات ۱۳روزهاش را جمعهشب متوقف کرد، حمله غیرمنتظره اوکراین به یک کشتی تجاری ایرانی که روز شنبه در دریای خزر رخ داد، منشأ تحولی جدید در جنگ ایران و آمریکا به شمار رفته است. در اینکه این حمله یک بُعد جدید و مهم به جنگ افزوده و برخی از آن به عنوان گامی دیگر در جهت گسترش افقی یا حداقل عوارض جنگ یاد کردهاند، تردیدی نیست. اگرچه هنوز روشن نیست که آیا میتوان این اتفاق را در حکم ایجاد یک جبهه جدید در جنگ بین ایران و آمریکا به شمار آورد یا خیر. تا اینجا روشن است که این تعرض اوکراین به لحاظ عملی جنگ در خلیج فارس را از جهاتی به جنگ اوکراین در شرق اروپا متصل کرده است. والاستریتژورنال از این حادثه به عنوان «تداخل رسمی دو جنگ» اسم برده است. رئیسجمهور اوکراین مدعی شده این حمله که از فاصله هزار و ۲۰۰ کیلومتری انجام شده، اقدامی علیه یک «محموله نظامی حامل قطعات پهپاد و موشک» بین روسیه و ایران بوده است. ایران این ادعا را تکذیب و محموله کشتی را آهنآلات ذکر کرده است. در ادعای زلنسکی این اتفاق به پهپادهای شاهد و نیز ادعای ارائه اطلاعات ماهوارهای روسیه به تهران برای هدفگیری تأسیسات نظامی آمریکا ربط داده شده است. این در حالی است که برخی ناظران اخبار غیررسمی درباره ارائه اطلاعات ماهوارهای را اگر درست باشد، واکنش مسکو به دادن امکاناتی توسط غرب به اوکراین برای زدن تأسیسات انرژی در بخش اعظم روسیه تلقی کردهاند.
حمله به کشتی تجاری ایرانی در دریای خزر در حالی است که اوکراین در اوایل تجاوزات اسرائیل و آمریکا به ایران و واکنش ایران علیه پایگاههای آمریکایی در برخی کشورهای عربی، داوطلب همکاری با این کشورها با هدف مقابله با پهپادهای ایرانی شده بود. ادعای اوکراین این بود که طی بیش از چهار سال گذشته در مقابله با پهپادهای شاهد تخصص کسب کرده است. این اتفاق جدید در دریای خزر در بستر اقدامات قبلی علیه ایران، بیش از پیش اوکراین را وارد معادلات خاورمیانه کرده است.
چند سؤال درمورد این اقدام تجاوزکارنه اوکراین مطرح است:
۱- درحالیکه اوکراین از این طریق توانایی خود را برای هدف قراردادن کشتیها در خزر نشان داده، آیا قصد اوکراین فقط انجام یک حمله ایذایی بوده یا آن کشور قصد ادامه مستمر این حملات را در آینده دارد.
۲- آیا هدف این اقدام اوکراین اعمال فشار اقتصادی بر ایران از طریق ایجاد اخلال در کریدور اصلی لجستیک دریایی بین ایران و روسیه و آسیای میانه و قفقاز بوده یا اهداف نظامی نیز از سوی اوکراین دنبال میشود. اهمیت این کریدور تجاری از این جهت است که بعد از شروع مجدد محاصره دریایی، آمریکا در دور جدید تجاوزات خود به دو پل در آققلا در استان گلستان در روز اول جنگ ۱۳روزه نیز حمله کرده بود. گفته میشود که این دو پل در مسیر کریدورهای تجاری ایران- اوراسیا و ایران- چین- اروپاست.
۳- آیا اوکراین ضمن هماهنگی قبلی با آمریکا و احتمالا اسرائیل اقدام به حمله کرده است یا خیر. آمریکا تاکنون واکنشی در این مورد نشان نداده است.
پاسخ به این سه پرسش، شاید در آینده نزدیک روشن کند که آیا با شکلگیری یک جبهه جدید در جنگ بین ایران و آمریکا مواجه هستیم یا این تحول فقط یک عمل ایذایی و محدود بوده است. فعلا پیشفرض همچنان این است که خلیج فارس، تنگه هرمز، دریای سرخ، عراق و سوریه جبهههای جنگ ایران و آمریکا هستند و به تازگی خزر و اوکراین نیز به نحوی به این جنگ ارتباط یافتهاند.
مسئله این است که اگر جبهه جدیدی شکل بگیرد، در آن صورت ایران ناچار به انجام اقداماتی برای تأمین امنیت آبهای شمالی کشور نیز خواهد شد. برای این منظور چارهای جز اقدام به انتقال برخی امکانات و نفرات و منابع به دریای خزر وجود نخواهد داشت که میتواند منشأ فشارهای جدیدی باشد. همچنین ممکن است که ایران نیز ناچار به مقابلهبهمثل علیه اهدافی در دریای سیاه و شاید در خاک اوکراین شود. در این صورت واکنش آمریکا، اروپا و ترکیه چه خواهد بود؟ واکنش روسیه نیز در این رابطه مهم خواهد بود و میتواند مسکو را نیز بیش از پیش وارد معادلات جنگ ایران و آمریکا کند.
۷. روزنامه آرمان ملی
تیتر: صداوسیما و رفتار غلط با مسئولان
نویسنده: جلال رشیدی کوچی
استارت سانسور صحبتهای مسئولان و سران قوا در صداوسیما متاسفانه از مصاحبه آقای قالیباف رئیس مجلس خورده شد که وسط گفتوگوی ضبط شده بیدلیل مصاحبه را قطع کردند و بعد به انحای مختلف و بهانههای مختلف مجبور شدند دوباره همان مصاحبه را پخش کنند. در ادامه هم به سانسور صحبتهای رئیسجمهور رسیدیم.
متاسفانه صداوسیما نه تنها با رفتار غلط خودش در سالهای گذشته قاطبه مردم و مخاطبینش را از دست داده و با رفتارهای خود مردم را به سمت شبکههای معاند هل داده بلکه امروز شاهد این هستیم که صداوسیما به دلیل رفتارها و سیاستهای تندی که دارد حتی مسئولان تراز اول نظام را هم از دست میدهد و این کاملا میتواند به ضرر کشور باشد و واقعا باید از این معضل ابراز نگرانی کرد.
این خیلی مهم است که بدانیم چه کسانی در صداوسیما چنین تصمیماتی میگیرند که خود را از سران قوا بالاتر میدانند؟ این نکته مهمی است که باید به آن دقت شود. مگر میشود صداوسیمایی که در دولت یا حاکمیت یکی از ارکان زیرمجموعه است بخواهد صحبتهای روسای جمهور مجلس و قوه قضائیه را با سانسور پخش کند؟ چه مرجع و چه کسانی آنجا تصمیم میگیرند که این صحبتها با سانسور پخش شود؟ به نظر میرسد که جریان پایداری که بارها راجع به آن صحبت شده و در صداوسیما هم حضور جدی دارد شاید با این نوع رفتار تلاش میکند در برابر دیگر جریانات و حتی در برابر حاکمیت قدرتنمایی کند.
با نگاهی به مهمانان صداوسیما در این ۱۵۰ شب گذشته به جرات میتوان گفت که بالای ۹۰ درصد این افراد کسانی هستند که تفکر همین جریان را دارند. اگر چند نفری آمدند در برنامههای صداوسیما شرکت کردند و صحبتی کردند دعوت از آنها صرفاً به این خاطر بوده که بخواهند آنها را در مظان اتهام قرار دهند.
این خیلی نگران کننده است که ما حتی اجازه نمیدهیم سخنان مسئولان کشور از صداوسیما که قید ملی با خود دارد پخش شود. از طرفی برای صداوسیمای ما انگار نمایندگان مجلس هم در آقای خضریان، آقای نبویان، آقای رضایی و چند نفر تعریف شده است. یعنی هفت، هشت، ده نفر از ۲۹۰ نفر نماینده هستند که به برنامههای صداوسیما دعوت میشوند و صحبت میکنند. باید برای این مساله فکری صورت گیرد و بعید میدانم که دوره آقای جبلی تمدید شود.
اگر قرار است تغییراتی را شاهد باشیم مهمترین و اصلیترین آن همین صداوسیما است. وقتی که در صداوسیما اجازه داده نمیشود که تفکرات مختلفی که دلسوز کشور هستند و حول محور ایران صحبت میکنند، حضور داشته باشند و صرفا افرادی که یک تفکر و یک خط فکری را باز نشر میدهند حضور پیدا میکنند، این باعث میشود که نه تنها مردم زده بشوند؛ بلکه هیچ اعتمادی هم به اخبار نداشته باشند.
۸. روزنامه ایران
تیتر: دیپلماسی جنگ؛ جبهه دوم قدرت ملی
نویسنده: عابد اکبری
تحلیل سیاست خارجی در شرایط عادی، عمدتاً بر پایه شاخصهایی چون توسعه روابط دوجانبه، مشارکت در ترتیبات منطقهای، موفقیت در مذاکرات و مدیریت تعاملات بینالمللی استوار است. اما تاریخ روابط بینالملل، مقاطعی را نیز تجربه کرده که در آنها کارکرد دستگاه دیپلماسی از مدیریت روابط خارجی فراتر رفته و به بخشی از معماری امنیت ملی تبدیل شده است. در چنین شرایطی، دیپلماسی دیگر صرفاً ابزار گفتوگو نیست، بلکه یکی از مؤلفههای مدیریت جنگ، مهار بحران و صیانت از منافع راهبردی کشور محسوب میشود. ارزیابی دومین سال فعالیت وزارت امور خارجه دولت چهاردهم نیز باید در چنین چارچوبی صورت گیرد؛ زیرا این دوره نه در فضای متعارف سیاست خارجی، بلکه در متن یکی از پیچیدهترین تحولات امنیتی منطقه سپری شد. تحولات سالهای اخیر نشان داده است که ماهیت جنگ دستخوش دگرگونی بنیادین شده است. در جنگهای معاصر، سرنوشت منازعات صرفاً در میدان نظامی تعیین نمیشود، بلکه در عرصههای حقوقی، سیاسی، رسانهای، اقتصادی و ادراکی نیز همزمان جریان دارد. به همین دلیل، مرز سنتی میان «جنگ» و «دیپلماسی» تا حد زیادی از میان رفته است. دیپلماسی دیگر مرحله پس از جنگ نیست، بلکه بخشی از خودِ جنگ است؛ جبههای که در آن مشروعیت، روایت، ائتلافسازی و مدیریت افکار عمومی جهانی به اندازه تحولات میدانی در تعیین نتیجه نهایی نقشآفرین هستند. بر همین اساس، مفهوم «دیپلماسی جنگ» را باید یکی از ویژگیهای نظام بینالملل معاصر دانست. دیپلماسی جنگ به معنای بهکارگیری همزمان ظرفیتهای سیاسی، حقوقی، رسانهای و بینالمللی برای مدیریت یک بحران نظامی است؛ تلاشی برای جلوگیری از گسترش دامنه درگیری، حفظ مشروعیت حقوقی، کاهش هزینههای سیاسی و تبدیل دستاوردهای میدانی به سرمایهای پایدار در عرصه سیاست خارجی. در این چارچوب، دیپلماسی نه در تعارض با قدرت سخت، بلکه در امتداد آن قرار میگیرد و بخشی از فرآیند اعمال قدرت ملی محسوب میشود. این برداشت، با روایت سیدعباس عراقچی از عملکرد دستگاه دیپلماسی در جریان جنگهای اخیر نیز همخوانی دارد. آنچه وی در گفتوگوی اخیر خود با جواد موگویی تشریح میکند، تصویری از وزارت امور خارجه بهعنوان نهادی است که حتی در اوج بحران، در کنار تحولات میدانی، مسئولیت مدیریت جبهه سیاسی و بینالمللی جنگ را بر عهده داشت. این روایت، بهدرستی نشان میدهد که درک سنتی از دیپلماسی بهعنوان فعالیتی محدود به میز مذاکره، دیگر پاسخگوی واقعیتهای محیط امنیتی امروز نیست. دومین سال فعالیت وزارت امور خارجه دولت چهاردهم نیز در چنین بستری سپری شد. جنگ دوازدهروزه و سپس جنگ رمضان، سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران را در برابر آزمونی قرار داد که در آن کارآمدی دیپلماسی نه با تعداد دیدارهای رسمی یا توافقات دیپلماتیک، بلکه با توانایی آن در مدیریت پیامدهای سیاسی و بینالمللی جنگ سنجیده میشد. در چنین شرایطی، وزارت امور خارجه ناگزیر بود بهطور همزمان چند مأموریت را دنبال کند: تبیین حقوقی مواضع جمهوری اسلامی ایران، حفظ ارتباط مستمر با کشورهای منطقه، رایزنی با قدرتهای اثرگذار، فعالسازی ظرفیت سازمانهای بینالمللی، مدیریت فضای رسانهای و جلوگیری از شکلگیری اجماع سیاسی علیه ایران. مجموعه این اقدامات، اگرچه در مقایسه با تحولات میدانی کمتر در معرض افکار عمومی قرار میگیرد، اما بخشی تعیینکننده از مدیریت بحران محسوب میشود. اهمیت این مأموریت از آنجا ناشی میشود که در جنگهای امروز، «روایت» خود به یکی از ابعاد قدرت تبدیل شده است. هر طرفی که بتواند روایت مسلط از بحران را در افکار عمومی و نهادهای بینالمللی تثبیت کند، در عمل بخشی از معادله قدرت را به سود خود تغییر داده است. از این منظر، دیپلماسی صرفاً مسئول انتقال مواضع رسمی نیست، بلکه وظیفه دارد چارچوب حقوقی و سیاسی روایت ملی را در محیط بینالمللی تثبیت کند. کشوری که در این عرصه منفعل باشد، حتی در صورت برخورداری از برتری نسبی در میدان، ممکن است در سطوح سیاسی و حقوقی با هزینههای سنگینی مواجه شود. یکی از مهمترین آموزههای تحولات اخیر، ضرورت همافزایی میان میدان و دیپلماسی است. این دو نه رقیب یکدیگرند و نه میتوان یکی را جایگزین دیگری کرد. توان دفاعی، ظرفیت بازدارندگی و قدرت چانهزنی ایجاد میکند و دیپلماسی، این ظرفیت را به زبان سیاست، حقوق و تعاملات بینالمللی ترجمه میکند. به همین دلیل، هرگونه دوگانهسازی میان میدان و دیپلماسی، بیش از آنکه واقعیت روابط بینالملل را بازتاب دهد، ناشی از درکی تقلیلگرایانه از مفهوم قدرت ملی است. این رویکرد، با ادبیات نظری روابط بینالملل نیز همخوانی دارد. نظریه «قدرت هوشمند» بر این فرض استوار است که دولتها در محیط پیچیده کنونی تنها از طریق ترکیب متوازن قدرت سخت و قدرت نرم قادر به تأمین منافع ملی خود خواهند بود. دیپلماسی جنگ را میتوان یکی از تجلیات عملی همین رویکرد دانست؛ رویکردی که میکوشد میان توان دفاعی، مشروعیت حقوقی، ظرفیت سیاسی و مدیریت ادراکی پیوند برقرار کند و همه مؤلفههای قدرت ملی را در خدمت یک راهبرد واحد قرار دهد.
مطالب مرتبط

نظرات کاربران برای این مطلب فعال نیست

