
به گزارش بیرونیت، شیلی، صحرای آتاکاما، بهار ۲۰۲۴. یک سرمایهگذار اروپایی با کلنگی نمادین، اولین سنگِ کارخانهی فرآوری لیتیوم را میشکند. دوربینها چشمک میزنند. وزیر معدن لبخند میزند و از «پایانِ خامفروشی» و «آغازِ خودکفایی» میگوید. وعدهی اشتغال برای صدها نفر، وعدهی ارزشافزوده برای میلیاردها دلار.
بهار ۲۰۲۶. همان کارخانه، ساکت و خالی از دستگاه، در میان شنهای روان ایستاده است. روی تابلوی ورودی، تاریخِ افتتاحِ وعدهدادهشده با ماژیک پاکشدنی نوشته شده: «بهار ۲۰۲۴». و حالا، فقط باد و شن، مهمانانِ این ضیافتِ شکستخوردهاند.
داستانِ فرآوری در سرزمینهایِ صاحبمنبع، داستانِ وعدههایی است که به سرانجام نرسیدند. نه بهخاطرِ کمبودِ سنگ، که بهخاطرِ کمبودِ «قابلیتِ تبدیل».
قسمت اول: وقتی اقتصاد سیاسی، قربانیِ سنگ میشود
در پسِ این شکست، یک خطایِ محاسباتیِ بزرگ نهفته است: این باور که «سنگ»، بهتنهایی، وزنهی سنگینی در معادلاتِ قدرت است. سیاستگذارِ صاحبمنبع، گمان میکند با در اختیار داشتنِ بزرگترین ذخایر یک مادهی خام، میتواند قواعدِ بازیِ جهانی را تغییر دهد. اما سرمایه، به سیاستِ «داشتن» تن نمیدهد؛ به «قابلیتِ پیشبینی» تن میدهد.
سرمایهگذارِ اروپایی، با سنگِ شیلی موافقت کرد، اما با «قوانینِ متغیر» مخالفت.
با وعدهی زیرساختِ انرژی آمد، اما با ساختارِ هزینهای مواجه شد که هم در قیمتِ برقِ صنعتی با تأمینکنندگانِ چینی رقابتپذیر نبود، و هم در پایداریِ عرضه — یعنی تضمینِ عدمِ قطعی برای خطِ تولیدی که هر ساعت توقفش هزینه دارد — تضمینِ کافی نمیداد. این دو مسئله، دو متغیرِ جداگانهاند: یکی مسئلهی رقابتپذیریِ هزینه است، دیگری مسئلهی زیرساختِ قابلِاتکا؛ و خلطِ این دو در گفتمانِ عمومی، اغلب بحث را بهناحق به سمتِ مناقشهی یارانه میکشاند، حال آنکه اصلِ موضوع، «قابلِبرنامهریزی بودنِ» عرضهی انرژی است، نه ارزانیِ دستوریِ آن.
با تصویرِ بازارِ جهانی آمد، اما با «قیمتِ تمامشدهای» روبهرو شد که هرگز نتوانست با غولهای چینی رقابت کند. برای مقایسه: هزینهی تولیدِ لیتیومِ برینی در شیلی، بهواسطهی مزیتِ ژئولوژیک، از پایینترینهای صنعت است؛ باوجوداین، همین مزیتِ خام، بدونِ زیرساختِ فرآوریِ رقابتی، به سودِ نهاییِ اقتصادِ ملی تبدیل نمیشود — و این خود گواهی است بر اینکه «ارزانیِ سنگ» و «ارزانیِ فرآوری» دو مقولهی کاملاً متفاوتاند.
درِ کارخانه بسته شد، چون سیاستِ «خودکفایی» در برابر اقتصادِ «رقابتپذیری»، زانو زد. کشورِ صاحبمنبع، در میدانِ ژئوپلیتیک، با «سنگ» وارد شد، اما با «ضعفِ سیستم» بیرون رفت.
قسمت دوم: وابستگیِ پنهان، پشتِ نقابِ خودکفایی
طعنهی بزرگِ این ماجرا اینجاست: کشورِ صاحبمنبع برای «رهایی از وابستگی» به بازارهای پاییندستیِ موجود، دست به ساختِ کارخانه میزند، اما در عمل، به «وابستگیِ تازهای» گرفتار میشود: وابستگی به تکنولوژیِ گران، به تأمینکنندگانِ خارجیِ تجهیزات، و به سرمایهگذارانی که هر لحظه ممکن است فرار کنند.
این یک الگویِ تکرارشونده در اقتصادِ سیاسیِ منابع است، نه فقط یک اتفاقِ منفرد. اندونزی در پروژههای پاییندستیِ نیکل، برای ساختِ ظرفیتِ ذوب و پالایش، عمیقاً به سرمایه و فناوریِ چینی وابسته شد — همان وابستگیای که قرار بود سیاستِ ممنوعیتِ صادراتِ نیکلِ خام از آن بگریزد. بولیوی نیز با ذخایرِ عظیمِ لیتیومِ سالار دو اویونی، دهههاست در چرخهی «اعلامِ پروژهی ملیِ فرآوری» و «توقفِ آن بهدلیلِ کمبودِ سرمایه و فناوری» گیر کرده است. در هر سه مورد، صورتمسئله یکسان است: کشورهایِ صاحبمنبع، اغلب در دامِ این توهم میافتند که با «ممنوعیتِ صادرات» یا «دستورِ خودکفایی»، میتوانند از زنجیرهی ارزشِ جهانی عبور کنند. اما زنجیره، اطاعتِ بیچونوچرا از دولتها را بلد نیست. زنجیره، به «شفافیتِ هزینهها» و «ثباتِ رویهها» وفادار است.
قسمت سوم: سایهای بر فرازِ سرزمینهای صاحبمنبع
کارخانهی خاموش، یک آینهی تمامنماست. برای هر کشوری که به «جهشِ فرآوری» میاندیشد، این پرسش مطرح است: آیا ما نیز در دامِ این توهم گرفتاریم که «داشتنِ سنگ»، یعنی «داشتنِ قدرت»؟
در برخی موارد، تحریمهای مالی و فناورانه نیز دیواری اضافه بر سرِ راه میسازند — گرچه در نمونهی موردِ بحثِ ما، مسئلهی اصلی تحریم نبود، بلکه بیثباتیِ رویهها و ضعفِ زیرساخت بود. با اینهمه، در پروژههای مشابه که کشورِ میزبان زیرِ فشارِ تحریم قرار دارد، همین دو مشکل (بیثباتیِ قوانین و ضعفِ زیرساخت) با محدودیتِ دسترسی به فناوریِ روز نیز جمع میشود و معادله را دشوارتر میکند.
تجربهی اینگونه پروژهها، تلخ اما صریح است: خودکفایی، یک «پروژه» نیست؛ یک «معمایِ سیستمی» است. معمایی که در آن، قوانینِ شفاف، زیرساختِ انرژیِ قابلِاتکا (نه لزوماً ارزان، بلکه قابلِپیشبینی و بدونِ قطعی)، بازارِ تضمینشده و نیرویِ کارِ ماهر، همزمان باید کوک شوند. اگر یکی از این سازها کوک نباشد، کلِ ارکستر، به یک سکوتِ مرگبار فرومیرود.
پایان: چه کسی از این ضیافت، درس خواهد گرفت؟
ضیافتِ آتاکاما، با کلنگِ یک وزیر آغاز شد و با سکوتِ یک کارخانه به پایان رسید. سنگ، هنوز در کویر است. کارخانه، هنوز خالی است. و سؤال، همچنان برجاست: آیا کشورهایِ صاحبمنبع، قرار است همیشه مهمانانی باشند که پیش از آغازِ ضیافت، فرار میکنند؟ یا روزی، سیستمِ تبدیل را چنان هوشمندانه طراحی خواهند کرد که خودشان، میزبانِ این ضیافت شوند؟
پاسخ، نه در دلِ سنگ، که در دلِ «قابلیتِ اتصال» پنهان است.
آنچه در ابتدا آمد روایتی نمادین و ترکیبی است، برساخته از الگوی تکرارشوندهای که در چند پروژهی فرآوریِ مواد معدنی در کشورهای صاحبمنبع طیِ دههی گذشته دیده شده — نه گزارشِ مستندِ یک رویدادِ واحد.
مطالب مرتبط


