
۱. روزنامه دنیای اقتصاد
تیتر: تحلیل ادامه جنگ
نویسنده: فرزین زندی
تجاوز نظامی آمریکا به ایران بار دیگر یکی از بنیادیترین معماهای نظریه روابط بینالملل و چانهزنی در بحران را پیش کشید: چرا کشوری با توانمندی مادی کمتر، در برابر ائتلافی از قدرتهای برتر نظامی کوتاه نمیآید و به خواستههای تحمیلی آنان تن نمیدهد؟ در نگاه نخست و بر پایه محاسبات مادی متعارف، برخی انتظار داشتند برتری هوایی، فناوری تسلیحاتی پیشرفته و ظرفیت ویرانگری ائتلاف مهاجم، ایران را خیلی زود وادار به پذیرش مطالبات واشنگتن کند. با این حال، روشن است که میان «توان تحمیل خسارت مادی» و «توان دگرگونسازی محاسبات و اراده استراتژیک» گسستی عمیق وجود دارد.
برای فهم این گسست، میتوان فرآیند تصمیمگیری را از منشور «ادراک خطر»، مساله «بقای نخبگان» و «پویایی پاسخگویی داخلی» تحلیل کرد. نخست باید یک مغالطه رایج در تحلیل توازن قوا را کنار گذاشت: مقاومت دولتها ضعیفتر لزوما محصول خطای ادراکی مقامات آنها در ارزیابی توازن قوا یا خطای توانایی دستیابی به پیروزی نظامی در میدان جنگ نیست. در بسیاری از موارد، رهبران با آگاهی کامل از برتری طرف مقابل و احتمال بالای شکست نظامی، دست به «مقاومت» میزنند؛ زیرا عایدی مورد انتظار از عدم مقاومت را به مراتب وخیمتر از ورود به جنگ میدانند. از منظر «نظریه چانهزنی» در جنگ، مساله صرفا مقایسه میزان تجهیزات مثل تعداد جنگندهها و سامانههای پدافندی نیست، بلکه کانون تصمیمگیری این است که پس از پذیرش شروط حریف، چه تضمینی برای بقای سیاسی، حاکمیت سرزمینی و امنیت ملی باقی میماند.
همانطور که «جیمز فیرون» در مفهوم «اثر گزینش» استدلال میکند، در بیشتر مناقشات بینالمللی، دولتهای ضعیف پیش از ورود به فاز درگیری علنی و علنیسازی بحران، در خفا تسلیم شده و امتیاز میدهند. بنابراین، آن دسته از دولتها که علنا در برابر هژمون صفآرایی میکنند، برشی تصادفی از دولتهای کمتوان نیستند؛ برای آنها ارزشهای حیاتیتری در خطر است و راه عقبنشینی امنی پیش پای خود نمیبینند. بر این مبنا، به محض وقوع درگیری علنی، نمیتوان صرفا با اتکا به شاخصهای مادی قدرت پیشبینی کرد که کدام طرف ابتدا پرچم سفید را بالا خواهد برد.
در پرونده ایران، ادعاهای اصلی آمریکا نشان از مطالبه تسلیم بیقید و شرط تا خلع سلاح موشکی و توقف کامل نفوذ منطقهای، از سوی نخبگان تصمیمگیرنده نه یک سازش دیپلماتیک تاکتیکی، بلکه «معمای تعهد» و تهدیدی بنیادین علیه موجودیت سرزمینی ایران و بقای کلیت نظام سیاسی، ادراک شد. اگر خلع سلاح و واگذاری اهرمهای بازدارندگی، آسیبپذیری ساختاری ایران را در برابر مداخلات بعدی دوچندان کند، تسلیم شدن در واقع گامی پیشدستانه به سوی سقوط ملی، اعم از سرزمین و نظام سیاسی تلقی میشود. در چنین شرایطی، تحمل تخریب زیرساختها و خسارات سنگین مادی برای کانون قدرت، عقلانیتر و کمهزینهتر از توافقی خواهد بود که افق بقای آن را به نابودی میکشاند. ترور رهبری نظام و حمله به بالاترین ردههای تصمیمگیری در فاز آغازین منازعه، این محاسبه امنیتی را تشدید کرد؛ پیامی که نخبگان بازمانده دریافت کردند این بود که مناقشه از سطح مذاکرات پیشین فراتر رفته و هدف نهایی، اشغال ایران و حذف فیزیکی خود آنان است؛ فرضی که هرگونه پنجره سازش را از نظر روانی و راهبردی میبندد.
از منظر دکترین عملیاتی، هدف مقاومت ایران اساسا تحمیل شکست نظامی به ارتش آمریکا نبود، بلکه پیادهسازی یک «جنگ فرسایشی» بود تا دستیابی واشنگتن به اهدافش با هزینهای اندک و در بازه زمانی کوتاه را ناممکن سازد. ایران با فرسایشی کردن درگیری و بالا بردن هزینههای حاشیهای جنگ برای متجاوزان، در پی حفظ اهرمهای باقیمانده برای باز تنظیم شرایط مذاکره برآمد. در اینجا باید مرزی تحلیلی میان «آسیب نظامی» و «تسلیم سیاسی» ترسیم کرد؛ عدم تحقق خواستههای آمریکا نشاندهنده «ناکامی بازدارندگی تنبیهی» در شکستن اراده طرف مقابل است.
پویایی دیگری که مانع از عقبنشینی طرفین میشود، سازوکار «هزینههای مخاطبان داخلی» است. وقتی تصمیمگیرندگان، بحران را در پیشگاه رسانهها و پایگاههای سیاسی خود علنی کرده و خطوط قرمز تعیین میکنند، اصطلاحا «دستهای خود را میبندند» یا به عبارتی دیگر، خود را وارد «مسیر بیبازگشت» میکنند. برای رئیسجمهور آمریکا،کوتاه آمدن از خواستههای حداکثریِ اعلامشده در انظار عمومی (و مخصوصا طرفدارانش) و پذیرش یک آتشبس حداقلی، از سوی افکار عمومی و رقبای حزبی بهمثابه شکستی پرهزینه در انتخابات تعبیر میشود؛ هرچند همزمان، فرسایشی شدن جنگ و تلفات احتمالی میتواند افکار عمومی را به سمت فشار برای خروج نیز سوق دهد.
در نهایت اینکه، ممکن است تشدید بحران کنونی نهایتا به یک بنبست محاسباتی ختم شود؛ یعنی وضعیتی که هیچیک از طرفین نمیتواند پیامهای حریف را باور کنند و هر دو فکر میکنند طرف مقابل بلوف میزند یا بهزودی دچار فروپاشی یا تسلیم میشود. بر همین مبنا، واشنگتن بر این گمان است که با چند موج تهاجم هوایی دیگر و تنگتر کردن حلقه محاصره اقتصادی، آستانه تحمل تهران فرومیریزد و تهران متقابلا امیدوار است که با طولانی کردن منازعه و گسترش گستره ریسک و تحت فشار قراردادن اقتصاد جهانی، تابآوری سیاسی واشنگتن را به پایان برساند. این دستکمگرفتن متقابل عزم حریف، بحران را در نقطهای قفل میکند که هیچیک از دو طرف، یارای بازگشت نداشته باشند.
پایان بخشیدن به چنین منازعهای نه در گرو تشدید تخریب مادی، بلکه مستلزم بازطراحی «ساختار چانهزنی» است؛ خلق بستهای مرحلهبندیشده، با تعهدات متقابل و شاید مهمتر از همه، اهرمهای «حفظ آبرو» که هزینههای سیاسی ترک مخاصمه را برای مخاطبان داخلی هر دو پایتخت، از هزینههای تداوم جنگ فرسایشی کمتر سازد. تا زمانی که دو طرف، تفاهم و ترک مخاصمه را مساوی با نابودی قطعی ادراک کنند، برتری نظامی تنها «جغرافیای تخریب» را گسترش میدهد، بیآنکه به اهداف سیاسی نهایی خود دست یابد.
۲. روزنامه تعادل
تیتر: جنگ ترامپ، فشار خارجی و ضعفهای داخلی
نویسنده: حسین رضویپور
ادعاهای اخیر مقامهای امریکایی درباره احتمال فروپاشی اقتصاد ایران را نمیتوان صرفا در چارچوب تحلیل اقتصادی بررسی کرد. بخشی از این اظهارات را باید در شرایط سیاسی و اقتصادی داخل امریکا و فشارهایی که دولت ترامپ با آن مواجه است نیز دید. از این منظر، تلاش برای ایجاد فشار روانی بر اقتصاد ایران میتواند همزمان بخشی از یک عملیات سیاسی و اقتصادی باشد؛ عملیاتی که در کنار فشارهای واقعی بر اقتصاد ایران، بر برخی ضعفهای داخلی نیز تکیه دارد. دونالد ترامپ در شرایطی قرار گرفته که افزایش قیمت حاملهای انرژی و گرانیهای ناشی از آن، فشار قابل توجهی بر دولت او وارد کرده است. این وضعیت حتی بر حمایت بخشی از رایدهندگانی که بهطور سنتی به جمهوریخواهان رای میدادند نیز اثر گذاشته و موجب شده بخشی از جریان جمهوریخواه حمایت خود را از ترامپ و سیاستهای او کاهش دهد. ترامپ در مقطعی با شعارهایی مانند «دوباره امریکا را بزرگ کنیم» یا «دوباره امریکا را عزیز کنیم» تلاش کرد تصویری از بهبود شرایط اقتصادی و بازگشت قدرت امریکا ارایه دهد، اما اکنون بخشی از افکار عمومی امریکا این برداشت را دارد که وضعیت اقتصادی کشور وخیمتر شده است. افزایش هزینههای ناشی از گرانی حاملهای انرژی، جایگاه ترامپ نزد افکار عمومی را تا حدودی تضعیف کرده و در نتیجه فشار سیاسی و روانی بر او افزایش یافته است. در چنین شرایطی، ترامپ نیازمند یک دستاورد سیاسی است؛ دستاوردی که حتی اگر محدود باشد، بتواند برای او قدرت مانور ایجاد کند و بخشی از اعتبار از دسترفته را بازسازی کند. به همین دلیل، پیش از انتخابات پیش رو تلاش برای دستیابی به یک «برد» و استفاده از آن برای تقویت جریان سیاسی حامی خود اهمیت بیشتری پیدا کرده است. این مساله در اظهارات اخیر ترامپ نیز قابل مشاهده است. او در صحبتهای یکی، دو روز اخیر خود چند بار به این موضوع اشاره کرده که اگر نامزدهای جمهوریخواه در ایالتهایی که بهطور سنتی جمهوریخواه هستند رای نیاورند، جریان مقابل میتواند روی کار بیاید و حتی احتمال استیضاح او وجود داشته باشد. ترامپ حتی از مردم ایالت تگزاس خواسته است به همه نامزدهای جمهوریخواه کنگره رای دهند و به آنها بهگونهای رای بدهند که گویی به خود او رای میدهند. در واقع، او رای به این نامزدها را به منزله رای به خود تلقی و تلاش کرده اهمیت انتخابات برای حفظ موقعیت سیاسی خود را برجسته کند. در چنین شرایطی، جنگ روانی علیه ایران نیز میتواند بخشی از همین تلاش برای عبور از یک چالش سیاسی باشد.
فشار اقتصادی و ادعاهایی درباره فروپاشی اقتصاد ایران، در کنار دیگر ابزارهای سیاسی و تبلیغاتی میتواند برای ایجاد تصویری از قدرت و موفقیت دولت امریکا مورد استفاده قرار گیرد. البته تحلیل این جنگ روانی به معنای نادیده گرفتن فشارهای واقعی وارد شده بر اقتصاد ایران نیست. بخشی از فشارهایی که امروز بر اقتصاد کشور وارد میشود، ناشی از عملیات خارجی و شرایط جنگی است و طبیعی است که در چنین شرایطی، طرف مقابل از ابزارهای مختلف برای به چالش کشیدن اقتصاد ایران استفاده کند. یکی از این ابزارها، فشار بر مسیرهای تجارت خارجی و منابع ارزی کشور است. محاصره دریایی و تلاش برای محدود کردن صادرات نفت ایران، از جمله اقداماتی است که مستقیما میتواند بر توان درآمدزایی اقتصاد اثر بگذارد. کاهش دسترسی به منابع ارزی، محدود شدن صادرات و دشوارتر شدن تجارت خارجی، طبیعتا فشارهایی را به اقتصاد وارد میکند که نمیتوان آنها را صرفا با متغیرهای داخلی توضیح داد. اما در کنار این فشار خارجی، بخشی از مشکلات نیز به ضعفهای داخلی اقتصاد بازمیگردد. این بخش اهمیت ویژهای دارد، زیرا فشار خارجی زمانی میتواند اثر شدیدتری ایجاد کند که اقتصاد داخلی از قبل با ناترازی و ضعف مواجه باشد. یکی از این مسائل، رشد خارج از کنترل نقدینگی در چند ماه گذشته عنوان شده است. افزایش شدید پایه پولی و نابسامانی در هدایت نقدینگی نیز از دیگر مشکلاتی است که در شرایط فعلی میتواند آسیبپذیری اقتصاد را افزایش دهد. در واقع، مساله تنها میزان نقدینگی موجود در اقتصاد نیست، بلکه مسیر حرکت این منابع نیز اهمیت دارد. اگر نقدینگی به سمت فعالیتهای مولد اقتصادی هدایت نشود و به جای تولید و سرمایهگذاری، وارد بازارهای دارایی و فعالیتهای سوداگرانه شود، میتواند فشار بیشتری بر بازارها وارد کند. انحراف نقدینگی به سمت سفتهبازی و فعالیتهای سوداگرانه، چه از سوی اشخاص حقیقی و چه اشخاص حقوقی، یکی از همین مشکلات است. در شرایطی که اقتصاد با فشار خارجی مواجه است، منابع مالی که میتوانند در مسیر تولید و فعالیت اقتصادی قرار بگیرند، در صورت حرکت به سمت فعالیتهای غیرمولد میتوانند به عاملی برای تشدید بیثباتی تبدیل شوند. از این منظر، اقتصاد ایران امروز با دو دسته فشار همزمان مواجه است: بخشی از فشارها از بیرون و در قالب جنگ اقتصادی، محدودیت تجارت، محاصره و تلاش برای کاهش درآمدهای ارزی وارد میشود و بخشی دیگر به ضعفها و ناترازیهای داخلی مربوط است. بنابراین مقابله با جنگ اقتصادی تنها به واکنش در برابر فشار خارجی محدود نمیشود. همزمان باید نقاط ضعف داخلی اقتصاد نیز مورد توجه قرار گیرد. کنترل رشد نقدینگی، اصلاح پایه پولی و بهبود نحوه هدایت منابع مالی میتواند در کاهش آسیبپذیری اقتصاد در برابر فشارهای بیرونی اهمیت داشته باشد.
۳. روزنامه کیهان
تیتر: عکس واقعیت
نویسنده: سید محمدعماد اعرابی
عکس هوایی یکی از مناطق باریکه غزه قبل از ۷ اکتبر ۲۰۲۳ در کنار عکس هوایی از همان منطقه در روزها و یا ماههای اخیر؛ تصویری که برای مقایسه حجم ویرانی صورتگرفته در غزه ساخته شده است. این شاید یکی از تصاویر رایج منتشرشده توسط کاربران فارسیزبان و حتی عربزبان شبکههای اجتماعی در سالگرد عملیات طوفانالاقصی باشد.
این تصویر به ما میگوید قبل از ۷ اکتبر ۲۰۲۳ ساختمانها، خیابانها و چهره شهرها در نوار غزه سالم بود اما امروز یعنی ۳ سال پس از آن عملیات، همه آنها ویران شده است. عامل اصلی این ویرانی و تخریب جز رژیم جنایتکار صهیونیستی نیست اما به نظر میرسد دستانی در پشت صحنه با فراگیر کردن چنین عکسهایی میخواهند واقعیت را برعکس کنند و مجاهدان فلسطینی را مسبب ویرانیهای غزه جا بزنند. آیا همه چیز در غزه خوب پیش میرفت و عملیاتی که مجاهدان فلسطینی ۳ سال پیش در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ (۱۵ مهر ۱۴۰۲) با نام «طوفانالاقصی» آغاز کردند باعث ویرانی و تباهی شد؟
بیایید از سال ۲۰۰۶ شروع کنیم. زمانی که جنبش حماس توانست با رأی مردم فلسطین در انتخابات پارلمانی، سازمان فتح را شکست دهد و چینش کابینه را در اختیار بگیرد. دولت جدید فلسطین به نخستوزیری «اسماعیل هنیه» با توطئه آمریکا و کارشکنی تشکیلات خودگردان زیاد دوام نیاورد اما توانست کنترل باریکه غزه را در اختیار بگیرد. از همان زمان یعنی از ژوئن ۲۰۰۷ (خرداد ۱۳۸۶) «محاصره غزه» با هدف تحت فشار قرار دادن ساکنان آن برای عدم حمایت از حماس، توسط رژیم صهیونیستی آغاز شد. اسرائیل گذرگاههای زمینی غزه را بست، آبهای ساحلی آن را مسدود کرد و حتی اجازه ورود کمکهای بشردوستانه سازمانهای بینالمللی به غزه را نداد.
دو ماه بعد در مرداد ۱۳۸۶ سازمان ملل نسبت به وضعیت وخیم ساکنان غزه هشدار داد. «متئو پرایس»، خبرنگار بیبیسی جهانی (رسانه وزارت خارجه انگلستان) آن زمان در گزارش خود از غزه نوشت: «غزه هرگز همچون امروز، از جهان خارج جدا نبوده است و درماندگی و نگرانی در چهره فرد فرد فلسطینیها دیده میشود.» اندکی بعد در مهرماه ۱۳۸۶ رژیم صهیونیستی از تأمین برق غزه خودداری کرد و مانع از ورود سوخت به آنجا شد. قطعی برق تنها مشکل غزه نبود؛ آن زمان مؤسسه آکسفام گزارش داد تأمین آب آشامیدنی با مشکل روبهرو شده و تصفیه آب به دلیل عدم دسترسی به «کُلُر» غیرممکن است. محاصره غزه در دسامبر ۲۰۰۸ (آذر ۱۳۸۷) تا جایی پیش رفت که یک نهاد رسمی نروژی هشدار داد «اسرائیل باریکه غزه را در مسیر بازگشت به عصر حجر قرار داده است.» همان زمان «ریچارد فالک»، گزارشگر ویژه شورای حقوق بشر سازمان ملل که از قضا یهودی بود؛ سیاست اسرائیل در مواجهه با غزه را «جنایت علیه بشریت» توصیف و آن را به جنایات آلمان نازی تشبیه کرد.
اگر آن زمان یک تصویر هوایی از غزه میگرفتید، چیزی که آن تصویر به شما نشان میداد؛ خانههای سالم، خیابانهای آسفالتشده، زمینبازی کودکان و ساحلی بکر بود، اما چیزی که در واقعیت جریان داشت کاملاً با این تصویر فرق میکرد. نزدیک به دو میلیون انسان بدون هیچ جرمی در غزه زندانی شده بودند و رژیم صهیونیستی بیرحمترین زندانبان جهان بود. ۱۱ سال پس از شروع محاصره غزه توسط رژیم صهیونیستی، ۴۲ درصد از جمعیت بزرگسال غزه بیکار شدند. ۸۴ درصد جمعیت غزه به کمکهای بشردوستانه احتیاج داشتند، ۹۸ درصد
از آبهای غزه آلوده و غیرقابل آشامیدن بود و ساکنان این منطقه هر روز تا ۲۲ ساعت قطعی برق را تجربه میکردند. ۳۵ درصد از زمینهای کشاورزی غزه به دلیل تهدیدات رژیم صهیونیستی در دسترس نبود و ماهیگیران ساکن غزه نمیتوانستند از ۸۵ درصد آبهای ساحلی غزه به دلیل محدودیتهای اعمالشده توسط رژیم صهیونیستی استفاده کنند. اگر کسی دچار بیماری سختی میشد که احتیاج به درمان تخصصی خارج از غزه داشت، باید از رژیم صهیونیستی اجازه میگرفت که طبق گزارش سازمان بهداشت جهانی در سال ۲۰۱۷ با حدود نیمی از درخواستها موافقت نمیشد و در صورت موافقت نیز گاهی صدور مجوز آنقدر به تأخیر میافتاد که بیمار قبل از خروج جان میداد.
سازمان ملل سال ۲۰۱۲ در گزارشی اعلام کرد اگر هیچ اقدامی برای کاهش محاصره انجام نشود، غزه تا سال ۲۰۲۰ «غیرقابل زندگی» خواهد بود. ۵ سال پس از این ارزیابی سازمان ملل، نه تنها هیچ اقدامی برای کاهش محاصره انجام نشد بلکه رژیم صهیونیستی برای تشدید محاصره غزه از اواخر سال ۲۰۱۷ اقدام به احداث دیواری امنیتی به طول ۶۵ کیلومتر در مرز باریکه غزه کرد که بخش بزرگی از آن زیر زمین و قسمت دیگری از آن روی زمین قرار داشت. برای ساخت این دیوار سه میلیون متر مکعب بتن مصرف شد. سرتیپ «اران اوفر» مدیر این پروژه به جروزالم پست گفت: «[این مقدار بتن] برای زیرسازی جادهای از اسرائیل به بلغارستان کافی بود.» او همچنین گفت: «۱۴۰ هزار تُن آهن و فولاد هم در ساخت این دیوار استفاده شده است که معادل [ساخت] یک دیوار فولادی از اسرائیل تا استرالیاست.» با اتمام ساخت «دیوار آهنی» در سال ۲۰۲۱ میلادی، غزه بزرگترین زندان روی زمین شد که سادهترین و اصلیترین امکانات زنده ماندن در آن به سختی دستیافتنی بود.
حالا خودتان را جای ساکنان غزه در ۶ اکتبر ۲۰۲۳ یک روز قبل از عملیات طوفانالاقصی بگذارید. شما سه سال بیشتر از پیشبینی سازمان ملل در غزه زنده ماندهاید و دو راه بیشتر ندارید یا ترک بیبازگشت سرزمینتان و آوارگی همیشگی، یا مرگ تدریجی در زندان فراموششدهای که صهیونیستها برایتان ساختهاند. مردم مظلوم غزه که از ۱۶ سال محاصره مرگبار صهیونیستها به تنگ آمده بودند راه سومی را انتخاب کردند. آنها مظلومیت خود را به صدر اخبار جهان کشاندند و ترجیح دادند حین مبارزه، در مقابل دوربین رسانهها و پیش چشم جهانیان با گلوله صهیونیستها شهید شوند تا اینکه هنگام اسارت، در کنج ماتمزده خانههایشان و با سکوت و فراموشی جامعه جهانی ذرهذره بمیرند.
اما فقط این نیست. برای درک عظمت طوفانالاقصی و از خودگذشتگی رزمندگان فلسطینی باید به یک سؤال دیگر هم پاسخ دهیم: آمریکا و اسرائیل پیش از ۷ اکتبر ۲۰۲۳ در چه فکری بودند؟
بگذارید نگاهی به مقاله «جیک سالیوان» مشاور امنیت ملی رئیسجمهور وقت آمریکا در مجله «فارن افرز» بیندازیم که تنها چند روز قبل از ۷ اکتبر ۲۰۲۳ نوشته بود: «[رویکرد بایدن بر] شراکتهای جدید، از جمله بین اسرائیل و همسایگان عربش تأکید میکند [که] در حال ثمردادن هم هست... این رویکرد قاعدهمند، منابع را برای دیگر اولویتهای جهانی آزاد میکند، خطر درگیریهای جدید [آمریکا] در خاورمیانه را کاهش میدهد و تضمین میکند که منافع ایالات متحده، به شکلی بسیار پایدارتر حفظ شدهاند.» از نظر مشاور امنیت ملی رئیسجمهور وقت آمریکا «مسئله فلسطین» تقریباً تمام شده بود و نوشت: «در مواجهه با اصطکاکهای جدی، ما سطح تنش بحرانها در غزه را پایین آوردهایم.»
آمریکا به دلیل کمبود منابع به دنبال صرفهجویی در هزینهها، کاهش نقش خود در غرب آسیا و جایگزین کردن اسرائیل با خودش در این منطقه بود. به همین دلیل ژانویه ۲۰۲۱ اسرائیل را از منطقه عملیاتی «یوکام» (فرماندهی اروپایی آمریکا) به «سنتکام» (فرماندهی مرکزی آمریکا) منتقل کرد و وابستگان نظامی اسرائیل در پایگاههای نظامی آمریکا در منطقه مستقر شدند. اما یک مزاحم برای این نقشه وجود داشت: «ایران». با کاهش نقش آمریکا در منطقه غرب آسیا خلأ قدرتی ایجاد میشد که ایران میتوانست طی آن نفوذ خود را در منطقه گسترش دهد. مجله «فارن افرز» نشریه «شورای روابط خارجی آمریکا» درباره این وضعیت هشدار داده بود: «ایران نسبت به همسایگان عرب خود دارای جمعیت بسیار بیشتر و پتانسیل اقتصادی بیشتری است و ممکن است در نهایت در موقعیتی قرار گیرد که بر [غرب آسیا] تسلط یابد.»
حالا بیایید نگاهی به یادداشت سرتیپ «مئیر فینکل» رئیس تحقیقات مرکز «دادو» بیندازیم که راهحل این مشکل را برای مقامات اسرائیلی و آمریکایی تشریح میکرد. مرکز «دادو» بازوی پژوهشی ستاد کل ارتش رژیم صهیونیستی است و مقاله «فینکل» تنها چند ماه پیش از طوفانالاقصی در ۱ ژوئن ۲۰۲۳ نوشته شده بود. او هم مانند «جیک سالیوان»، «مسئله فلسطین» را تمامشده تلقی میکرد و طرح خود را برای «نابودی کامل حزبالله لبنان» و «حمله به ایران» ارائه داد. حالا دیگر پاسخ سؤال دوممان تقریباً واضح است. پیش از
۷ اکتبر ۲۰۲۳ (۱۵ مهر ۱۴۰۲) اسرائیل و آمریکا به فکر حذف بازوهای مقاومت در منطقه و حمله به ایران بودند. این فقط یک طرح نظری در مراکز تحقیقاتی رژیم صهیونیستی نبود؛ ۲۲ می ۲۰۲۲ رژیم صهیونیستی رزمایش «ارابههای آتش» را با همین منظور برگزار و در آن حمله به مواضع حزبالله لبنان و مراکز اتمی ایران را شبیهسازی کرد.
از این منظر مجاهدان فلسطینی با عملیات طوفانالاقصی در ۷ اکتبر ۲۰۲۳؛ اقدامی غافلگیرانه و پیشدستانه به نفع ایران و تمامی محور مقاومت در منطقه انجام دادند. آنها محاسبات کاخ سفید و رژیم صهیونیستی برای منطقه غرب آسیا را به هم ریختند. آمریکا را به عقب بازگرداندند و وادار کردند هزینهای سنگین در حمایت از اسرائیلی بپردازد که فکر میکرد در غیابش میتواند جای خالیاش را پُر کند. فلسطینیها با دست خالی بزرگترین چوب را لای چرخ سیاست خارجی آمریکا گذاشتند و رژیم صهیونیستی را علیرغم هزینههای سنگین تبلیغاتیاش در تمام جهان منفور کردند.
حالا شاید بهتر باشد عکسهای دیگری را هم علاوه بر ویرانیهای غزه برای مقایسه قبل و بعد از ۷ اکتبر به تماشا نشست. مثلاً عکس صندلیهای خالی مجمع عمومی سازمان ملل در سخنرانیهای نتانیاهو بعد از ۷ اکتبر در مقایسه با قبل از آن؛ یا عکس پرچم فلسطین در خیابانهای اسپانیا، ایتالیا، آمریکا، کانادا، سوئیس، سوئد، استرالیا، کره جنوبی و... در سومین سالگرد
۷ اکتبر در مقایسه با قبل از آن.
۴. روزنامه اعتماد
تیتر: جنگ آتی و مدیریت شرایط کنونی
نویسنده: حمید روشنایی
بعد از جنگ ۴۰ روزه دشمنان یک جنگ روانی را علیه مردم ایران به راه انداخته و آن، اعلام زمانهای مختلف برای شروع جنگ سوم ایران با امریکا یا رژیم صهیونیستی است. اگرچه به نظر میرسد جنگ همچنان در لایههای مختلف ادامه دارد لیکن پیشبینی جنگ جدید، نیاز به بررسی شرایط و دانستن زمینههای آن دارد.
شرایط امریکا برای جنگ آینده- همانطور که بارها متذکر شدهام، ترامپ یک بازرگان است و ظرفیت یک فرمانده جنگ را ندارد، لیکن او یک خصلتی دارد که وی را، ریسکپذیر میکند و آن نمایشگری یا شومن بودن است. کسی که میخواهد در صدر توجهات باشد. این در حالی است که شرایط امریکا، احزاب سیاسی و مردم این کشور، نشان میدهد ظرفیت خطرپذیری ندارند. انتخابات میاندورهای مجلس نمایندگان و سنا نزدیک است، قیمتها به خصوص گازوییل و بنزین رو به ازدیاد است، نارضایتیها از مدیریت ترامپ در داخل و خارج به اوج خود رسیده و فشارها از هر سو رو به افزایش است، زیرا بسیاری معتقدند که اگر تنگه هرمز باز است و مشکلی در عبور کشتیها وجود ندارد، چرا قیمت بنزین و گازوییل و در نهایت سایر کالاها بالاست؟! با این وجود، ترامپ از نظر فردی در شرایط خاصی است. او دیگر در هیچ انتخاباتی شرکت نخواهد کرد و همین موضوع، انگیزه برخی اقدامات را از او میگیرد یا به او انگیزه اقدامات دیگری را میدهد. وی همچنین اکنون متهم به بیکفایتی است و مطمئنا از این مساله رنج میبرد. به همین دلیل، ترامپ باید بین بدتر شدن شرایط اقتصادی امریکا و بدنامی خود که متهم به ناتوانی به حل مشکلات اقتصادی است، یکی را انتخاب کند. وی اکنون در یک معضل دوسویه قرار دارد که از نظر روانشناسی «تله دوگانه» نامیده میشود.
شرایط رژیم صهیونیستی و نتانیاهو- یکی از بزرگترین دستاوردهای نتانیاهو در دوران نخست وزیریاش، کشاندن امریکا به جنگ با ایران بوده است. وی که از ابتدای صدارتش تلاش میکرد تا جمهوری اسلامی را نابود کند و بارها به روسای جمهور امریکا پیشنهاد حمله داده بود.
در نهایت توانست جنگی ویرانگر را به ایران و اسراییل تحمیل کند. اکنون وی نیز با انتخابات پارلمان در ۲۷ اکتبر ۲۰۲۶ مواجه است. انتخاباتی که احتمال شکست برای وی وجود دارد و او باید با هر ترفندی از آن بگریزد. همانطور که ایهود باراک، نخست وزیر اسبق رژیم صهیونیستی گفته است، نتانیاهو دنبال شروع جنگی دیگر برای به تعویق انداختن انتخابات است. حمله به ایران یا اقدامی که بتواند ایران را وادار به حمله به سرزمینهای اشغالی کند، بهترین حالت برای وی است. برای همین نتانیاهو اخیرا هشدار داده تا قبل از انتخابات، اسراییل مورد حمله قرار خواهد گرفت! اما سرزمینهای اشغالی در شرایط خوبی به سر نمیبرند. جنگ همزمان با ایران، سوریه، لبنان، یمن، غزه و کرانه باختری، اسراییل را با مشکلات ماهوی مواجه کرده و موجب مهاجرت معکوس صهیونیستها به مناطق دیگر شده است. مدیریت شرایط توسط ایران؛ شرایط ایران نیز البته خوب نیست. وضعیت نه جنگ و نه صلح، محاصره دریایی و هوایی، کاهش فروش نفت، تورم، رکود، کاهش ارزش پول کشور و... موجب شده که فشار سنگینی به مردم و دولت وارد آید و انتظارات برای پایان این شرایط یا شروع جنگی دیگر، رو به افزایش گذاشته است. در زمانی که رژیم صهیونیستی خواهان حمله به ایران است، امریکا سردرگم وضعیت ترامپ است، منطقه غرب آسیا و جهان مملو از هیجان است و احتمال ورود به یک جنگ جهانی وجود دارد... . نیاز به مدیریت فضای دیپلماسی و میدان جنگ از سوی ایران است، زیرا آینده کشور را امروز میتوان تعیین کرد. درست عمل کردن؛ موجب قدرتگیری کشورمان در منطقه و آینده خواهد شد و البته اشتباه، موجب حسرتی بزرگ میشود.
۵. روزنامه شرق
تیتر: تخریب ظرفیت زیستی با توسعه
نویسنده: سیدمصطفی هاشمیطبا
یکی از عناوین صدر روزنامه «شرق» هشتم مهرماه چنین بود: «وقتی توسعه از ظرفیت زیستپذیری جلو میزند». هرچند در لابهلای نظرات ابرازشده مندرج در روزنامه، کموبیش به علل و مشکلاتی که موجب این احساس شده، اشاره شده بود، اما بعید بود که اشخاص فرهیخته و صاحبنظر چنین به مسئله توسعه نگاه کنند. گویی هر کار دهانپرکنی توسعه است و آنچه به نام توسعه انجام شده و ظرفیت زیستپذیری را زیر سؤال برده، بهانهای میشود برای افراد ضدتوسعه تا نتیجه بگیرند که توسعه مذموم است. کمااینکه گروهی هستند که از محصولات توسعه جهانی کمال استفاده را میکنند، اما توسعه را محکوم کرده و در نهایت میگویند مردم با توسعه مخالف هستند. امروز مفهوم توسعه پایدار میگوید هر برجی که ساخته میشود توسعه نیست، هر گسترش کشاورزی توسعه نیست، ایجاد هر کارخانه فولاد توسعه نام ندارد و هر رشد مصرفیای توسعه نیست؛ در حالی که ما به همه اینها که درست یا نادرست ایجاد شدهاند، میگوییم توسعه و چنین میشود که با جهل مرکب، آب روستاهای کویری را به کارخانه فولاد دادهایم و به قیمت خشکشدن میلیونها نخل، آب میناب را به بندرعباس برده و صرف توسعه امکانات و تجهیزات ورود کالا کردهایم. وقتی جهل حکمفرما شود و فناوری عقب باشد، طبعا به هر طریقی اگر هم توسعههای جاهلانه را به کار نگیریم، باز هم ظرفیت زیستی عقب میماند. وقتی به مسائل اجتماعی بهصورت عقلی عمل نمیکنیم و با اتکا بر پول نفت، مصرف را بالا میبریم، آنوقت کاسه
چهکنم چهکنم به دست میگیریم. در سال ۱۳۶۰ وزارت صنایع پنج کارخانه تبدیل زباله در دست اجرا داشت. پس از آن گفتند به این کارخانهها نیاز نداریم و نتیجه آنکه شهرها، بهخصوص شهرهای شمالی، در زباله غرق شده است. آب رودخانههای اطراف تهران را برای مصرف به تهران آوردهایم، اما میگوییم فاضلاب تهران و تأسیسات تصفیه آن تا ۳۰ سال دیگر تکمیل نمیشود و این الگویی است برای همه شهرهای ایران و حتی روستاها.
توسعه از ظرفیت زیستی نمیکاهد؛ شبهتوسعه و گسترش جاهلانه و سوداگرانه است که امکانات زیستی را از بین میبرد. فروش هوای تهران در کوچههای ششمتری و ساخت برجهای ۳۰طبقه در روی گسل که همه با اجازه شهرداری ساخته شدهاند، نهتنها امکانات زیستی را از بین میبرد، بلکه آفندی میشود علیه زیست مردمان؛ یعنی تنها کیفیت زیستی را از بین نمیبرد، بلکه خود همچون یک بمب بالقوه و آسیبپذیر در مقابل اندکزلزلهای منفجر میشود.
استفاده از امکانات توسعه مثل هواپیما و قطار سریعالسیر و تلفن همراه و میکرفن و تلویزیون را دوست دارند، ولی با توسعه مخالف هستند. توسعه همانطور که گفته شد، نهتنها امکانات زیستی را کاهش نمیدهد، بلکه دریچههای جدید در ظرفیت زیستی را به کشور باز میکند؛ به شرط آنکه دولت و مجلس درک توسعه پایدار داشته باشند و بیدلیل آنچه را امروز به نام توسعه پایدار در جهان مطرح است، تخطئه نکنند. آری با آنچه با نام توسعه عمل کردهایم و برنامههای توسعهای را به تصویب مجلس رساندهایم، ظرفیت زیستی کم میشود، اما اگر دولت به جای پنج هزار طرح توسعهای ملی در لایحه بودجه که بعدا خود رئیسجمهور به آن انتقاد کردند، طرحهایی که ظرفیت زیستی را افزایش میدهد و حداقل از ظرفیت زیستی نمیکاهد به مجلس ارائه میداد و محکم و با اعتقاد بر آن پای میفشرد و نفوذ افراد نادان و پرمدعا را نمیپذیرفت، آنوقت سرمایهگذاری ما برای توسعه، معنای افزایش ظرفیت زیستی را با خود به ارمغان میآورد. هرچند بسیار دیر شده ولی این به معنای پایان کار نیست. به ضربالمثل «ماهی را هرگاه از آب بگیری تازه است» میتوان تکیه کرد. باور کنیم اگر به توسعه یا پیشرفت بهصورت آنچه به نام توسعه پایدار مطرح است، بیندیشیم، ظرفیت زیستیمان افزایش مییابد؛ به شرط آنکه در واژهها نمانیم. حال اگر خیلی علاقهمند به مصرف واژه پیشرفت به جای توسعه هستیم، میتوانیم توسعه پایدار را پیشرفت پایدار بنامیم و بر آن عمل کنیم تا از پسرفتی که به آن دچار هستیم، رها شویم.
۶. روزنامه اطلاعات
تیتر: دمیدن بر تنور تورم
نویسنده: رضا کیمیایی
در شرایطی که اقتصاد ملی با محدودیتهای ارزی و فشارهای تورمی روبهروست، رفتار فردی شهروندان در بازار ارز صرفاً یک انتخاب شخصی نیست.
اگرچه سرمایهگذاری مردم در هیچیک از حوزههای تولیدی و خدماتی بازار منع قانونی ندارد ولی خرید و انباشت دلار (یا سایر ارزهای خارجی) بهعنوان دارایی، اثر مستقیمی بر عرضه و تقاضای ارز میگذارد و میتواند به کاهش ارزش پول ملی، تشدید تورم و فشار مضاعف بر خانوارهایی بینجامد که درآمد و هزینههایشان به ریال وابسته است.
هنگامی که بخش قابلتوجهی از جامعه بهجای نگهداشتن ریال، تقاضای خود را به سمت دلار سوق میدهد، تقاضای مؤثر برای ارز خارجی افزایش مییابد. در بازاری که عرضه ارز محدود یا مدیریتشده است، این افزایش تقاضا به افزایش نرخ ارز (کاهش ارزش ریال) منجر میشود. کاهش ارزش پول ملی، قیمت کالاهای وارداتی و نهادههای وابسته به ارز را بالا میبرد و از این مسیر، تورم را تغذیه میکند. تورم ناشی از این سازوکار، بار سنگینی بر دوش خانوادههایی میگذارد که دستمزد، پسانداز و هزینههای روزمرهشان به ریال است و امکان تبدیل دارایی به ارز خارجی را ندارند.
این فرآیند یک چرخه تقویتشونده ایجاد میکند: هرچه ارزش ریال بیشتر کاهش یابد، انگیزه برای تبدیل پسانداز به دلار قویتر میشود و به همان اندازه فشار بر ارزش پول ملی افزایش مییابد. نتیجه نهایی این اقدام، موجب انتقال ثروت از کسانی که با ریال زندگی میکنند به سمت کسانی که توانستهاند دارایی خود را دلاری کنند، خواهد بود.
از منظر اخلاق اقتصادی، چنین رفتاری صرفاً یک محاسبه شخصی سود و زیان نیست. وقتی کنش فردی بهطور جمعی به تضعیف پول ملی و افزایش هزینههای زندگی برای اکثریت جامعه میانجامد، مسئولیت اجتماعی نیز مطرح میشود. خانوادههایی که درآمد ثابت ریالی دارند، در برابر تورم ناشی از این تقاضا آسیبپذیرترند و قدرت خریدشان بهطور مداوم فرسایش مییابد.
در چنین شرایطی، خرید و نگهداری دلار بهعنوان پناهگاه دارایی، میتواند بهعنوان اقدامی تلقی شود که هزینه اجتماعی آن را دیگران میپردازند.
این به معنای نادیده گرفتن انگیزههای منطقی افراد برای حفظ ارزش داراییشان نیست. بلکه تأکید بر این واقعیت است که در اقتصادهایی با محدودیت ارزی و وابستگی بالا به واردات، رفتار جمعی در بازار ارز، پیامدهای کلان و توزیعکنندهای دارد که نمیتوان آن را صرفاً به حوزه خصوصی تقلیل داد.
خرید و انباشت دلار در شرایط فعلی، فراتر از یک تصمیم مالی فردی، میتواند به کاهش ارزش پول ملی، تقویت فشارهای تورمی و انتقال بار هزینهها به خانوارهای ریالمحور منجر شود. درک این سازوکار و پیامدهای آن، پیشنیاز هر بحث جدی درباره مسئولیت اقتصادی شهروندان و سیاستگذاری ارزی است. پایدار نگه داشتن ارزش پول ملی و کاهش فشار بر طبقات متوسط و ضعیف، تنها با مدیریت صحیح عرضه و تقاضا در بازار ارز و تقویت اعتماد به داراییهای ریالی ممکن میشود.
۷. روزنامه آرمان ملی
تیتر: تقابل بر سر هستهای
نویسنده: علیاصغر زرگر
در فضای کنونی تحلیلهای مختلفی درباره آینده وجود دارد، اما آمریکا برای حمله به ایران از ابتدا اهداف مشخصی را در نظر داشته و با اسرائیل نیز هماهنگ بوده است. اقدامات نظامی به نتیجه مورد نظر آنها نرسید، به همین دلیل، از مدتی پس از آتشبس و پایان جنگ ۴۰ روزه، آمریکا بر فشار اقتصادی و تضعیف ایران از ابعاد مختلف متمرکز شد. هدف اصلی از این اقدامات، تضعیف ایران و در نهایت رسیدن به نتیجه مورد نظر در مذاکره بوده است.
آنچه ترامپ دنبال آن بوده، توافقی است که بتواند آن را بهعنوان یک پیروزی سیاسی معرفی کند. به این معنا که بگوید ایران در نهایت آنچه را که آمریکا میخواسته پذیرفته و تسلیم شده و بنابراین، آمریکا در این تقابل پیروز شده است. این موضوع را میتوان در چارچوب اهداف کلی دولت آمریکا، بهویژه شخص ترامپ، تحلیل کرد؛ ترامپی که در موارد مختلف مواضع بسیار تندی در سیاست خارجی اتخاذ کرده و حتی با کشورهایی مانند کانادا نیز وارد تنش شده است.
در مورد تنگه هرمز بحثهای مختلفی مطرح است. برخی گزارشها حاکی از آن است که با استفاده از این مسیرهای جایگزین، میزان صادرات نفت منطقه خاورمیانه تا حدودی به سطح پیش از جنگ ایران و آمریکا نزدیک شده است. بر همین اساس، این دیدگاه مطرح شده که تنگه هرمز ممکن است بخشی از اهمیت سابق خود را در حوزه صادرات نفت از دست داده باشد. البته باید توجه داشت که اهمیت تنگه هرمز صرفاً به صادرات نفت و گاز محدود نمیشود. بخش قابلتوجهی از تجارت کلی کشورهای حوزه خلیج فارس به تردد از این مسیر وابسته است.
بنابراین، بسته یا محدود شدن تردد در تنگه هرمز، صرفاً یک مسئله مرتبط با نفت نیست و میتواند پیامدهای گستردهتری برای تجارت منطقه داشته باشد. با این حال، در شرایط کنونی تمرکز اصلی بیشتر بر صادرات نفت است. آمریکاییها بر این باورند که با وجود مسیرهای جایگزین، اهمیت تنگه هرمز تا حدی کاهش یافته و در نتیجه، میتوانند سایر شروط مورد نظر ایران را نادیده بگیرند و بر هدف اصلی خود یعنی برچیده شدن صنعت هستهای ایران تمرکز کنند. در عین حال، به نظر میرسد وضعیت «نه جنگ و نه صلح» بخش مهمی از این راهبرد باشد.
استمرار چنین وضعیتی برای ایران هزینههای قابلتوجهی دارد. برنامههای بازسازی، مسائل اقتصادی و بسیاری از فعالیتهای عادی کشور در چنین شرایطی با اختلال مواجه میشوند و در مجموع، این وضعیت میتواند به تضعیف تدریجی ایران منجر شود. اگر آمریکاییها بخواهند وضعیت «نه جنگ و نه صلح» را ادامه دهند و از این طریق ایران را به پذیرش خواستههای ترامپ (خواستههایی که شامل توافق مورد نظر او و از جمله محدودیتهای گسترده در صنعت هستهای ایران و کاهش معنادار غنیسازی است) وادار کنند ایران نیز خود را برای شرایطی آماده میکند که هرگونه حمله از سوی آمریکا هزینه بسیار سنگینی برای طرف مقابل داشته باشد.
در واقع یکی از مسیرهای مورد توجه ایران برای بازدارندگی، افزایش هزینه احتمالی حمله است. اگر آمریکا بخواهد در قالب حملات محدود، بار دیگر زیرساختهای ایران را هدف قرار دهد، چنین حملاتی میتواند برای آمریکا در منطقه هزینهبر باشد. اینکه چرا آمریکا در این مرحله بر مسئله هستهای متمرکز شده، باید گفت که اصل موضوع از ابتدا برای آنها مسئله هستهای ایران بوده است.
اگر به مذاکرات قبل از هر دو جنگ نگاه کنیم، میبینیم که یکی از مسائل اصلی این بود که اگر ایران در آن مقطع تسلیم میشد و میپذیرفت غنیسازی را متوقف کند، در آن صورت (از نگاه آمریکاییها) زمینه و بهانهای برای حمله به ایران باقی نمیماند؛ اما ایران حاضر نبود به چنین خواستهای تن بدهد.
در نهایت، آمریکاییها و برخی تحلیلگران بر این باورند که ایالات متحده نمیتواند از ایران صرفنظر کند. با این حال، در شرایط فعلی، مسئله اصلی که میتواند از نگاه آمریکا بهعنوان نشانه تسلیم ایران تلقی شود، برچیده شدن کامل صنعت هستهای ایران است. چنین تسلیمی از سوی ایران، دستکم در شرایط کنونی، محتمل به نظر نمیرسد. بنابراین، شق دیگر ماجرا این است که ایران خود را برای نوعی دفاع و بازدارندگی آماده کند که در صورت وقوع درگیری، هزینه قابلتوجهی برای طرف مقابل به همراه داشته باشد.
۸. روزنامه جوان
تیتر: وقتی صراف قانون را به بازی میگیرد
نویسنده: حسین فصیحی
این روزها فیلمی از خبرنگار حوزه قضایی و انتظامی خبرگزاری مهر، در شبکههای اجتماعی دستبهدست میشود؛ روایتی از خرید سه سکه پارسیان که اگرچه داستان یک شهروند است، اما میتواند شرح حال هزاران نفری باشد که برای حفظ ارزش اندک پسانداز خود به بازار طلا پناه بردهاند. بر اساس این روایت، خبرنگار از یک صرافی در میدان فردوسی تهران سه سکه پارسیان خریداری کرده، اما هنگام مراجعه برای فروش، مشخص شده سکهها تقلبی بودهاند. وقتی او به فروشنده اولیه مراجعه کرده، به جای پاسخگویی با انکار معامله و رفتاری توهینآمیز مواجه شدهاست. اگر این روایت در مراجع قانونی اثبات شود، باید پرسید: شهروند برای خرید طلا به کجا باید اعتماد کند؟
سالهاست به مردم توصیه میشود طلا را از واحدهای مجاز بخرند، فاکتور دریافت کنند و از خریدهای غیررسمی پرهیز کنند، اما اگر شهروند به واحد صنفی رسمی مراجعه کند و باز هم در معرض چنین اتفاقی قرار بگیرد، این توصیه چه معنایی دارد؟ اینجاست که مسئولیت اتحادیهها بسیار جدی میشود. اتحادیه فقط نهادی برای صدور مجوز و نصب تابلوی «واحد صنفی مجاز» نیست. اتحادیه باید پیش از وقوع تخلف، سازوکار نظارتی مؤثر داشته باشد. چرا مشتری باید برای دریافت فاکتور با فروشنده چانه بزند؟ چرا فروشنده میتواند از ارائه فاکتور امتناع کند و بعد، در صورت بروز اختلاف، خریدار را مجبور به اثبات معامله کند؟
اتحادیه باید شماره تماس و سامانه رسیدگی به شکایت را بهصورت واضح در تمام واحدهای صنفی در معرض دید مشتری قرار دهد، بهگونهای که شهروند همان لحظهای که با تخلف مواجه میشود بتواند موضوع را گزارش کند، اما ماجرا به اتحادیه ختم نمیشود. مسئله بزرگتر، بازدارندگی قانون است. اگر فردی بتواند با سوءاستفاده از اعتماد مردم کالای تقلبی بفروشد و در نهایت با بازگرداندن مال یا تحمل یک هزینه محدود دوباره به همان محل کسب بازگردد، آیا مجازات واقعاً بازدارنده بودهاست؟
قوه قضائیه باید به این پرسش پاسخ دهد. قانون زمانی اعتبار اجتماعی دارد که متخلف بداند تخلف برایش صرف اقتصادی ندارد. اگر سود تخلف چندین برابر هزینهای باشد که متخلف پس از شناسایی میپردازد، طبیعی است که عدهای قانون را مانعی جدی نبینند. امروز بسیاری از مردم با حقوق و درآمد محدود، ماهها و سالها بخشی از درآمدشان را پسانداز میکنند تا با خرید طلا ارزش پولشان را حفظ کنند. برای چنین فردی، پول یک قطعه طلا فقط چند عدد روی رسید بانکی نیست، بخشی از عمر و دسترنج اوست. وقتی چنین فردی از یک مرجع رسمی خرید میکند و بعد با کالای تقلبی مواجه میشود، تنها سرمایه مالی او آسیب ندیده، اعتماد او به بازار و نهادهای نظارتی نیز آسیب دیده است. یک سؤال جدی نیز باید از متولیان نظارت پرسید: اگر رئیس اتحادیه یا بازرس اتحادیه بدون معرفی خود، مانند یک مشتری عادی وارد همان واحد صنفی شود، آیا تضمینی وجود دارد که با همان شرایطی مواجه نشود که شهروندان عادی با آن مواجه میشوند؟
نظارت واقعی یعنی پاسخ به همین سؤال. مردم نباید پس از خرید، برای اثبات اینکه از چه کسی کالا خریدهاند، دنبال فروشنده بدوند. معامله در واحد صنفی رسمی باید شفاف، قابل ثبت و قابل پیگیری باشد. اگر قرار است مردم به بازار رسمی اعتماد کنند، بازار رسمی باید شایستگی این اعتماد را ثابت کند. موضوع فقط سه سکه یک خبرنگار نیست. موضوع سرمایه میلیونها شهروندی است که در شرایط سخت اقتصادی به بازار طلا پناه آوردهاند. اگر اتحادیهها پیشگیرانه نظارت نکنند و قوه قضائیه مجازاتی متناسب و بازدارنده اعمال نکند، متخلف هزینه تخلف را همچون هزینه عادی کسبوکار محاسبه خواهد کرد؛ و آن روز، دیگر فقط طلا نیست که تقلبی میشود، اعتماد مردم به قانون هم تقلبی خواهد شد.
مطالب مرتبط

نظرات کاربران برای این مطلب فعال نیست

