بیرونیت: در این گزارش، با بررسی صفحات اصلی و ستون‌های تحلیلی، به مهم‌ترین سرمقاله و یادداشت‌های روز در مطبوعات کشور می‌پردازیم.
نگاهی به مهم‌ترین سرمقاله و یادداشت‌های روز مطبوعات کشور در روز دوشنبه ۲۰ مهرماه ۱۴۰۵

۱. روزنامه دنیای اقتصاد
تیتر: موانع یادگیری عمیق
نویسنده: علینقی مشایخی
یادگیری در افراد و همچنین در سازمان‌ها و حکومت‌ها در دو لایه سطحی و عمیق می‌تواند اتفاق بیفتد. یادگیری در سازمان‌ها و حکومت‌ها به‌صورت یادگیری هماهنگ در مدیران و افراد تاثیرگذار بر تصمیمات آنهاست. یادگیری در لایه عمیق متوجه تغییر در پیش‌فرض‌های ذهنی افراد است. یادگیری در لایه سطحی متوجه تغییر قواعد تصمیم‌گیری است که با فرض آنکه پیش‌فرض‌ها واقعیت دارد تنظیم و به‌کار گرفته می‌شوند.

افراد پیش‌فرض‌ها و باورهایی در مورد دنیای واقع در ذهن خود دارند. پیش‌فرض‌ها و باورها در گذر زمان و در نتیجه تحصیلات، تجربیات و تعاملات اجتماعی و محیط تربیتی و رشد افراد شکل می‌گیرد. افراد پیش‌فرض‌های موجود در ذهن خود را به منزله واقعیات دنیای بیرون تلقی می‌کنند. به‌عنوان مثال اینکه افزایش قیمت‌ها نتیجه گران‌فروشی گران‌فروشان است یا اینکه برخی کشورها دشمن ما هستند یا افراد موثر در گروه سیاسی X عامل دشمنان خارجی هستند یا بخش خصوصی دزد است، از جمله پیش‌فرض‌های ممکن در ذهن افراد است. این پیش‌فرض‌ها به همراه اطلاعاتی که از دنیای واقع جمع‌آوری می‌شود، مبنای تصمیم‌گیری قرار می‌گیرند. پیش‌فرض‌ها نه تنها چارچوب و محدودیت تصمیمات را تعیین می‌کنند، بلکه بر اطلاعاتی که از دنیای واقع برای تصمیم‌گیری جمع می‌شود نیز اثر می‌گذارند. به عبارت دیگر افراد با عینکی از پیش‌فرض‌ها دنیا را می‌بینند و اطلاعاتی از دنیای واقع مشاهده می‌کنند که متاثر از پیش‌فرض‌های آنها و حتی در تایید آن پیش‌فرض‌هاست.

یک مرحله از یادگیری افراد در سازمان‌ها این است که بدون تغییر پیش‌فرض‌ها و با فرض بر واقعی بودن آن پیش‌فرض‌ها برای بهبود وضعیت تصمیم بگیرند. چنانچه تصمیمات جدید به بهبود وضعیت منجر نشد، بدون تغییر پیش‌فرض‌ها، تصمیمات جدیدی اتخاذ و اعمال می‌شود. این چرخه تصمیم‌گیری، در چارچوب پیش‌فرض‌ها را چرخه اول یادگیری یا یادگیری سطحی برای بهبود وضعیت می‌نامند. در این چرخه بدون تغییر در پیش‌فرض‌ها قواعد تصمیم‌گیری تغییر می‌کند تا نتیجه مطلوب به‌دست آید و یادگیری در مورد قواعد بهتر تصمیم‌گیری بر اساس پیش‌فرض‌های موجود صورت پذیرد.

مشکل چرخه اول آن است که اگر پیش‌فرض‌ها غلط باشد، هر تصمیمی بر مبنای پیش‌فرض‌های غلط نتیجه‌بخش نیست. باید پیش‌فرض‌های اشتباه اصلاح شود. چنانچه بازخورد حاصل از عدم بهبود وضعیت موجب اصلاح پیش‌فرض‌ها شود، چرخه دوم یادگیری فعال شده است. در واقع چرخه دوم یادگیری موجب یادگیری عمیق و اصلاح پیش‌فرض‌ها می‌شود و با اصلاح پیش‌فرض‌ها اطلاعات جدیدی جمع‌آوری می‌شود، تصمیمات بر مبنای پیش‌فرض‌های جدید اتخاذ می‌شود که می‌تواند موجب بهبود وضعیت شود. اگر با پیش‌فرض‌های جدید وضعیت بهتر نشد، با تکرار چرخه دوم و سپس تکرار چرخه اول بر مبنای پیش‌فرض جدید بالاخره راه بهبود وضعیت یاد گرفته می‌شود و وضعیت بهتر می‌شود.
چرخه دوم یادگیری برای تغییر پیش‌فرض‌ها به سادگی راه نمی‌افتد. افراد یا مدیران ارشد بر اساس پیش‌فرض‌های خود تصمیم گرفته‌اند، اعلام موضع کرده‌اند. تغییر فرضیات پایه به معنای پذیرش غلط بودن مواضع قبلی و بی‌اعتباری مدیران می‌شود. مدیران و رهبران مجموعه‌ها در مقابل تغییر پیش‌فرض‌ها مقاومت می‌‌کنند. آنهایی که قدرتمندند حتی از ارائه اطلاعات و استدلال‌هایی که موجب خدشه‌دار شدن پیش‌فرض‌هایشان شود، ناراحت شده و عکس‌العمل نشان می‌دهند و افرادی را که انتقاد می‌کنند از اطراف خود طرد می‌کنند. در چنان شرایطی افرادی که در رابطه با قدرتمندان قرار دارند از ابزار اطلاعات که پیش‌فرض ذهنی را مورد سوال قرار دهد، احتراز می‌کنند. افراد مزبور حتی این واقعیت را که اطلاعات واقعی را گزارش نمی‌دهند نیز پنهان می‌کنند.

برای مدیران قدرتمندی که تحمل بازنگری در پیش‌فرض‌های خود را ندارند، معمولا اطلاعاتی که در جهت تایید پیش‌فرض‌هایشان باشد، دریافت می‌کنند. این‌گونه مدیران از واقعیات سازمان و دنیای پیرامون آن جدا می‌افتند. لذا چرخه دوم یادگیری برای آنها کار نمی‌کند و در پیش‌فرض‌های اشتباه خود باقی می‌مانند. به علاوه، وقتی پیش‌فرض‌های اشتباه و تصمیمات مبتنی بر آنها برای گروهی منفعت داشته باشد، آن گروه در تقدیر و تشویق پیش‌فرض‌ها فعال می‌شوند. تشویق و تعریف و تایید گروه ذی‌نفع خود عامل دیگری می‌شود که مانع تغییر فرضیات پایه می‌شود. وقتی به علت دو مانع بالا مدیران اداره مجموعه خود را با پیش‌فرض‌های اشتباه ادامه می‌دهند، عملکرد مجموعه رو به افول می‌رود.

با ادامه افول عملکرد، مجموعه دچار بحران می‌شود. بحران در مجموعه یا موجب تکان‌های ذهنی در مدیران شده و سبب تغییر در پیش‌فرض‌ها می‌شود یا سبب به‌هم‌ریختگی و تلاشی مجموعه و جایگزین کردن مدیران آن می‌شود. برای بهبود عملکرد مجموعه‌ها اعم از سازمان یا کشور بدون گذر از بحران باید امکان فعال شدن چرخه دوم یادگیری را فراهم آورد. لازمه فعال شدن چرخه دوم، استقبال از نقد، پرسشگری و پاسخگویی است. زمینه‌های ارائه اطلاعات واقعی، اعلام نظر و نقد و گفت‌وگو باید فراهم باشد تا مجموعه‌ها و مدیران آنها در اسارت پیش‌فرض‌های غلط باقی نمانند. در این زمینه نقش مطبوعات آزاد، بحث و گفت‌وگوی آزاد با مشارکت گروه‌های فکری مختلف در رسانه‌های عمومی مانند روزنامه‌ها، فضای مجازی و صدا و سیما ضروری خواهد بود.


۲. روزنامه تعادل
تیتر: چرا سوت کارخانه‌ها به صدا درنمی‌‌آید؟!
نویسنده: حسین حقگو
چند روز از درگذشت مهندس محسن خلیلی می‌گذرد. کارآفرین و صنعتگرِ تشکل‌گرای عاشق ایرانی که فقدانش بی‌شک ضایعه‌ای بزرگ برای میهن‌مان در این روزهای سخت و خطیر است. واکنش فعالان و تشکل‌های اقتصادی و صنعتی و بعضی از رجال سیاسی هر چند قابل توجه و تقدیر است، اما شاید هنوز نه در حد و اندازه‌های جایگاه بی‌بدیل این بزرگمرد .

ای بسا فقدان چنین شخصیت بی‌نظیری که بیش از هفت دهه عمر کاری و حرفه‌ای و لحظه لحظه زندگی شخصی خود را از زمانی که خود را شناخت، صرف پیشرفت و توسعه این سرزمین و کاهش رنج و درد این مردم کرد، در هر جامعه‌ای بسیار بیش از این برجسته می‌شد و سوت کارخانه‌ها در کشور برای ادای احترام به او به صدا در می‌آمدند و مرگ‌شان نقطه عطفی قلمداد می‌شد برای نگاه دوباره به خود و راهی که اقتصاد و صنعت و نظام حکمرانی در مسیر پیمودن آن است.
این سخن نه از منظر نیاز و توقع چنان رفتگانی به چنین تجلیل‌ها و گرامیداشت‌هایی، بلکه پیام به کسانی است که در گوشه گوشه این سرزمین خشت بر خشت می‌نهند و ایران عزیزمان را می‌سازند. از کشاورزان و معدنکاران و کارگران پروژه‌های عمرانی و صنعتی و... که در سخت‌ترین شرایط و دورافتاده‌ترین نقاط میهن مشغول کارند تا فعالان اقتصادی و صنعتی که در محیط‌های کارخانه‌ای و نهادهای حرفه‌ای و تشکلی و... بار سنگین ناملایمات شدید تحریم‌ها و جنگ و فضای کسب و کار نامناسب و... را بر دوش می‌کشند تا مانع تعطیلی بنگاه‌ها و بیکاری کارکنان و کمبودهای کالایی و خدماتی و...شوند.

مهندس خلیلی در دلنوشته‌ای از زندگی خود اهمیت «کار» را چنین شرح می‌دهد: «هر انسانی را شاید بتوان در مفهومی «معنا» کرد. یکی را در «اعتراض» و «عصیان» و دیگری را در «اطاعت» و «پیروی». یکی را در «جود» و «بخشش» و دیگری را در «خست» و «تنگ‌نظری»، یکی را در «بطالت» و «روزمرگی» و دیگری را در «تلاش» و «خلاقیت» و... و من اما خود را در مفهوم «کار» معنا می‌کنم. «کار» در معنای «ساختن» و «خلق کردن». برای من «کار» معنای «بودن» و دلیل «بودن» است. دلیل حیات و تداوم آن. چنانکه از ۱۲ سالگی در کارگاه کوچکم در محوطه خانه پدری با ابزاری که گرد آورده بـودم در حـد بضاعتم محصولات مختلف فلـزی می‌ساختم. آری سلامت و سعادت جوامع در گروی کار است، فراسوی ساخته‌های طبیعت آنچه از نظر می‌گذرد یا امکانی که در اختیار ماست و حتی ارزشی که تجلی می‌کند حاصل و زاییده «کار» است.»

مهندس خلیلی عالی‌ترین شکل «کار» و «ساختن» را در قالب «تولید صنعتی» معنا می‌کرد. قالبی که از طریق تضمین حقوق و آزادی‌های اساسی در بازاری آزاد و رقابتی و با دولت پاسخگو و شهروند مسوول فراهم می‌آید. مولفه‌های که متاسفانه جامعه ایران در ضعف آنها بسیار در رنج است. چنانکه «پروژه»‌ای شدن امر توسعه و فروکاهش آن به پروژه‌های آمرانه «زیرساختی» و کاربرد «مصرف‌شدگی» و نه برآمده و محصول خلاقیت و اراده آزاد انسان ایرانی و سازوکار دمکراتیک و درهم تنیده با زندگی اجتماعی سبب بی‌تفاوتی بعضی از هموطنانمان به اثرات ویرانگر جنگ تجاوزکارانه اخیر و تهدید نابودی زیر ساخت‌های اقتصادی شده است.
سویه دیگر ماجرا یعنی ضعف ساختاری حکمرانی اقتصادی در برقراری محیط مناسب برای کار و فعالیت آحاد اجتماعی، مساله «رویای ایرانی» است . متاسفانه باید پذیرفت رویای بسیاری از ایرانیان همچون حاکمان با نفت گره خورده و بر ساخته «توهم نفتی» است. اینکه به واسطه منابع نفتی و گازی و معدنی و... ملتی ثروتمندیم و کمتر نیاز به کار و تلاش داریم و کافی است این منابع را درست و عادلانه تقسیم و توزیع کنیم و...؛ دولتی که متکی به درآمدهای نفتی و شبه نفتی است و برنامه‌های تخیلی می‌نویسد (چشم‌انداز ۱۴۰۴ و قدرت اول منطقه شدن و رشدهای ۸ درصدی برنامه‌های توسعه و...) و مردمی که وجود منابع طبیعی را برای توسعه‌یافتگی کافی می‌پندارند و رویابافی می‌کنند، دوسویه توسعه نایافتگی‌اند .

این، آن دوگانه‌ای بود که روح و روان محسن خلیلی را بسیار می‌آزرد و تمامی عمر در تلاش بود تا از طریق تشکل‌گرایی و ارتقای آگاهی‌ها فردی در قالب کار جمعی، زبان مشترک بین فعالان اقتصادی و دولت را بیابد و «تولید ثروت» را جایگزین «توزیع ثروت» در رویای ایرانی کند تا «از گذشته رها شویم و کار کنیم، کار، کار، کار.» (آنتوان چخوف - باغ آلبالو)

آیا در فقدان چنین بزرگمردی نباید به پا خاست و سوت کارخانه‌ها را به صدا در آورد و نه در زبان و کلام، بلکه در عمل و ایجاد فضای عشق و صلح و آشتی و نه جنگ و تضاد و ستیز در داخل و خارج این سرزمین به او ادای احترام کرد و بسترهای پیشرفت و توسعه ایران عزیز را ساخت، آنچنانکه محسن خلیلی عاشقانه و دردمندانه در مسیر تحقق آن کوشید؟!


۳. روزنامه جهان صنعت
تیتر: افتراق اروپا و آمریکا به‌نفع روسیه
نویسنده: نادر کریمی‌جونی
اوکراینی‌ها می‌‌گویند اگر روسیه انرژی، نفت و گازوئیل دارد که همه جهان به آن نیاز دارند، ما هم غلات، گندم و جو داریم که به اینها هم، همه جهان نیاز دارند. اما دونالد ترامپ فعلا میان گازوئیل و غلات، گازوئیل را انتخاب کرده و در مقابل انتقاد ولودیمیر زلنسکی که خرید گازوئیل روسیه ازسوی آمریکا را اقدام ضعیف توصیف کرده، گفت که شهروندان آمریکایی در حال حاضر به نفت روسیه احتیاج دارند و به همین دلیل او باید آنچه به‌نفع آمریکا و آمریکایی‌هاست را انجام دهد. این استدلال ترامپ البته از سوی اروپایی‌ها مورد انتقاد قرارگرفته و آنان حرف‌های ترامپ در این‌باره که اوکراین و زلنسکی عامل گرانی قیمت انرژی و گازوئیل در دنیا بوده را مضحک خوانده‌اند. در روزهای اخیر، ترامپ دست نیاز به‌سوی روسیه دراز کرده و از پوتین خواست که اجازه صادرات گازوئیل به ایالات‌متحده را تایید کند. رییس‌جمهور ایالات‌متحده برای امکان‌پذیرکردن واردات نفت و گازوئیل از روسیه، مجبور شد برخی تحریم‌های وضع‌شده علیه مسکو را که همین هفته‌های گذشته تصویب و اعمال کرده بود، لغو کند. این امر نشان می‌دهد که از نظر میزان احتیاج به واردات گازوئیل و تامین‌ سوخت به‌ویژه برای حمل‌ونقل بار و مسافر بین‌شهری، کشاورزی و نیروگاه‌های حرارتی، ترامپ واقعا در شرایط دشواری قرار داشته و مجبور بوده تا از پوتین یاری بخواهد و برای راضی‌کردن وی به این همکاری انتقادهایی را هم علیه زلنسکی بیان کند.

البته در گذشته هربار که ترامپ و به‌طور کلی کاخ‌سفید درباره همکاری با مسکو موضع مثبت می‌گرفت و آمریکایی‌ها به روسیه لبخند می‌زدند، بسیاری از تحلیلگران این تمایل به همکاری و لبخند به شرق را نشانه‌ای از تمایل جداسازی روسیه از ایران تلقی می‌کردند و می‌گفتند که قرار است ایالات‌متحده و روسیه بر سر ایران و اوکراین باهم معامله‌ای انجام دهند و در مقابل دادن امتیازهایی به روسیه، واشنگتن امکان مقابله با ایران به‌نحوی‌که روسیه و چین به کمک تهران نیایند را در دست گیرد. معلوم نیست این ارزیابی‌ها چقدر درست بوده اما قدر مسلم آن است که چه بعد از پایان جنگ ۱۲روزه و چه در مناسبت حاضر میزان همکاری‌های اقتصادی و غیراقتصادی تهران- مسکو افزایش قابل‌درکی داشته و اگر این تحلیل و پیش‌بینی درست بود تاکنون این معامله اجرایی و واشنگتن از آن منتفع می‌شد اما نه‌فقط پیش از وقوع جنگ که حتی در همین دلیل صلح مسلح و شرایط آتش‌بس شکننده، همکاری‌های گسترده ایران و فدراسیون روسیه هم در سطح و هم در عمق گسترش قابل‌قبول و معنا‌داری داشته است به‌نحوی‌که حجم همکاری‌های تهران- مسکو تا همین ماه‌‌های اخیر به این‌سو نزدیک به دوبرابر شده و ملاقات‌‌هایی که پزشکیان و پوتین انجام داده‌اند نیز موثرتر و گرم‌تر بوده است.

با این حال اکنون کسی نمی‌گوید که هدف همکاری‌های ترامپ با روسیه، کاهش یا قطع همکاری‌های آن‌کشور با ایران است چراکه نیاز ایالات‌متحده به گازوئیل روسیه،‌ آنقدر مشهود و آشکار شده که کسی دنبال دلیل دیگر نمی‌گردد. درواقع قیمت گازوئیل به‌ویژه برای کشاورزان آمریکایی آنقدر گران شده که مزرعه‌داران از روشن‌کردن ماشین‌آلات کشاورزی ازجمله تراکتور خودداری کرده و به همین دلیل فصل زراعی هنوز در برخی ایالات‌های آمریکا آغاز نشده است. این به تعویق‌افتادن زمان شروع کشت به‌ویژه برای مزرعه‌داران در ایالت‌هایی مانند تگزاس، اورگان و فلوریدا غیرقابل تحمل بوده و ترامپ نگران است که حمایت کشاورزان و شهروندان در این ایالات‌ها را از دست بدهد. از این بابت نه‌فقط تحریم‌های روسیه برای صادرات انرژی و نفت را لغو کرده است بلکه به زلنسکی فشار وارد آورده تا از حمله به تاسیسات و پالایشگاه‌های نفت روسیه پرهیز کند. این اقدام در حالی صورت می‌گیرد که ترامپ در هفته گذشته نیز از اتحادیه اروپا درخواست کرد تا بخشی از ذخایر راهبردی نفت خود را روانه بازار کند تا قیمت نفت در بازارهای جهانی بیش از این افزایش پیدا نکند. متعاقب این درخواست رهبران اروپایی هم موافقت کردند تا ۱۰۰میلیون بشکه از ذخایر خویش را راهی بازار کرده و از جهش قیمت‌های نفت در بازار جلوگیری کنند. حالا و با درخواست جدید ترامپ از روسیه و وادارکردن اوکراین به قطع حملات به تاسیسات نفتی و پالایشگاه‌های روسیه، گمان می‌رود که اوضاع بازارهای جهانی نفت، نه فقط هنوز به ثبات موردعلاقه آمریکایی‌ها نرسیده بلکه در آستانه انتخابات سنا و کنگره، کماکان عامل بی‌ثباتی اقتصادی و نگرانی مردم و شهروندان در آمریکاست. بر این پایه هرچند ترامپ پیش از این گفته بود که انتخابات‌های پیش‌رو چندان برایش اهمیت ندارد و قرار نیست که این مبارزات فایده‌ای برایش داشته باشد اما اکنون رفتارها و راهبردهایی که ترامپ انتخاب می‌کند همه در راستا یا دست‌کم با در نظر داشتن میزان محبوبیت خودش و افزایش احتمال پیروزی جمهوریخواهان در رقابت‌های انتخاباتی آبان‌ماه آینده است.

در عین حال ترامپ از اینکه بتواند به جنگ اوکراین و روسیه پایان دهد و پایان این منازعه خونین و بحران‌زا را به‌نام خود ثبت کند، ناامید شده است. رییس‌جمهور ایالات‌متحده با وجود آنکه می‌داند در شرایط حاضر نه شهروندان اوکراینی، نه مقامات اوکراین و نه مقامات اروپایی، هیچ‌یک با واگذاری خاک اوکراین به روسیه موافق نیستند، می‌خواهد هر امتیازی که پوتین مطالبه می‌کند را به او بدهد تا بتواند به پایان منازعه دست پیدا کند اما اوکراین با این درخواست موافقت نمی‌کند و آن را پاداشی به اشغالگری روسیه می‌داند. اروپا نیز سوال می‌کند که اگر در این نقطه با خواست‌های پوتین موافقت و بخش‌های اشغال‌شده اوکراین به روسیه واگذار شد چه تضمینی وجود وارد که در آینده‌ای نزدیک یا دور، دوباره مسکو و پوتین علاقه‌مند به حمله به بخش دیگری از خاک اروپا نباشند و بخش‌های دیگر از آن را اشغال و تملک نکنند. جالب است که حتی برای هدف قراردادن نقاط حساس روسیه، اوکراین به ماهواره‌های جاسوسی و اطلاعاتی ایالات‌متحده نیاز دارد و اروپا حتی در این زمینه نیز نمی‌تواند احتیاج اوکراینی‌ها را برآورده کند. با این اوضاع اگر در جنگ حاضر، واشنگتن به هردلیل نخواهد که با اروپا و اوکراین همکاری کند، آن‌وقت شرایط و اوضاع برای کی‌یف بسیار سخت خواهد شد. از همین بابت است که پس از اظهارات تند ترامپ در مورد لزوم برکناری و تغییر زلنسکی، هیچ‌یک از رهبران اروپایی علیه معاملات گازوئیل آمریکا با روسیه و مواضع ترامپ موضع روشن و شفاف نگرفتند و ترجیح دادند که رسانه‌های اروپایی به‌جای مقامات اروپا موضع‌گیری کنند و واکنش نشان دهند.

البته اروپا هنوز تحریم‌های روسیه را کاهش نداده یا لغو نکرده است. مقامات اتحادیه اروپا معتقدند که تحریم‌های وضع‌شده علیه مسکو تنها با خروج روسیه از خاک اوکراین و پایان جنگ علیه کی‌یف امکان‌پذیر است. این بدان معنی است که بازگشت روسیه به بازارهای جهانی و عادی‌سازی روابط این کشور با اقتصاد جهانی نیز باید به بعد از جنگ موکول شود اما ترامپ از باورها و تمایلات اروپا و رهبران آن تبعیت نمی‌کند و براساس منافع و مصالحی که خود به آن باور یا نیاز دارد عمل می‌کند. این افتراق بزرگی است که هم‌اکنون میان اروپا و آمریکا وجود دارد و تا جنگ روسیه و اوکراین پایان نگیرد، بعید است بتوان این افتراق را محدود کرد یا به آن پایان داد.

در عین حال روسیه نیز به تاسیس بلوک قدرت در مقابل اروپا و آمریکا می‌اندیشد. مسکو اعتقاد دارد حالا که آمریکا نتوانسته حکومت ایران را تغییر دهد و در مقابل اعمال قدرت ایران در تنگه هرمز و خلیج‌فارس به‌طور عملی ناتوان بوده است، تاسیس یک بلوک قدرت متشکل از روسیه، چین، ایران و برخی کشورهای همسو در شانگهای یا بریکس می‌تواند قدرت چانه‌زنی بیشتری به مسکو و متحدانش بدهد. از همین‌رو است که احتمالا روابط تهران- مسکو دست‌کم تا چشم‌انداز قابل‌پیش‌بینی، به‌سردی نخواهد گرایید.


۴. روزنامه کیهان
تیتر: نوبت مجازات متجاوز نه تردید و مذاکره
نویسنده: محمد ایمانی
۱) آمریکا هرچه زودتر از جنگ بگریزد، ضربات کمتری را متحمل خواهد شد و هرقدر بیشتر وارد شود، خسارات جبران‌ناپذیرتری را به جان خواهد خرید. دقت در تفاوت‌های ضربات ایران در جنگ ۱۲ روزه و جنگ ۴۰ روزه (به عبارت درست‌تر، ۲۲۶ روزه)، این واقعیت را کاملاً ملموس می‌کند. ضرباتی که آمریکا در جنگ اخیر خورد، نه با جنگ
۱۲ روزه و نه هیچ جنگ دیگری قابل مقایسه نیست.
۲) سابقه ندارد که آمریکا به مدت ۱۶ ماه، خود را درگیر جنگ با یک کشور کرده باشد و نه‌تنها نتواند آن کشور را شکست بدهد، بلکه تیر و ترکش‌های جنگ مانند بومرنگ به زیرساخت‌های اقتصاد و سیاست داخلی و پرستیژ نظامی-امنیتی-دیپلماتیک آمریکا آسیب بزند. نزدیک به ۲۰ پایگاه آمریکا که سکوی استیلای جهانی بوده‌اند، ناکار شده‌اند. بیش از دویست هواپیما و پهپاد نظامی که ادعا می‌شد برخی از آن‌ها را حتی خدا هم نمی‌تواند رصد کند، منهدم شده‌اند. ناوهای پنتاگون جرئت نزدیک شدن به ایران را ندارند و نیروهایش مجبور شده‌اند به صدها کیلومتر دورتر (اقیانوس هند/ اردن و سرزمین‌های اشغالی) بگریزند، اما حتی در آنجا و پایگاه‌های مستقر در اروپا احساس امنیت نمی‌کنند. قیمت ۷۰ دلاری نفت تا ۱۰۵ دلار صعود کرده و با همه نیرنگ‌ها کاهش نیافته است. تنگه‌های قبل گشوده هرمز و باب‌المندب، بسته شده و ابزار تحقیر متجاوزان را فراهم آورده‌اند.
۳) اقتدار فعال ایران و متحدانش، نه‌تنها قیمت معاملات نقدی نفت را تا ۱۵۰ دلار افزایش داده، بلکه فشار آن از پمپ‌های بنزین و گازوئیل در آمریکا بیرون زده است. گران شدن کود شیمیایی، کشاورزان را علیه ترامپ شورانده و سطح چالش را از «آمریکا را دوباره بزرگ می‌کنیم» و «جهان را به تسخیر درمی‌آوریم»، به نحوه تأمین کود و گازوئیل تنزل داده است. نهایت خفت را ببینید! ترامپ برای تأمین ۳۰۰ هزار تن گازوئیل (مصرف نصف روز آمریکا) ناچار شده تحریم‌ها علیه روسیه را تعلیق کند و حال آنکه یک ماه قبل، قانون گسترش تحریم‌ها علیه روسیه را امضا کرد. او تمام متحدان بیچاره اروپایی را به ۳۰۰ هزار تن گازوئیل فروخت و حال آنکه جنگ اوکراین، مصیبتی بود که توسعه‌طلبی آمریکا در کنار مرزهای روسیه بانی‌اش بود.
۴) ترامپ به پمپ‌بنزین‌داری می‌ماند که پمپ خود را نابود کرده و دبه به دست، کنار جاده ایستاده و التماس می‌کند. او وسط جنگ چهل‌روزه، تحریم نفت ایران را به خاطر صعود قیمت تا بالای ۱۲۰ دلار تعلیق کرد و اکنون به خاطر طغیان قیمت گازوئیل، دست به دامن روسیه شده است. تهش هم می‌گوید «به‌محض اینکه جنگ تمام شود، قیمت‌ها مانند موشک سقوط خواهند کرد»! هفت ماه است که وعده می‌دهد. اما بر اساس آخرین نظرسنجی مؤسسه پیو، «محبوبیت ترامپ به ۳۰ درصد کاهش یافته است. ۷۷ درصد آمریکایی‌ها از وضعیت ناراضی هستند. میزان رضایت جمهوری‌خواهان هم از ۶۵ درصد به ۳۹ درصد رسیده است.» حالا خیلی‌ها به او می‌گویند: فهمیدی که چرا ۷ رئیس‌جمهور قبلی سراغ گزینه جنگ با ایران نرفتند؟!
۵) وقتی وزیر جنگ آمریکا از رمق افتاد، وزیر خزانه‌داری بدنام [...] به میدان گسیل شد تا شاید فراموش شود که جنگ برای چه بود و به چه افتضاحی ختم شد. او ۴۸ روز قبل، ضمن یادداشتی در روزنامه فایننشال تایمز از «D-Day» و «عملیات طرد اقتصادی» ایران خبر داد و نوشت: «امروز بزرگ‌ترین حمله مالی تاریخ علیه ایران را آغاز خواهیم کرد. هرگونه اقدام نظامی علیه نیروهای ما یا کشورهای
خلیج فارس با واکنشی سریع و قاطع مواجه خواهد شد». بسنت،
سه هفته قبل گفت «از فردا آسمان دنیا به روی تمام شرکت‌های هوایی ایران بسته می‌شود». او همچنین دو هفته قبل تهدید کرد: «اقتصاد ایران تا دو هفته دیگر فرو می‌پاشد».
۶) اما برآیند این پارس کردن‌های دوماهه چه بوده است؟ ایران از پا افتاده؟ قیمت نفت افزایشی نشده؟ تنگه هرمز و باب‌المندب بسته نشده است؟ رکورد اصابت موشک و پهپاد به کشتی‌های متخلف نشکسته و به روزهای اوج جنگ برنگشته است؟ تحریم هوایی ایران به آسمان عربستان گسترش نیافته و احتمالاً به آسمان دیگر میزبانان جنایتکاران توسعه نمی‌یابد؟ مشکل کود و گازوئیل در آمریکا رو به وخامت نگذاشته است؟ بسنت پس از دو ماه دور خود چرخیدن، دیروز در سررسید وعده فروپاشی اقتصادی گفت: «ایران هر شب پهپاد پرتاب می‌کند. اما توانایی‌های رصد خود را از دست داده و پهپادهایش به برخی کشتی‌ها اصابت می‌کنند(!) نمی‌دانم این ماجرا به کجا ختم می‌شود(!) هیچ‌وقت نمی‌توانی بدانی پایان ماجرا چه خواهد بود(!) دیوار برلین هم ناگهان یک روز فرو ریخت». بله، آن‌ها هم که به ویتنام یا افغانستان و عراق حمله کردند، سرشکستگی فاجعه‌بار را پیش‌بینی نمی‌کردند. اما یک روز مجبور شدند دمشان را روی کولشان بگذارند و بگریزند. البته ایران قدرتمند، با هیچ‌یک از این کشورها قابل مقایسه نیست.
۷) ایران همان کشور قدرتمندی است که ترامپ متکبر را بارها مجبور به اعتراف کرد و این اعتراف‌ها برای او همچنان تازه و دردناک است:
«- اگر توافق نمی‌کردیم، ذخایر استراتژیک نفت چند هفته دیگر تمام می‌شد. زمانی خواهد رسید که شما قادر به تهیه آن نخواهید بود.
- بمباران فایده‌ای نداشت؛ تنگه هرمز را باز نمی‌کرد... آدم‌های احمق می‌خواهند رکود باشد. اگر توافق نباشد، تنگه باز نخواهد شد. من هرگز نمی‌خواهم به هربرت هوورِ فقید تبدیل شوم [کسی که نامش با رکود بزرگ در آمریکا گره خورد].
- می‌گویند چرا سخت‌گیرانه‌تر عمل نمی‌کنی؟ تنها راهی که می‌توانستم، این بود که ۲ یا ۳ هفته دیگر به بمباران ادامه می‌دادم. اما نتیجه
چه می‌شد؟ تنگه باز نمی‌ماند. کاملاً بسته شده بود. سراسر آن، پر از مین می‌شد و موشک‌ها بر فراز کشتی‌های میلیارددلاری به پرواز درمی‌آمدند؛ بنابراین، کشتی‌ها هرگز حرکت نمی‌کردند و نفتی در کار نبود.»
۸) ترامپ و اطرافیانش شاید نتوانند بفهمند «شکست راهبردی» یعنی چه؟ اما این روایت، در حال گسترش است:
- رابرت کیگان از چهره‌های برجسته نومحافظه‌کار: منطقه، سال‌ها تحت سلطه آمریکا بود اما امروز در شرایط کاملاً جدیدی قرار دارد. ایران مستقیماً با ابرقدرت و اسرائیل روبه‌رو شده، مقاومت کرده و پیروز شده است. ایران کاملاً ساختار قدرت را در خاورمیانه تغییر داده است. قدرت مسلط، از این به بعد ایران خواهد بود، نه آمریکا یا اسرائیل. ایران نیازی به توافق ندارد. این باور رایج که مجبور خواهد شد با آمریکا سازش و تنگه را باز کند، نادرست از آب درآمده. ایران، موازنه قدرت را تغییر داده است. واشنگتن به‌دلیل نگرانی از بحران اقتصادی و کمبود ذخایر موشکی، حملات را متوقف کرد.».
- رابرت پیپ استاد دانشگاه شیکاگو: آمریکا از نظر استراتژیک شکست فاجعه‌باری خورد. ایران، اکنون قدرتمندتر از قبل است. اینکه از هزاران کیلومتر آن‌طرف‌تر قیمت بنزین را در شیکاگو تعیین کند، یعنی قدرت... جمهوری اسلامی به تمام جهان نشان داد که آمریکا از نظر نظامی و اقتصادی شکست خورده. آمریکا بمباران کرد و ایران جواب داد.
بُرد منطقه‌ای ایران، بزرگ‌تر از انتظار است. ترامپ هر هفته می‌پرسد چرا ایران خم نمی‌شود؟ ایران، شانس معقول پیروزی را می‌بیند، پس تحریم را به‌عنوان هزینه پیروزی می‌پردازد.... اگر می‌خواهید از تنگه عبور کنید، تنها یک کشور هست که باید تماس بگیرید. آن کشور آمریکا نیست، ایران است. تا پیش از ۲۸ فوریه (۹ اسفند) جهان
۳ قدرت کانونی داشت؛ آمریکا، روسیه و چین. ایران جدیدترین و چهارمین ابرقدرت جهانی است».
- فارن افرز: به نظر می‌رسد دوران خوبی برای ایران باشد. پس از سال‌ها تحریم، با بدترین سناریو روبه‌رو شد؛ جنگ تمام‌عیار؛ و جان سالم به در برد. آمریکا با عدم دستیابی به اهداف، شکست مفتضحانه‌ای را متحمل شد. ایران ممکن است از پیش از جنگ قوی‌تر باشد. با موفقیت، تنگه هرمز را تصرف و مسدود کرد و باعث افزایش چشمگیر قیمت انرژی شد. نیروهای مسلح ایران نشان داده‌اند که قادر به ادامه آسیب رساندن به پایگاه‌های آمریکا هستند. مقامات ایران، بدون شک به عملکرد کشورشان در برابر اسرائیل و آمریکا افتخار می‌کنند. نخبگان ایران نمی‌ترسند. آن‌ها، به دلیل جنگی که دوستان و خانواده‌هایشان را کشت، سرسخت شده‌اند. جنگ اثبات کرد که باید دشمن شکست بخورد.
۹) درس‌های دو دهه «مذاکره و توافق، عهدشکنی غرب، جنگ تحمیلی و مقاومت پیروز» باید ما را رشد دهد و به‌روز کند. تکرار گزاره‌های ابطال‌شده از سوی برخی عناصر سیاسی، عین تحجر و ارتجاع است، اگر نشانه نفوذزدگی و نیابت از دشمن نباشد.
دیدیم که امضای کری و ترامپ، تضمین نیست؛ مذاکره و توافق سایه جنگ را دور نمی‌کند؛ تاجر انگاری دشمن شرور، او را از خیانت و جنایت بازنمی‌دارد؛ و اظهار ضعف، موجب نرمش متقابل او نمی‌شود. دیدیم که اعتماد به دشمن، چگونه جنگ را به عمق کشورمان کشاند و رئیس‌جمهور آمریکا توافقی را که خود امضا کرده بود، کاغذپاره خواند. اعتراف تلخی است که سخنگوی کمیسیون امنیت ملی مجلس (معاون وزارت امور خارجه در دولت روحانی) ۲۴ شهریورماه امسال عنوان کرد: «آن‌قدر به ما گفتند ترامپ تاجر است که به آمریکا پیشنهاد همکاری ۵۰۰ میلیارد دلاری دادیم اما جنگ شد. در سه دور مذاکرات ژنو پیش از جنگ ۱۲ روزه، ایران پیشنهاد همکاری اقتصادی به شرکت‌های آمریکایی ارائه کرد. اما در نهایت، حتی ارائه پیشنهاد همکاری ۵۰۰ میلیارد دلاری نیز مانع شکل‌گیری تنش و جنگ نشد».
۱۰) بی‌علت نبود که آقای پزشکیان اخیراً در چند دیدار تأکید کرد: «مذاکره زمانی معنا دارد که بر اساس احترام و تعهد متقابل و کنار گذاشتن فشار و تهدید باشد... گفت‌وگو و مذاکره زمانی کاربرد دارد که در سایه زور نباشد... سه بار به ما حمله کردند و این نشان می‌دهد که دنبال گفت‌وگو نیستند. با دشمنی که هر روز ترور، تحریم، فشار و تهدید می‌کند و پیمان‌شکن است، مذاکره معنا ندارد و ملت ما نیز چنین رویکردی را نمی‌پذیرد.» باید به لوازم این اِدراک پرهزینه متعهد ماند. به تعبیر امیرمؤمنان(ع) باید سنگ را به همان جایی که از آنجا پرتاب شده برگرداند. این تنها راه تأمین امنیت و منافع ملی است.
۱۱) آن‌ها که به نام بقا همچنان نسخه تسلیم می‌پیچند، همان‌هایی هستند که وعده سرمایه‌گذاری‌های ۲۵۰ میلیارد دلاری در برجام و ۲۵۰۰ میلیارد دلاری از طریق توافق با ترامپ و ۳۰۰ میلیارد دلاری از طریق تفاهم‌نامه را پیچیدند، اما حالا مدعی هستند که باید برای بقا مذاکره و التماس کرد! از جماعت فرومایه توقعی نیست. اما از دولت و مجلس و نهادهایی مانند «شُعام» انتظار این است که در برابر دشمن متجاوز، دل یک‌دله کنند و تمام وسوسه‌های تردیدافکن در مقابل مقاومت و شکستن قدرتمندانه محاصره را دور بریزند. وسوسه مذاکره ـ که عبث بودن آن در جریان سفر به نیویورک آشکار شد ـ نباید موجب تردید و تعلل در زدن ضربات قدرتمندانه به پاشنه آشیل دشمن شود. پیامبر اعظم(ص) در جریان یک رویداد قابل تأمل که منجر به اعدام دشمن فریبکار و عهدشکن شد، فرمود: «لا یُلدَغُ المُؤمِنُ مِن جُحرٍ مَرَّتَینِ. مؤمن از یک سوراخ، دوبار گزیده نمی‌شود». اگر کسانی از یک سوراخ، دوباره و چندباره گزیده شدند، باید یقین کنند که شیاطین، ایمانشان را موریانه‌وار خورده‌اند.


۵. روزنامه اطلاعات
تیتر: مدرک داریم؛ مهارت چطور؟
نویسنده: امیر حیدری
سال‌هاست یکی از نخستین پرسش‌ها در استخدام و ورود به بازار کار این است: «چه مدرکی دارید؟» اما شاید امروز، در شرایطی که فناوری، هوش مصنوعی و شیوه‌های کار با سرعت زیادی در حال تغییرند، پرسش مهم‌تری هم باید در کنار آن قرار گیرد: چه کاری واقعاً می‌توانید انجام دهید؟
جامعه ما کمبود مدرک تحصیلی ندارد. دانشگاه‌ها هر سال هزاران فارغ‌التحصیل وارد بازار کار می‌کنند، دوره‌های آموزشی متعددی برگزار می‌شود و گواهینامه‌های مختلف هم در رزومه‌ها دیده می‌شود. با این حال، بسیاری از مدیران و بنگاه‌های اقتصادی همچنان از دشواری یافتن نیروی انسانی توانمند سخن می‌گویند. این تناقض، ما را با مسأله‌ای جدی روبه‌رو می‌کند: فاصله میان «دانستن» و «توانستن»!
مهارت فقط آشنایی با یک نرم‌افزار یا انجام یک کار فنی نیست. حل مسأله، کار گروهی، ارتباط مؤثر، مسئولیت‌پذیری، قدرت تحلیل، توان یادگیری و سازگاری با تغییر هم بخشی از شایستگی حرفه‌ای افراد است. ممکن است کسی سال‌ها درس خوانده باشد، اما اگر نتواند دانش خود را در موقعیت واقعی به کار بگیرد، تصمیم بگیرد، مسأله‌ای را حل کند یا با دیگران همکاری مؤثر داشته باشد، مدرک به‌تنهایی تضمین‌کننده کیفیت عملکرد او نخواهد بود.
این موضوع با ورود هوش مصنوعی اهمیت بیشتری پیدا کرده است. بخشی از کارهایی که تا دیروز یک مهارت تخصصی محسوب می‌شد، امروز توسط ابزارهای هوشمند در چند دقیقه انجام می‌شود. بنابراین، مزیت انسان آینده صرفاً در داشتن اطلاعات بیشتر نیست؛ در قدرت تفکر، تحلیل، خلاقیت، قضاوت و استفاده درست از فناوری است.
از منظر کیفیت هم زمان آن رسیده است که نگاه خود را بازنگری کنیم. همان‌گونه که در سازمان‌ها نمی‌توان کیفیت را فقط با یک گواهینامه روی دیوار سنجید، در سرمایه انسانی هم نمی‌توان صلاحیت را فقط از روی مدرک تحصیلی ارزیابی کرد. کیفیت زمانی معنا پیدا می‌کند که نتیجه آن در عملکرد واقعی دیده شود . این همان گذاری است که امروز در مدیریت کیفیت درباره آن سخن می‌گوییم؛ گذار از ظاهر به اثربخشی، از مدرک به شایستگی و از آموزش صرف به یادگیری واقعی.
مدرسه، دانشگاه، خانواده، بنگاه اقتصادی و حتی خود افراد در این مسیر مسئول‌اند. نظام آموزشی باید بیش از گذشته به مهارت‌های واقعی زندگی و کار توجه کند و سازمان‌ها هم باید آموزش کارکنان را از یک فعالیت تشریفاتی به فرایندی برای توسعه شایستگی تبدیل کنند.
شاید در سال‌های آینده، پرسش اصلی بازار کار دیگر این نباشد که «چه‌مدرکی دارید؟» بلکه این باشد که: چه چیزی بلد هستید، چه مسأله‌ای را می‌توانید حل کنید و چقدر آماده یادگیری دوباره هستید؟ آینده متعلق به کسانی نیست که فقط بیشتر آموخته‌اند؛ متعلق به کسانی است که بهتر می‌توانند آموخته‌های خود را به توانایی تبدیل کنند.


۶. روزنامه اعتماد
تیتر: سکوتی که رضایت نیست
نویسنده: محمد پورخوش‌سعادت
وقتی از وحدت سخن می‌گوییم، گاه چنان رفتار می‌کنیم که گویی مساله جامعه، کمبود فراخوان برای همبستگی است. حال آنکه انسجام اجتماعی با دعوت و شعار ساخته نمی‌شود؛ محصول تجربه مشترک عدالت، اعتماد و احساس سهیم‌بودن در سرنوشت جمعی است. جامعه مجموعه‌ای از آدم‌های هم‌فکر نیست؛ نظمی متکثر از منافع، هویت‌ها و انتظارات است. مساله، حذف اختلاف نیست؛ توانایی مدیریت تعارض، ترمیم گسست‌ها و جلوگیری از تبدیل تفاوت به طردشدگی است. جامعه ایران با شکاف‌های اقتصادی و طبقاتی، نسلی و فرهنگی، منطقه‌ای و فرسایش اعتماد عمومی روبروست. خطر اصلی، نه صرف وجود این شکاف‌ها، بلکه پیوند و تشدید متقابل آنهاست. نارضایتی معیشتی، هنگامی که با احساس تبعیض در دسترسی به فرصت‌ها همراه می‌شود، دیگر صرفا مساله درآمد نیست. اختلاف نسلی نیز اگر با نااطمینانی به آینده و احساس بسته‌بودن مسیر پیشرفت گره بخورد، از تفاوت سلیقه فراتر می‌رود و به مساله تعلق و اعتماد تبدیل می‌شود. شکاف‌ها همیشه آشکار نیستند. برخی در اعتراض و مطالبه خود را نشان می‌دهند؛ برخی دیگر در سکوت رسوب می‌کنند: در کناره‌گیری از مشارکت، بی‌اعتمادی به نهادها، مهاجرت ذهنی یا عملی و فرسایش امید. هر اعتراضی نشانه بحران نیست و هر سکوتی نیز رضایت را معنا نمی‌دهد. گاه سکوت، نه از اقناع، بلکه از این احساس برمی‌خیزد که گفتن و مطالبه‌کردن، تغییری ایجاد نمی‌کند. جامعه‌ای که مجاری موثر بیان و پیگیری مطالبات را از دست بدهد، ممکن است آرام‌تر به نظر برسد، بی‌آنکه آرامش در لایه‌های عمیق آن ریشه دوانده باشد. وقتی گفت‌وگوی درونی جامعه تضعیف می‌شود، روایت‌های دیگر مجال بیشتری برای اثرگذاری می‌یابند. بازیگران خارجی متخاصم، از دولت‌ها و رسانه‌های هدف‌دار تا شبکه‌های سازمان‌یافته فضای مجازی، می‌توانند بر شکاف‌های موجود سرمایه‌گذاری کنند؛ دشواری معیشت را به روایت شکست همه‌چیز بدل سازند، اختلاف فرهنگی را به ستیز هویتی بکشانند و نقد عملکرد نهادها را به تردید در تعلق ملی پیوند بزنند. آنها لزوما شکاف‌ها را ایجاد نمی‌کنند، اما می‌توانند آنها را عمیق‌تر و به یکدیگر متصل کنند.

مساله اینجاست که هدف چنین بهره‌برداری‌هایی، نه حل مشکلات جامعه، بلکه دشوارترکردن امکان گفت‌وگو و تفاهم در درون آن است. با این‌حال، قطبی‌سازی فقط از بیرون تغذیه نمی‌شود. تندروهای داخلی، از هر سو نیز با مطلق‌سازی مواضع، نفی دیگری و تبدیل اختلاف‌نظر به مرزبندی اخلاقی و هویتی، بر همین گسل‌ها می‌دمند. دو سوی این فرآیند، با وجود تفاوت در انگیزه و موقعیت، می‌توانند به نتیجه‌ای مشترک برسند: گسترش بی‌اعتمادی و تضعیف امکان تفاهم ملی. در اینجا مرزی اساسی وجود دارد. اگر هر نقد و اعتراضی را به دشمن نسبت دهیم، ناخواسته همان مجاری گفت‌وگویی را تضعیف می‌کنیم که جامعه برای مقاومت در برابر مداخله بیرونی به آنها نیاز دارد. منتقدی که به‌جای شنیده‌شدن، متهم شود، ممکن است به‌تدریج از گفت‌وگوی رسمی فاصله بگیرد و میدان را برای روایت‌های دیگر خالی بگذارد. البته این به معنای نادیده‌گرفتن مداخله خارجی یا انکار فعالیت سازمان‌یافته برای تشدید اختلافات نیست؛ مساله، تمایز میان نقد مستدل، مطالبه‌گری مدنی، تندروی و اقدام هدفمند برای تخریب اعتماد عمومی است. دفاع پایدار از انسجام ملی، نه با مشکوک‌کردن شهروندان، بلکه با کاهش زمینه‌های نارضایتی، تقویت اعتماد و باز نگه‌داشتن راه‌های اصلاح امکان‌پذیر می‌شود. انسجام اجتماعی به سیاستگذاری مبتنی بر شناخت نیاز دارد. نخست، شکاف‌ها باید با پیمایش‌های معتبر، داده‌های قابل اتکا و مطالعات میدانی شناسایی شوند و نتایج این بررسی‌ها تا حد امکان در دسترس افکار عمومی قرار گیرند. سیاستگذاری بدون شناخت دقیق، بیش از آنکه راه‌حل باشد، حدس است. دوم، نهادهای میانجی، از دانشگاه و رسانه تا تشکل‌های مدنی و مجاری قانونی مشارکت، باید امکان انتقال مطالبات و شکل‌گیری گفت‌وگو را فراهم کنند. این نهادها زمانی کارکرد واقعی خود را ایفا می‌کنند که نه صرفا بازتاب‌دهنده صدای قدرت یا بلندگوی اعتراض، بلکه واسطه‌ای قابل اعتماد میان جامعه و ساختار تصمیم‌گیری باشند. سوم، عدالت در فرصت‌ها و پاسخگویی نهادی باید از سطح وعده فراتر رود. نمی‌توان از همبستگی سخن گفت، اما نسبت میان تلاش و پیشرفت، شایستگی و برخورداری یا مشارکت و اثرگذاری را نادیده گرفت. مسوولیت ترمیم شکاف‌ها تنها بر دوش مردم نیست؛ نهادهای مسوول نیز باید سهم خود را در ایجاد یا کاهش بی‌اعتمادی بپذیرند و امکان ارزیابی عملکردشان را فراهم کنند. وحدت ملی به معنای توافق بر سر همه‌چیز نیست. جامعه‌ای که در آن تفاوت‌ها به رسمیت شناخته می‌شوند و اختلافات امکان بیان و پیگیری دارند، لزوما جامعه‌ای بی‌تعارض نیست؛ اما ظرفیت بیشتری برای عبور از تعارض، بدون فروپاشی اعتماد و تعلق مشترک، دارد. سرمایه اصلی یک ملت، صرفا خاطره‌های مشترک و نمادهای تاریخی آن نیست؛ این نیز هست که شهروندان احساس کنند در اکنون کشور سهم دارند و در ساختن آینده آن بی‌اثر نیستند. تعلق ملی هنگامی استوار می‌شود که افراد، با وجود تفاوت‌هایشان، خود را بیرون از دایره فرصت، احترام و تصمیم‌گیری نبینند.شاید مهم‌ترین نشانه انسجام اجتماعی را نه در سکوت خیابان‌ها و نه در تکرار واژه وحدت، بلکه در کیفیت رابطه میان جامعه و نهادهایش باید جست‌وجو کرد: آیا اختلاف می‌تواند به گفت‌وگو برسد؟ آیا مطالبه می‌تواند به اصلاح منتهی شود؟ و آیا شهروند هنوز باور دارد که صدایش در سرنوشت جمعی اثر دارد؟ جامعه‌ای که به صدای شهروندانش گوش می‌دهد، اختلاف را پیش از تبدیل‌شدن به گسست می‌شناسد و امکان اصلاح را در درون خود زنده نگه می‌دارد. انسجام از همین‌جا آغاز می‌شود؛ از جایی که سکوت، تنها راه باقی‌مانده برای زندگی در کنار یکدیگر نیست.


۷. روزنامه شرق
تیتر: حافظ و علوم اجتماعی
نویسنده: حمزه نوذری
ریا و تزویر از واژگان پرتکرار دیوان حافظ است. هر کسی که اندک آشنایی با دیوان حافظ داشته باشد، می‌داند که حافظ چقدر از ریا و تزویر متنفر است. اگر از حافظ بپرسند که یک چیز را می‌تواند تغییر دهد، بی‌تردید حافظ ریاکاری و تزویر را انتخاب می‌کند. در نظر حافظ ریا و سالوسی مرضی است که باید نخست درمان شود. ریا مسئله همه‌گیری است که به قول حافظ گر نیک بنگری همه تزویر می‌کنند. وقتی ریا وجه غالب زندگی اجتماعی می‌شود، پدیده اجتماعی یا بهتر بگویم واقعیتی اجتماعی است که باید به دقت بررسی شود.
اما علوم اجتماعی مسئله را به گونه‌ا‌ی دیگر توضیح می‌دهد. به‌عنوان مثال گافمن، جامعه‌شناس معروف قرن بیستم، زندگی اجتماعی را به تئاتر تشبیه می‌کند که دارای جلوی صحنه و پشت صحنه است. بازیگر در جلوی صحنه رفتار و گفتار متفاوت‌تری از پشت صحنه دارد. رفتار و عملی که در پشت صحنه انجام می‌شود، هیچ وقت در جلوی صحنه تکرار نمی‌شود. پایگاه و نقش از مهم‌ترین مفاهیم علوم اجتماعی است. در جامعه پایگاه‌ها و جایگاه‌های متفاوتی وجود دارد که متناسب هر پایگاه از افراد انتظار نقشی متفاوت وجود دارد. یعنی با توجه به ساختار موقعیت، افراد رفتار متفاوتی دارند به همین دلیل جامعه‌شناسی مانند بودون معتقد است کار علوم اجتماعی درک ساختارِ موقعیت است که بتوان بر اساس آن، رفتار افراد را درک کرد. آیا این تلقی در علوم اجتماعی به این معناست که همه افراد در زندگی نقش بازی می‌کنند و خود واقعی‌شان را بروز نمی‌دهند و به قولی در حال تزویر و ریا هستند؟ جامعه‌شناسی معتقد است در کنش متقابل است که فهم، درک و خود ساخته می‌شود و خودی فراتر از کنش متقابل، جامعه و تاریخ وجود ندارد. آما آیا حافظ متوجه این نبوده است که افراد بنا به شرایط و موقعیت‌های مختلف، رفتار متفاوتی دارند و امکان فاش‌گویی کامل وجود ندارد. در زندگی اجتماعی امکان ندارد که همه رفتارهای اجتماعی بر اساس غرایز و عواطف انجام شود. خود‌کنترلی در زندگی اجتماعی به قول نوربرت الیاس، جامعه‌شناس، اساس زندگی مدرن است. اما اینها به معنای توصیه به ریا نیست بلکه بحث این است که نمی‌توان در همه موقعیت‌ها و شرایط هر چه در دل داشت بیان کرد و هر رفتاری را مجاز دانست.
نکته اصلی این است که حافظ ریاکاری را برای افرادی که دارای موقعیت حکومتی و دینی هستند، نکوهش می‌کند. به عبارتی، کسانی که در منصب و مقام دولتی و ارشادی قرار دارند اگر تزویر و ریا کنند، اعتماد به حکومت و دین از بین می‌رود. کارگزاران دولتی که قدرت قانون‌گذاری و اعمال قدرت دارند اگر مروج تزویر و ریا شوند، اعتماد جامعه به نهاد دولت و دین از بین می‌رود. شخصیت‌هایی که حافظ ریاکاری و نفاق آنها را نقد می‌کند، محتسب، مفتی و واعظ و مانند اینهاست. محتسب کارگزار دولتی و مسئول برقراری نظم است. مفتی و واعظ هم از نهاد دین هستند و اگر ریا و تزویر داشته باشند و دیگران را هم به چنین کاری وادارند، جامعه‌ نابهنجار می‌شود. کارگزاران دولتی هستند که با رفتار متظاهرانه، سرمایه اجتماعی را کاهش می‌دهند و اعتماد به سازو‌کارهای دولتی و مشارکت در امور کاهش می‌یابد. بنابراین حافظ در مقابل علوم اجتماعی نیست بلکه فهم اجتماعی دقیقی دارد که در میان هم‌عصرانش ویژه و خاص است. حافظ در مقابل کنشگران دولتی و دینی که ریا و تزویر در پیش گرفته‌اند و بر مردم سخت می‌گیرند، قد علم می‌کند. آنها کسانی هستند که با سخت‌گیری، زندگی روزمره افراد را دچار مشکل می‌کنند. اگر عملی که به نظر آنها نادرست است از افراد سر بزند، گناه و جرم بزرگی است و آنها را سخت مورد هجوم قرار می‌دهند اما برای خود چنین اعمالی را مجاز می‌دانند که این بدترین ریاکاری است. حافظ نگران زندگی اجتماعی و روزمره‌ای است که با ریاکاری و سخت‌گیری کارگزاران دولتی تباه می‌شود.


۸. روزنامه آرمان ملی
تیتر: اسم رمز عرضه و تقاضا
نویسنده: امید علی‌بابایی
فرض کنید در یک دنیای خیالی، مسافر یا راننده یک شرکت تاکسی اینترنتی هستید؛ به‌عنوان راننده، هزینه‌های خودرو شما به‌ازای هر کیلومتر و هر دقیقه تقریباً مشخص است و به‌عنوان مسافر نیز هر ماه درآمد مشخصی دارید و بخشی از آن را برای رفت‌وآمد کنار می‌گذارید. اما شرکت تصمیم گرفته در الگوریتم قیمت‌گذاری، به عرضه‌وتقاضا وزن بسیار بیشتری نسبت به مسافت، زمان سفر و سایر عوامل بدهد.

نتیجه عجیب و مضحک است: یک سفر ۱۰ کیلومتری و ۲۰ دقیقه‌ای می‌تواند دو برابر یک سفر ۲۰ کیلومتری و ۵۰ دقیقه‌ای قیمت داشته باشد؛ چون الگوریتم تشخیص داده در این موقعیت، عرضه‌و‌تقاضا چنین اقتضا می‌کند! این مثال شاید در نگاه اول غیرمنطقی به‌نظر برسد ولی در دنیایی که عرضه‌وتقاضا تعیین‌کننده نهایی باشد، واقعی است! عرضه‌و‌تقاضا از مفاهیم پایه اقتصاد بازار هستند. تقاضا فقط خواستن یک کالا نیست، بلکه مقدار کالایی است که مردم، هم می‌خواهند و هم توان خرید آن را دارند. عرضه نیز مقدار کالا و خدماتی است که تولیدکنندگان در قیمت‌های مختلف حاضر و قادر به ارائه آن هستند.

مسأله از جایی آغاز می‌شود که این مفاهیم، به‌جای توصیف رفتار بازار، به دستاویزی برای جهت‌دهی به بازار تبدیل شوند. امروزه در اقتصاد ما، عرضه‌و‌تقاضا عموماً به اسم رمزی برای افزایش یا کاهش قیمت‌ها، از مرحله تولید تا توزیع و خرده‌فروشی تبدیل شده است. در تئوری، اگر قیمت افزایش پیدا کند، می‌توان گفت عرضه کم شده یا تقاضا بالا رفته و اگر قیمت کاهش پیدا کند نیز می‌توان معکوس این شرایط را در نظر گرفت.

با این توضیح می‌توان درباره هر محصول و خدمتی پرسید: چه کسی عرضه را تغییر داده؟ چه کسی امکان احتکار، کاهش تولید، محدود کردن توزیع یا تغییر مسیر عرضه را دارد؟ و چه کسی از این تغییرات سود می‌برد؟ برهم خوردن واقعی تعادل عرضه‌وتقاضا در اثر یک حادثه طبیعی، جنگ، اختلال حمل‌ونقل یا یک اتفاق غیرمترقبه، بخشی از واقعیت اقتصاد است، اما همه تغییرات بازار را نمی‌توان به چنین اتفاقاتی نسبت داد.
در اقتصاد فعلی ما، گاهی قدرت بازار در دست تعداد معدودی از بازیگران (انحصارگران) قرار دارد و همین افراد می‌توانند با تغییر میزان عرضه، زمان عرضه یا نحوه توزیع، شرایط بازار را به نفع خود تغییر دهند. اینجاست که عرضه‌و‌تقاضا از یک مفهوم اقتصادی به یک اسم رمز تبدیل می‌شود؛ اسم ر‌مزی که می‌تواند دست‌کاری بازار را طبیعی جلوه دهد.

انحصارگر ابتدا شرایط بازار را تغییر می‌دهد و سپس شرایط جدید را به‌عنوان دلیل افزایش قیمت معرفی می‌کند. در چنین وضعیتی، بازار دیگر صرفاً محل نمودِ تئوری عرضه‌وتقاضا نیست، بلکه می‌تواند به زمینی تبدیل شود که قواعد آن را بازیگران قدرتمندتر تعیین می‌کنند. البته سیاست‌گذار نیز بیرون از این چرخه نیست.

سیاست‌های پولی و مالی می‌توانند بر شرایط بازار اثر بگذارند و تصمیم‌های تنظیم‌گری نیز می‌توانند رقابت یا تمرکز بازار را تقویت یا محدود کنند. بنابراین، مسأله فقط سیاست‌گذار یا فقط انحصارگر نیست؛ مسئله، پیوند میان قدرت بازار و سیاست‌گذاری است. در نهایت، ایرادی بر مفهوم حقیقی و تئوری عرضه‌وتقاضا وارد نیست؛ مشکل اصلی این است که انحصارگر، بازار (و حتی سیاست‌گذار) را گروگان می‌گیرد، قواعدش را تغییر می‌دهد و بعد با یک عبارت ساده، همه‌چیز را توجیه می‌کند: عرضه‌وتقاضا!



مطالب مرتبط



نظر تایید شده:0

نظر تایید نشده:0

نظر در صف:0