بیرونیت: در این گزارش، با بررسی صفحات اصلی و ستون‌های تحلیلی، به مهم‌ترین سرمقاله و یادداشت‌های روز در مطبوعات کشور می‌پردازیم.
نگاهی به مهم‌ترین سرمقاله و یادداشت‌های روز مطبوعات کشور در روز یکشنبه ۵ مهرماه ۱۴۰۵

۱. روزنامه دنیای اقتصاد
تیتر: اهمیت یک تصمیم
نویسنده: امیر ثامنی
بهانه یادداشت حاضر به بررسی و حسن استفاده از دو یادداشت اخیر آقای دکتر محمدمهدی بهکیش درخصوص الگوی توسعه آتی کشور و دکتر علینقی مشایخی درباره ضرورت بازنگری در کلان‌استراتژی کشور به‌منظور طرح مساله در خصوص راه‌حل‌یابی برای شرایط این روزهای کشور و خروج از بحران در«دنیای‌اقتصاد» بازمی‌گردد.
جان کلام مقاله دکتر بهکیش آن است که ایران پس از جنگ و تحریم، به انتخاب یا ترکیبی سازگار از الگوهای توسعه آمریکا، اروپا و چین نیاز دارد؛ الگویی متناسب با تاریخ و فرهنگ ملی که بر رقابت و نوآوری، عدالت اجتماعی، حکمرانی کارآمد و زیرساخت استوار باشد و با روابط گسترده بین‌المللی، سرمایه‌گذاری و رشد صادرات، مسیر توسعه پایدار کشور را هموار کند. دکتر مشایخی نیز با تاکید بر ضرورت فهم چرایی فاصله میان اهداف و عملکرد کشور، بازنگری در کلان‌استراتژی ایران را امری ضروری قلمداد می‌کند؛ چراکه به باور او، جهت‌گیری‌های چهار دهه گذشته، به تفوق سیاست خارجی بر سیاست داخلی و اقتصاد و درنتیجه، اثرگذاری آن بر نحوه توزیع و تخصیص منابع کشور انجامیده است؛ به‌گونه‌ای‌که تحت توسعه اقتصادی و اجتماعی نه اصل حکمرانی که فرع بر آن بازتعریف شده است.

نکته‌ای که در این یادداشت موردتوجه است، اولا فهم نسبت میان «کلان استراتژی» و «الگوی توسعه» در ایران است. کلان استراتژی یا به تعبیر دیگر «استراتژی بزرگ»، در معنای دقیق خود، چارچوبی برای تعریف منافع بنیادین، جایگاه کشور در نظام منطقه‌ای و جهانی، تشخیص فرصت‌ها و تهدیدها، انتخاب زمین بازی و سازمان‌دهی منابع قدرت ملی در افق بلندمدت است. بنابراین، از حیث تقدم منطقی، کلان‌ استراتژی بر الگوی توسعه مقدم است؛ زیرا ابتدا باید روشن شود که ایران چه جایگاهی را در جهان دنبال می‌کند، چه نوع قدرتی می‌خواهد بسازد و چه اهدافی را بر دیگر خواسته‌ها اولویت می‌دهد.

اما این تقدم به معنای آن نیست که الگوی توسعه صرفا تابعی منفعل از کلان‌استراتژی باشد. الگوی توسعه، صورت‌بندی عملیاتی و نهادی کلان‌استراتژی است و با تعیین چگونگی سازمان‌دهی تولید، سرمایه‌گذاری، فناوری، تجارت، سرمایه انسانی، دولت، بازار و سرزمین، امکان تحقق آن را فراهم می‌کند. کلان‌استراتژی بدون الگوی توسعه، به اعلام جهت حرکت تقلیل می‌یابد و الگوی توسعه بدون کلان‌استراتژی، در معرض پراکندگی، تفسیرپذیری و اعوجاج قرار می‌گیرد. نکته دوم چیستی و چگونگی تعیین کلان‌استراتژی و الگوی توسعه در ایران است؛ چه ارکان و مولفه‌هایی دارند؟ چه کسی یا چه جایی آنها را تعیین می‌کند؟
در چارچوب اسناد رسمی کشور، دستیابی به جایگاه قدرت نخست منطقه در عرصه‌های علمی، اقتصادی و فناوری و ایفای نقشی الهام‌بخش در جهان اسلام، می‌تواند به‌مثابه صورت‌بندی کلان‌استراتژی کشور تلقی شود؛ درحالی‌که «درون‌زایی» قرار بوده است منطق اقتصادی و مبنای الگوی توسعه متناظر با این جهت‌گیری راهبردی را شکل دهد. حال باید پرسید آیا این کلان‌استراتژی اساسا بر پایه ارزیابی واقع‌بینانه‌ای از ظرفیت‌ها، محدودیت‌ها و تحولات محیط بین‌المللی طراحی شده است و آیا الگوی توسعه برآمده از آن، با الگوهای بسط و قبض قدرت، واقعیات اقتصاد جهانی، اقتضائات رقابت‌پذیری و محدودیت‌های ساختاری فراروی ایران تناسب دارد؟ به بیان دیگر، مساله اصلی نه فقط تعیین مقصد، بلکه سنجش واقع‌بینانه مقصد انتخاب‌شده و کارآمدی مسیر و منطق اقتصادیِ برگزیده برای دستیابی به آن است.

در اینجا شاید بتوان از بحث جان لوئیس گدیس درباره «استراتژی بزرگ» نیز درس گرفت. استراتژی بزرگ از آرزو آغاز نمی‌شود؛ از نسبت میان آرزو و قابلیت آغاز می‌شود. کشورها زمانی دچار خطای راهبردی می‌شوند که اهداف خود را مستقل از محدودیت‌ها و قابلیت‌هایشان تعریف کنند. اما در سوی دیگر، محدودیت نیز نباید بهانه‌ای برای کوچک کردن افق ملی باشد. مساله اصلی، ایجاد تناسب میان آن چیزی است که می‌خواهیم و آن چیزی که می‌توانیم و سپس طراحی مسیری است که قابلیت‌های امروز را به ظرفیت‌های فردا تبدیل کند. الگوی توسعه ملی دقیقا باید نقش پل پیروزی را میان خواست تاریخی و ملی یک جامعه به یک آینده مقدور و مطلوب از مسیر واقع‌بینانه، تدریجی و قابل تحقق ایفا کند.

از این منظر، الگوی توسعه نه یک نسخه اقتصادی وارداتی و نه مجموعه‌ای از سیاست‌های بخشی است، بلکه باید برون‌داد «خواست ملی» باشد. حاکمیت باید بتواند تصویری نسبتا روشن از اینکه در دو یا سه دهه آینده چه نوع کشوری می‌خواهد باشد، ارائه کند و سپس دولت، بخش خصوصی، جامعه مدنی، دانشگاه، نیروهای اجتماعی و سایر نهادهای موثر، ظرفیت‌ها و منابع خود را حول تحقق آن تصویر همراستا کند. این همان جایی است که حاکمیت دیگر باید نسبت خود را با جهان در وهله اول و نسبت خود را با جامعه در وهله بعدی نیز بازتعریف و بازتنظیم کند.

تجربه چند دهه گذشته نشان داده است که راهبرد «درون‌زایی» به معنای اتکا به ظرفیت‌های داخلی، اگر به معنای تقویت تولید، سرمایه انسانی، فناوری و ظرفیت‌های ملی باشد، ضرورتی انکارناپذیر است؛ اما اگر در عمل به «درون‌گرایی»، خوداتکایی اقتصادی و دیوارکشی در برابر اقتصاد جهانی تبدیل شود، دیگر پاسخگوی الزامات توسعه امروز نیست. کشوری با اندازه و موقعیت ایران نمی‌تواند در جهانی که تولید، فناوری، سرمایه، بازار و زنجیره‌های ارزش به‌صورت شبکه‌ای سازمان یافته‌اند، مسیر توسعه خود را بر مبنای قطع یا حداقل‌سازی ارتباط با جهان طراحی کند؛ اگر هم بتواند سوال اینجاست، با چه هزینه‌ای؟

مساله امروز، انتخاب میان «وابستگی» و «خودکفایی» نیست؛ مساله، ساختن «استقلال از مسیر اتصال» است؛ مساله بازتعریف فهم ما از مقوله «امنیت» و چگونگی پیوند آن با امر «توسعه» است. مساله زدودن ادراکات پیشین از مفهوم قدرت ملی و بازتنظیم آن در قالب اقتصاد قدرتمند، جامعه منسجم، دیپلماسی فعال و افزایش پیوندهای بین‌المللی است. لذا، در طراحی کلان‌استراتژی ایران و الگوی توسعه‌ای که قرار است تحقق‌بخش آن باشد، نه می‌توان نسخه‌های شرقی و غربی توسعه را بی‌واسطه و بدون توجه به زمینه تاریخی و نهادی کشور، نصب‌العین قرار داد و نه می‌توان از تجربه‌های جهانی چشم پوشید.

مساله، نه انتخاب میان شرق و غرب، بلکه یادگیری گزینشی، هوشمندانه و متناسب با اقتضائات ملی است؛ همان‌گونه که می‌توان از تجربه چین در سیاست صنعتی، از کره‌جنوبی در توسعه صادرات، از اروپا در ساخت نهادهای بازار و از آمریکا در نوآوری و کارآفرینی آموخت، باید تاریخ توسعه ایران را نیز با نگاهی انتقادی بازخوانی کرد: چه دوره‌هایی و تحت چه شرایطی توانسته‌ایم ظرفیت‌های اقتصادی، نهادی و تمدنی خود را فعال کنیم و در چه مقاطعی، پیوند میان دولت، جامعه، تولید، دانش و جهان گسسته است؟ الگوی توسعه آینده ایران، زمانی می‌تواند ریشه‌دار و پایدار باشد که از یک‌سو از دستاوردهای تجربه بشری بهره گیرد و از سوی دیگر، بر فهمی عمیق از تاریخ، جغرافیا، ظرفیت‌ها و محدودیت‌های خاص این سرزمین استوار شود.

این روزها که ضعف‌ها و نارسایی‌های انباشته بیش از هر زمان دیگری آشکار شده است، ایران در آستانه یک انتخاب تاریخی قرار دارد: بازتنظیم کلان‌استراتژی و بازاندیشی در الگوی توسعه ملی. بی‌تردید، توسعه مفهومی فراتر از «رشد اقتصادی» و دستور کاری برای ساخت قدرت ملی است؛ قدرتی که نمی‌توان آن را صرفا در مولفه‌های نظامی، سیاسی یا اقتصادی خلاصه کرد. قدرت ملی، برآیند پیوند و هم‌افزایی میان توان دفاعی، ظرفیت اقتصادی، انسجام اجتماعی، سرمایه انسانی، کیفیت حکمرانی و توانایی یک ملت در شناخت واقع‌بینانه قابلیت‌های خویش و تبدیل آرمان‌ها و رویاهای جمعی به افق‌های قابل تحقق است. اینجا جایی است که باید گفت سیستم سیاستگذاری نیازمند به‌روزرسانی است.

اختلال در سطح هدف‌گذاری‌ها که خود را در قالب نقصان در منطق بنیادین جهت‌گیری‌های راهبردی کشور، تشخیص منافع و مصالح ملی، تعیین اولویت‌ها و فوریت‌ها، توزیع و تخصیص منابع و اساسا دستگاه محاسباتی اداره کشور بروز و ظهور می‌دهد، ناگزیر به لایه‌های پایین‌تر سیاستگذاری نیز سرایت می‌کند و خود را این‌بار در قالب کژکارکردی و ناکارآمدی خرده‌نظام‌هایی چون سیاست داخلی و خارجی، سیاست صنعتی، سیاست‌های پولی، مالی و ارزی، سیاست‌های آموزشی، ساختار و سازمان تولید، زیرساخت و انرژی، الگوی عرضه و تقاضای آب و سایر خرده‌نظامات دیگر آشکار می‌سازد و مدیریت کشور را در هزارتویی از مسائل انباشته، چالش‌های درهم‌تنیده، خودزنی‌های نهادی و رقابت‌های مخرب دچار وضعیت قفل‌شدگی می‌کند؛ به‌گونه‌ای‌که بخش قابل‌توجهی از ظرفیت حکمرانی، به‌جای خلق ثروت و ارزش عمومی و حل مسائل بنیادین، در فرسایش درونی و خنثی‌سازی پیامدهای همین نابسامانی‌ها مستهلک می‌شود.


۲. روزنامه تعادل
تیتر: ارزی که همواره رو به صعود دارد
نویسنده: آلبرت بغزیان
معادله نوسانات ارزی در اقتصاد ایران، دیگر نه یک چالش گذرا که به یک بحران ساختاری و پایدار بدل شده است. وقتی نرخ ارز از دوران ۴ هزار تومانی (سال۱۳۹۵) تا رکوردهای نجومی کنونی، تنها مسیر صعود را طی کرده، اطلاق واژه «نوسان» یا «فراز و فرود» به آن، خطایی جدی در تحلیل است، چراکه ما امروز با پدیده‌ای به نام «فراز و فراز» مواجه هستیم. باید با نگاهی منتقدانه به چرایی تداوم این روند، پرسشی بنیادین را مطرح کرد و آن اینکه آیا اراده‌ای برای بهبود این بیمار وجود دارد؟ در گذشته نه تنها نشانه‌ای از تمایل دولت‌های قبل و بانک مرکزی برای در مان این نارسایی‌ها مشاهده نمی‌شد، بلکه ذی‌‌نفعان اصلی وضع موجود(از صادرکنندگان و دارندگان دارایی‌‌های متورم گرفته تا بخش‌هایی از بدنه حاکمیت)منافعشان در تداوم این رشد است. معتقدم تا زمانی که تنش‌‌های عمیق منطقه‌‌ای به‌ویژه در تنگه هرمز و روابط خارجی حل ‌و فصل نشود، نسخه‌پیچی‌‌های داخلی تنها در حد مسکن‌های رانتی باقی می‌مانند و قربانی اصلی این فرآیند، همچنان مردم و دهک‌های پایین درآمدی خواهند بود.در این میان، اقتصاد ایران این روزها در چنبره معادله‌ای گرفتار شده که راه خروج از آن برای بسیاری از ناظران مبهم است. در یک ‌سو فشارهای فزاینده تحریم و محاصره اقتصادی قرار دارد که تاثیرات مخربش بر بخش‌های تجاری و معیشتی کاملا عیان است و در سوی دیگر، بازار ارز قرار دارد که به آیینه تمام‌ نمای این شکست‌های سیاستی تبدیل شده است. البته این روایت، حکایت تازه‌ای نیست، ما از روزگار ۴ هزار تومانی تا امروز که نرخ ارز رکوردهای بالای ۲۳۰ هزار تومان را نیز به خود دیده، تنها شاهد تکرار این چرخه معیوب بوده‌ایم. همان‌طور که اشاره کردم دیگر نباید از «نوسان ارزی» سخن گفت. در بازار ارز ایران، نرخ برای مدتی کوتاه ثابت می‌‌ماند و بلافاصله مسیر افزایشی را در پیش می‌گیرد. بنابراین، واژگان دقیق‌تر برای توصیف این وضعیت، «فراز و فراز» است، نه «فراز و فرود». اما پرسش اصلی اینجاست: منشا این ازدیاد مستمر چیست و چرا نسخه درمان آن پیچیده نمی‌شود؟

به نظر می‌رسد پاسخ این پرسش در یک جمله تلخ نهفته است: «مریض تمایلی به بهبود ندارد و صاحب مریض نیز نمی‌خواهد این بیمار شفا یابد.» علایم بسیاری وجود دارد که نشان می‌دهد بازیگران اصلی این معادله از جمله فعالان اقتصادی، صادرکنندگان، بازرگانان و حتی سیاستگذاران اراده‌ای برای کاهش نرخ ارز ندارند. وقتی کشوری تحت تحریم است، درآمدهایش محدود شده و دارایی‌های ارزی‌اش در دست واسطه‌ها و تراستی‌ها پراکنده است، هزینه‌های مبادله به ‌شدت بالا می‌رود. در چنین شرایطی، وقتی تقاضای بی‌حدوحصر از سوی واردکنندگان(از موبایل و ماشین لوکس گرفته تا دارو)به سمت بانک مرکزی سرازیر می‌شود و همزمان صادرکنندگان نیز با مشاهده افزایش نرخ ارز، تمایلی به بازگشت ارز به قیمت‌های پایین‌تر ندارند، طبیعی است که نرخ ارز به سمت بالا میل کند. در این میان، نهادهایی که به ارز دسترسی دارند و دارایی‌‌هایشان نظیر مسکن و املاک با رشد نرخ ارز جهش می‌‌یابد، عملا حامیان تداوم این شرایط هستند. جالب اینجاست که بانک مرکزی گاهی با سیگنال‌هایی مبنی بر «کمبود ارزی» یا «فروش نرفتن نفت»، خود به موتور انتظارات تورمی و افزایش قیمت ارز بدل می‌شود. در این معادله، تنها کسی که زیانده مطلق است، مصرف‌کننده نهایی و دهک‌های پایین درآمدی هستند که سفره‌‌شان هر روز کوچک‌تر و کالاهای ضروری‌‌شان گران‌تر می‌شود. اما وقتی ذی‌نفعانِ وضع موجود(از صادرکننده تا دستگاه‌های اجرایی)منافعشان در گرانی ارز گره خورده است، توقع برای اصلاح سیاست ارزی، خوش‌خیالی است. واقعیت این است که تنش‌‌های عمیق در خلیج‌فارس و روابط با همسایگان، قلب تپنده این بحران است. تا زمانی که سایه تنش بر سر تنگه هرمز سنگینی می‌کند، صحبت از یک سیاست ارزی مناسب تنها در حد حرف باقی می‌‌ماند. تمامی نسخه‌های دیگر(از مداخلات ارزی گرفته تا بخشنامه‌های پی‌ در پی)تنها حکم «مسکن» را دارند که عملا به توزیع رانت میان عده‌‌ای خاص می‌‌انجامد. بدون حل ‌و فصل این تنش‌های زیربنایی، اقتصاد ایران همچنان در تله صعود بی‌‌پایان ارز گرفتار خواهد ماند و هیچ نسخه داخلی نمی‌تواند جایگزین دیپلماسی فعال و کاهش اصطکاک با جهان شود.


۳. روزنامه جهان صنعت
تیتر: مرز حمایت یا گداپروری؟
نویسنده: فاطمه رحیمی
قرار است اعتبار کالابرگ برای بخشی از مشمولان دست‌کم ۳۰۰‌هزار تومان افزایش پیدا کند؛ خبری که شاید روی کاغذ رنگ و لعاب حمایت اجتماعی داشته باشد اما در کف بازار، در سبد خرید خانواده و در حساب خالی آخر ماه، معنای دیگری پیدا می‌کند. یک‌میلیون تومان فعلی قرار است به یک‌میلیون و ۳۰۰‌هزار تومان برسد یعنی ۳۰‌درصد افزایش در حالی که تورم نقطه‌به‌نقطه خوراکی‌ها در مردادماه به ۱/‏۱۲۸‌درصد رسیده است. این فاصله، تنها یک اختلاف آماری نیست بلکه فاصله‌ای است به اندازه شکافی که میان اتاق‌های تصمیم‌گیری و سفره مردم ایجاد شده است.

مساله اینجاست که سیاستگذار گویی عدد را می‌بیند اما زندگی پشت عدد را نه! ۳۰۰‌هزار تومان روی کاغذ، رقم است اما در بازار، شاید بخشی از پول خرید یک‌قلم کالای خرد باشد. خانواده‌ای که باید همین اعتبار را میان برنج، روغن، لبنیات، حبوبات و دیگر مایحتاج ضروری تقسیم کند، با چه معیاری باید احساس کند مورد حمایت قرار گرفته است؟

وقتی تورم با شتاب می‌تازد و قدرت خرید مردم هرروز آب می‌رود، اضافه‌کردن ۳۰۰‌هزار تومان به کالابرگ بیشتر به شوخی تلخی می‌ماند که قرار است نام «حمایت معیشتی» بر آن گذاشته شود. سفره‌ای که زیر آوار گرانی از هم فروپاشیده، با چند اسکناس ناچیز، دوباره برپا نمی‌شود.

مردم هرروز با قیمت‌هایی زندگی می‌کنند که لحظه‌ای از حرکت بازنمی‌ایستند. قیمت کالا امروز یک چیز است و فردا چیز دیگر. حقوق اما چنین نیست، حقوق با تورم مسابقه نمی‌دهد، پشت‌سر آن می‌دود و هرروز چند قدم دیگر عقب می‌ماند. در چنین اقتصادی، افزایش ۳۰‌درصدی اعتبار کالابرگ در برابر تورم ۱/‏۱۲۸‌درصدی خوراکی‌ها، نه جبران قدرت خرید بلکه اعترافی ناخواسته به شکست قدرت خرید است.

تلخ آنجاست که گویی دولت از زندگی واقعی مردم فاصله گرفته است؛ گویی صدای صندوق‌فروش، کارگر، بازنشسته و سرپرست خانواری که هنگام خرید، یکی‌یکی اقلام سبد را خط می‌زند، به اتاق‌های سیاستگذاری نمی‌رسد، یا شاید می‌رسد و شنیده نمی‌شود.

گاهی این تصور شکل می‌گیرد که دولتمردان در وادی دیگری سیر می‌کنند؛ جایی که در آن اجاره‌خانه‌ها ثابت است، قیمت مواد غذایی جهش نمی‌کند، قدرت خرید سقوط نمی‌کند و خانواده‌ها مجبور نیستند برای تامین نیازهای ضروری خود از خواسته‌های ضروری‌تر بگذرند.

مساله فقط کم‌بودن ۳۰۰‌هزار تومان نیست. مساله، فلسفه‌ای است که پشت این نوع سیاستگذاری قرار دارد. جامعه‌ای که تورم مزمن قدرت خریدش را می‌بلعد، نیازمند اقتصادی باثبات و درآمدی متناسب با هزینه‌های زندگی است، نه اقتصادی که ابتدا مردم را زیر فشار تورم قرار دهد و سپس برای جبران بخشی از خسارت، چندصد‌هزار تومان کمک اضطراری روی کارت آنان بریزد.

اگر قرار باشد هر سال قیمت‌ها چندین پله صعود کند و دولت نیز با چندصد‌هزار تومان افزایش یارانه و کالابرگ در پی آن حرکت کند، نتیجه چیزی جز یک دور باطل نخواهد بود؛ تورم می‌تازد، قدرت خرید می‌ریزد، کمک معیشتی افزایش می‌یابد و پیش از آنکه به سفره برسد، دوباره در گرداب گرانی ناپدید می‌شود

و اگر سیاست اجتماعی به جای توانمندسازی مردم، آنان را بیش از پیش به کمک‌های ناچیز و مقطعی وابسته کند، خطر تبدیل شدن آن به نوعی گداپروری اداری جدی است. مردم نیازمند کرامت اقتصادی‌اند، نه اینکه هر بار دست خود را برای دریافت مبلغی ناچیز دراز کنند و بعد شاهد باشند همان مبلغ نیز در برابر موج بعدی گرانی بی‌ارزش می‌شود.

آنچه مسلم است، مردم تفاوت میان «افزایش عدد» و «افزایش قدرت خرید» را به‌خوبی می‌دانند. نمی‌توان به سفره‌ای که هرروز کوچک‌تر می‌شود، عددی اضافه کرد و انتظار داشت مردم آن را معادل بهبود معیشت بدانند. خانواده‌ای که قیمت برنج، لبنیات، روغن و سایر اقلام ضروری را هرروز لمس می‌کند، بهتر از هر جدول و گزارشی می‌داند چه بر سر قدرت خریدش آمده است.

مشکل دقیقا از جایی آغاز می‌شود که سیاستگذار تصور کند مردم با دیدن عددهای بزرگ روی کاغذ، واقعیت کوچک‌شدن سفره خود را فراموش می‌کنند. این نه‌تنها خطای محاسباتی است بلکه می‌تواند نوعی بی‌اعتنایی به شعور اقتصادی جامعه تلقی شود.
دولت اگر واقعا می‌خواهد از مردم حمایت کند، باید به‌جای آنکه هربار با تورم مسابقه افزایش یارانه و کالابرگ راه بیندازد، سراغ ریشه بحران برود. آنچه مسلم است مردم نمی‌خواهند فقیرتر شوند و سپس برای فقرشان بسته حمایتی دریافت کنند. نمی‌خواهند قدرت خریدشان از آنان گرفته شود و بعد بخشی از همان قدرت خرید ازدست‌رفته در قالب کمک بازگردانده شود. ۳۰۰‌هزار تومان شاید در جدول‌های بودجه یک ردیف باشد اما برای خانواده‌ای که کمرش زیر بار گرانی خم شده، مساله اصلی چیز دیگری است: اینکه فردا چه چیزی از سفره حذف خواهد شد؛ این پرسش را نمی‌توان با عددهای کوچک پاسخ داد.

اگر دولت همچنان پشت دیوار آمار بایستد و صدای زندگی واقعی مردم را نشنود، هر بسته حمایتی پیش از رسیدن به مقصد، در گرداب تورم غرق خواهد شد. در این بین، سفره مردم با عددهای صوری ترمیم نمی‌شود و اعتماد عمومی نیز با وعده‌های تکراری بازنمی‌گردد.


۴. روزنامه اعتماد
تیتر: دانشگاه در میانه دو تیغ
نویسنده: محسن برهانی
دانشگاه همیشه در زمان‌شناسی، مدعی بوده است که در بزنگاه‌های تاریخی بهترین انتخاب‌ها از سوی نخبگان دانشگاهی صورت می‌گیرد. هیچ تردیدی نیست که کشور ما ایران در یکی از حساس‌ترین مقاطع تاریخی خویش قرار دارد و دشمنان این مرز و بوم بعد از ناکامی فضاحت‌‌بار در تجاوز به کشور، چشم امید به فضای داخلی و التهابات درونی و خیابان دارند و یکی از مراکزی که می‌تواند خیابان را تحریک کند، دانشگاه و دانشجویان هستند. اینجاست که وظیفه تاریخی دانشگاهیان در قبال «وطن» روشن می‌شود. اگر وطن باارزش‌ترین ارزش‌ها در حیات اجتماعی است و هیچ حقی در حالت تزاحم با وطن، اهم محسوب نمی‌شود و اگر دشمن غدار مترصد ضربه‌ای دیگر به کشور است و اگر آرامش دانشگاه پیامی روشن به دشمنان متجاوز محسوب می‌شود، بر همگان فرض مسلم است که از هرگونه تقابل و درگیری و تجمعی پرهیز کنند. صاحب این قلم بارها و بارها بر حق دانشجویان بر اعتراض و تجمع و تعطیلی کلاس و... که بخشی جدایی‌‌ناپذیر از حیات دانشجویی است، تاکید کرده، اما همه این حقوق و سایر حقوق تنها زمانی معنا دارد که تمامیت ارضی ایران در تهدید نباشد. این نکته را نیز قبول دارم که آن‌قدر از عبارت «موقعیت حساس کنونی» استفاده شده که دیگر این کلیشه، کلیشه‌ای بی‌معنا و تکراری و بی‌تاثیر شده است. اما انصافا به قول معروف «این تو بمیری از آن تو بمیری‌ها نیست!» این موقعیت برای ایران و ایرانیان در ۵۰۰ سال اخیر اتفاق نیفتاده است؛ صریحا ما را به نابودی تمدن و نابودی ایران و بازگرداندن به عصر حجر و پاره پاره کردن کشور تهدید می‌کند و این تهدیدات، توهمات یا فریب‌های رسانه‌‌ای نیست و حقیقتی است خارجی که در ماه‌های اخیر با پوست و گوشت‌مان آن را حس کردیم. دانشجویان عزیز باید مراقب باشند که هیچ صدای دشمن‌شادکنی از فضای دانشگاه شنیده نشود حتی اعتراض‌های بحق صنفی در روزهای بازگشایی دانشگاه به چندصدایی در دفاع از میهن تفسیر و رسانه‌ها با بزرگنمایی در پی تزلزل در انسجام ملی در برابر متجاوزان خواهند بود. بازگشایی دانشگاه‌ها و برگزاری کلاس‌ها به صورت حضوری مطلوب همگان است و کلاس‌های مجازی به هیچ نمی‌ارزد، اما باید مراقب بود که زحمات اولیای امر با اقدامات دانشجویان در زمان نامناسب نقش برآب نشود. دو گروه به دنبال ایجاد تشنج در دانشگاه خواهند بود: گروه اول، تندروهای داخلی که به دنبال تسویه حساب با دانشگاه و وزارت علومند واز شهوت اخراج دانشجویانشان ارضا نشده اند و می‌خواهند با به هم ریختن دانشگاه به همه اثبات کنند که تحلیل‌های‌شان درست است و برخورد با دانشجویان باید سخت‌تر باشد و حتی بالاتر بر این باورند که دانشگاه‌ها نباید به صورت حضوری باشد و وضعیت مطلوب همان وضعیت از اسفند تا امروز و تعطیلی دانشگاه‌هاست. گروه دوم، بی‌وطنانی که طرفدار مداخله خارجی هستند و برای متجاوزان سوت و کف می‌زدند. برای این جماعت مصلحت دانشگاهیان هیچ ارزشی ندارد و فقط التهاب، هدف نهایی است. جالب آنکه اخراج دانشجویان مطلوب هر دو جریان است، چراکه اولی، زهرچشم طلب می‌کند و ‌دومی به دنبال قربانی گرفتن از میان دانشجویان و مرثیه‌سرایی و تحریک فضاست. تلاش‌های فراوانی شد که تا پیش از شروع سال تحصیلی، ده‌ها نفر دانشجو اخراج شوند، اما با تحمل فشارهای فراوان این تعداد بسیار کاهش یافت. آرامش فضای دانشگاه، امکان بازگرداندن دانشجویان تعلیقی را فراهم می‌کند و التهاب فضا، نه تنها چنین امکانی را منتفی می‌کند، بلکه دانشجویان در شرف تعلیق را نیز در خطر قرار می‌دهد و بی‌شک هیچ دانشگاهی دغدغه‌مندی نمی‌تواند مسوولیت تحمیل چنین رنجی را برعهده گیرد. قطعا اکثریت قریب به اتفاق دانشجویان هیچ گرایشی به این دو جریان ویرانی‌طلب ندارند و با بازگشایی دانشگاه‌ها اثبات خواهند کرد که خطشان از خط تندروهای زمان‌نشناس جداست. باید همه ما دانشگاهیان مراقب باشیم و اجازه ندهیم اعتراضات بحق، به نتایج سوء منجر شود و مورد سوءاستفاده قرار گیرد و در این میان تنها و تنها گفت‌وگو کارساز است و آزادی پس از بیان.


۵. روزنامه شرق
تیتر: آستانه بحران جهانی
نویسنده: کیومرث اشتریان
در سرمقاله آستانه بحران منطقه‌ای نوشته بودیم که دامن‌گستری جنگ به پاکستان، ترکیه و عربستان که تاکنون مستقیم درگیر نبوده‌اند می‌تواند صحنه جنگ آمریکایی-اسرائیلی را دگرگون کند. اینک می‌توان گفت آمریکا در پی رودررو قراردادن ایران با کل جهان است و این از سخنان اخیر ترامپ در سازمان ملل کاملا آشکار است. او در سخنانش ابتدا مدعی است ذخایر بزرگ ایران از موشک و پهپاد و تجهیزات نظامی برای کشورهای منطقه تهدید محسوب می‌شوند و اینکه «رژیم» جمهوری اسلامی ۷۰ هزار نفر از شهروندان خود را کشته است تا این معنا را برساند که حکومت ایران هم برای منطقه تهدید است و هم برای مردم خودش. این مضمون در سخنرانی نتانیاهو نیز تکرار شد. «رژیم» کلیدواژه‌ای است که در تعابیر دولتمردان و رسانه‌های غربی بسیار پرتکرار است و بخشی از عملیات روانی برای توجیه تجاوز آمریکایی-اسرائیلی است تا تجاوز به ایران را «عملیات» علیه یک رژیم سیاسی نشان دهند. این ادامه همان عملیات رسانه‌ای-معنایی است که بر سر تیم‌های ملی ورزشی ایران در این سال‌ها آورده‌اند و آنها را نماینده رژیم و نه نماینده ایران دانسته‌اند. واژه‌ها در سیاست خارجی فقط ابزار انتقال خبر نیستند؛ آنها بازیگر، مخاطب، مسئولیت و مشروعیت را بازتعریف می‌کنند. این نکته که کاربرد مکرر «رژیم» می‌تواند مرز میان «حکومت» و «ملت» را برجسته کند، از منظر تحلیل گفتمان قابل توجه است.
ترامپ سپس ادعا را فراتر می‌برد و به موشک‌های دارای برد اروپایی اشاره می‌کند و مدعی است که توان موشکی متعارف ایران می‌توانسته پوششی برای توسعه توان هسته‌ای باشد. اما حکایت به اینجا ختم نمی‌شود. یک نکته مهم دیگر در منطق سخنرانی او دیده می‌شود و آن اینکه ایران فقط یک مسئله امنیتی نیست؛ بلکه یک مسئله انرژی جهانی است.
ترامپ تلاش می‌کند بحران را در سه‌گانه «ایران-بازار جهانی انرژی-اقتصاد جهان» روایت کند تا آستانه بحران را از منازعه آمریکا-ایران فراتر برد و ایران را در برابر جهانیان قرار دهد. بنابراین برای تحلیل سخنان ترامپ باید از یک لفاظی سیاسی فراتر رفت. این یک ائتلاف‌سازی بین‌المللی است، چرا‌که امنیت انرژی معمولا امکان همراه‌سازی اروپا، قدرت‌های آسیایی، شرکت‌های حمل‌ونقل، بازارهای مالی و دولت‌های وابسته به واردات انرژی را بیشتر می‌کند.

آنچه پیش از این گفته‌ایم، این است که ایران نباید اجازه دهد گذار بحران به «آستانه درد جهانی» به نام ایران تمام شود. این دقیقا همان چیزی است که ترامپ با سخنرانی اخیر خود در پی آن بود. بنابراین پر بیراه نیست که به این سناریو بیندیشیم که آمریکا در پی ختم غائله نیست، بلکه در پی تشدید و تداوم آن نیز هست تا خود بر کرانه انرژی جهانی بایستد و توده‌های مردم نیازمند سوخت در جهان را به زحمت اندازد و مقصر همه اینها را ایران جلوه دهد. در چنین چشم‌اندازی، این تصور که ترامپ در پی تفاهم با ایران است متزلزل می‌شود. ممکن است او اصلا این را نخواهد، چراکه ابزاری برای تفوق بر جهان و وابسته‌کردن جهان به آمریکاست. سخنان او با اشاره به ۲۵۰‌سالگی استقلال ایالات متحده آغاز می‌شود؛ همان چیزی که فرهنگ سیاسی عامه آمریکاییان آن را یکی از نقاط عطف تاریخ بشریت تلقی می‌کند. پیام آغازین او بسیار روشن است: آمریکا دوباره قدرتمند شده است. او وضعیت ایالات متحده را در چند حوزه به گزاف توصیف می‌کند: اقتصاد آمریکا قدرتمند و الگویی برای جهان است، فناوری آمریکا در بالاترین سطح و این کشور عامل تأمین انرژی جهان است، قدرت آمریکا در حال افزایش و آینده آمریکا بسیار روشن است. این یک منظومه کامل گفتمانی است که با غرش بمب‌افکن‌های آمریکایی در مراسم استقبال از رئیس‌جمهور چین قرابت معنایی دارد و بخشی از گفتمان هژمونیک آمریکاست.

با این تحلیل، نابودی زیرساخت‌های کشورهای عرب خلیج فارس برای آمریکا و اسرائیل نیز اهمیت استراتژیک ندارد. درک این نکته توسط این کشورها می‌تواند یک فرصت جدید اقتصادی-امنیتی پدید آورد. اگر این کشورها به اندازه‌ای از خود استقلال عمل داشته باشند که ایران بتواند آنها را به یک پیمان بزرگ اقتصادی-امنیتی مجاب کند، یک تغییر پارادایمی در منطقه رخ خواهد داد؛ چون هم امنیت زیرساخت‌های آنها در امان خواهد ماند و هم محاصره ایران بی‌اثر می‌شود. اتحاد اقتصادی-امنیتی با ایران اگرچه همواره دور از دسترس بوده است، اینک با توجه به تهدیدی که از هر سو بر همگان روان شده است، توجیه بیشتری دارد. این اتحاد حضور آمریکا را بلاموضوع می‌کند و عملا به نفع همه کشورها به‌جز اسرائیل است.

نکته دیگر در سخنرانی ترامپ آن بود که از همان ابتدا، نه با بحث درباره سازمان ملل، بلکه با بازتعریف جایگاه آمریکا در جهان آغاز می‌شود. منطق او این است که قدرت داخلی آمریکا موجد قدرت بین‌المللی این کشور و تأمین امنیت انرژی جهانی است. در گام بعدی، او برنامه جهانی تحت رهبری آمریکا را به‌صورت صریح‌تری معرفی می‌کند: ترامپ از کشورهای دیگر می‌خواهد به آمریکا بپیوندند و انزوای اقتصادی کامل ایران را اعمال کنند تا به‌قول او، توقف حملات به کشتیرانی تجاری، کنارگذاشتن جاه‌طلبی هسته‌ای و پایان حمایت از گروه‌های تروریستی توسط ایران تحقق یابد. او ادعا می‌کند اگر کشورهای جهان در این زمینه متحد شوند، فشار اقتصادی بر ایران افزایش یافته و در نهایت قیمت نفت نیز می‌تواند کاهش یابد. در واقع آمریکا همکاری جهانی را برای فشار اقتصادی بر ایران طلب می‌کند تا ایران را به میز مذاکره بازگرداند. با معناگشایی از سخنرانی ترامپ، کلیدواژه «مذاکره» در کل سخنرانی او دچار دگردیسی معنایی می‌شود: مقصود او از مذاکره و توافق، تسلیم بی‌قید و شرط ایران است. به بیان فنی‌تر، ساختار شروط و ابزارهای فشارِ مطرح‌شده، فضای مذاکره متوازن را تضعیف و احتمال تبدیل گفت‌وگو به پذیرش یک‌طرفه مطالبات را افزایش می‌دهد. آیا فقط از «یک سخنرانی» می‌توان چنین نتایجی برای شناسایی تحلیل راهبردهای آمریکایی گرفت؟ آری. ادعای ما مبنی بر بازنمابودن راهبرد در سخنرانی با مجموعه‌ای از شواهد حمایت می‌شود: تحریم‌ها، آرایش نظامی، سیاست انرژی، ارتباط با متحدان، بازی مقامات آمریکایی با رفتار بازار و الگوی اقدام عملی.

سخنرانی ترامپ تجلی آن چیزی است که فرهنگ‌شناسان سیاست خارجی آمریکا به آن اشاره کرده‌اند: سیاست خارجی آمریکا در یک چارچوب دگماتیک صورت‌بندی می‌شود: منجی‌گرایی جهانی، منافع، لیبرالیسم ویژه آمریکایی و پراگماتیسمی که سیاست خارجی را به عملیات نظامی فرومی‌کاهد؛ «عملیات خشم حماسی». استنلی هافمن در کتاب «گالیورِ دربندشده»، رفتار آمریکایی‌ها را این‌گونه روایت می‌کند: مقصود آنها از «همکاری بین‌المللی» در واقع همکاری دیگران با آمریکا برای پیشبرد پروژه‌های آمریکایی است. در جریان حملات آمریکا به عراق و سومالی، جرج بوش می‌گوید: در داخل کشور، هزینه مادی رهبری ما می‌تواند بسیار سنگین باشد. به همین دلیل است که نمایندگان آمریکا با بسیاری از رهبران جهان دیدار کرده‌اند. این همان طنین صدای جرج بوش است که در سخنان ترامپ ادامه یافته است که اگر کشورهای جهان در این زمینه متحد شوند، فشار اقتصادی بر ایران افزایش یافته و در نهایت قیمت نفت نیز می‌تواند کاهش یابد. در سیاست آمریکایی، ترامپ یک استثنا نیست، بلکه یک قاعده حداقل صدساله در سیاست خارجی آمریکاست.

سیاست خارجی آمریکا در یک سده اخیر شامل انزواگرایی، چندجانبه‌گرایی، بین‌الملل‌گرایی لیبرال، مهار، تنش‌زدایی، مداخله‌گرایی، جنگ‌های نقطه‌ای، سیاست حقوق بشر و رقابت با قدرت‌های بزرگ بوده است. در این میان در سنت سیاست خارجی آمریکا، عناصر پایدار زیر وجود داشته‌اند: ادعای نقش رهبری جهانی، پیوند میان منافع ملی و زبان ارزش‌های جهان‌شمول، استفاده از نهادهای بین‌المللی در کنار عمل یک‌جانبه، اولویت‌دادن به قدرت اقتصادی و عملیات نظامی و تلاش برای شکل‌دادن به نظم مطلوب آمریکا. از این موارد می‌توان با تحلیل تاریخی نتیجه گرفت که ترامپ صرفا ادامه بی‌تغییر یک الگوی صدساله است (ر.ک. به مقالات منتشرشده از نویسنده در مجله دانشکده حقوق دانشگاه تهران شماره‌های ۵۹ و ۶۱).


۶. روزنامه کیهان
تیتر: روش‌شناسی پایان دائمی جنگ
نویسنده: سعدالله زارعی
در هفته سالگرد اولین دفاع مقدس و در متن سومین دفاع مقدس قرار داریم. جبهه استکباری در ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ در حالی که تنها یک سال و نیم از تأسیس نظام جمهوری اسلامی گذشته بود و هر کشوری پس از تحولی بنیادین به زمانی بیش از این برای سامان دادن به نظم جدید نیاز دارد، به ایران حمله نظامی کرد و برای اسقاط نظام جدید همه قواعد انسانی از جمله عدم استفاده از سلاح کشتار جمعی را زیر پا گذاشت.
صدام حسین چندین سال بعد از پایان جنگ و در زمانی که تاریخ مصرف او برای آمریکا و عوامل آن تمام و به سیبلی برای تمرین برنامه‌های واشنگتن در پسانظام دوقطبی تبدیل شده بود اعتراف کرد، غرب که از وقوع انقلاب ایران به وحشت افتاده بود جنگی هشت‌ساله را بر ایران و عراق تحمیل کرد تا امکانات دو کشور مستهلک شده و راه برای تسلط مطلق آمریکا و رژیم اسرائیل بر منطقه هموار گردد. این اعتراف صریحی است از سوی کسی که پس از دیدار دونالد رامسفلد معاون وزیر دفاع وقت آمریکا از بغداد، ۱۸ لشکر منظم و مجهز عراق را برای اسقاط شش‌روزه نظام جمهوری اسلامی و تجزیه ایران به سمت مرزهای غربی ما به حرکت درآورد. البته اشتباه است اگر حمله روز پایانی شهریور ۵۹ را فقط از زاویه جنگ نیابتی ببینیم چرا که در این جنگ فقط عراق با ایران وارد جنگ نشد بلکه آمریکا، اروپا، رژیم جنایتکار صهیونی و اغلب دولت‌های عربی و بعضی دیگر از دولت‌های غیرعرب منطقه هم به‌صورت مشارکت فعال در جنگ و بستن راه‌های دستیابی ایران به سلاح‌های متعارف و حتی سلاح‌های بسیار ابتدایی وارد عمل شدند. بعضی اسناد منتشرشده در کشورهای غربی مشارکت‌کننده در جنگ علیه ایران، حجم سلاح‌های به‌کاررفته در جنگ علیه ایران از سوی چند کشور غربی بیش از ۳۰۰ هزار تن و ارزش آن را دست‌کم ۹۶ میلیارد دلار ذکر کرده‌اند.
چند هفته پس از آغاز جنگ و در زمانی که مشخص شد ایران به‌رغم شرایط طبیعی پس از یک انقلاب بزرگ، می‌تواند ایستادگی کرده و با فرسایشی کردن جنگ بر آن غلبه نماید، نغمه توقف جنگ و نه پایان آن در سطح مجامع بین‌المللی آغاز شد و این در حالی بود که بخش وسیعی از خاک ایران در اشغال نظامی قرار داشت! در این شرایط به جای آنکه عقب‌نشینی از سرزمین‌های اشغال‌شده در جنگ و اعلام مسئولیت آغازگر جنگ که عادلانه‌ترین شکل رسیدگی به تجاوز علیه یک کشور می‌باشد، صحبتی در میان باشد، از جمهوری اسلامی خواسته می‌شد توقف جنگ را بپذیرد و برای حقوق خود با عراق وارد مذاکره شود! معنای این حرف روشن بود، در شرایطی که هیچ کشور نمی‌تواند آزادسازی سرزمین خود را به مصالحه بگذارد و در قبال صلح سرزمین بدهد، پیشنهاد توقف جنگ، از یکسو برای آن مطرح می‌شد که پس از آن مسئولیت جنگ از دوش متجاوزان برداشته شود و بر دوش قربانی جنگ قرار گیرد. از سوی دیگر هدف از طرح این پیشنهاد نابهنگام این بود که پس از آنکه در اسقاط نظام اسلامی از طریق صرف جنگ دچار تردید شدند، ایران را وارد شرایطی کنند که به مرور جدایی بخش‌های مهمی از سرزمین خود را بپذیرد و با آن کنار بیاید و ضمناً دستش زیر ساطور غرب بماند و بداند برای رفع مسائل خود و یا مبتلا نشدن به مشکلات جدید باید فرمت اداره غرب بر منطقه را بپذیرد و از خیال استقلال چشم بپوشد.
اگر فضای کنونی جنگ سوم را با فضای یکی دو سال اول جنگ هشت‌ساله مقایسه کنیم می‌بینیم نسخه یکی است؛ تلاش برای متوقف کردن ایران و انداختن دوباره طوق وابستگی به سیاست‌های استعماری بر گردن آن. صدالبته مشکل غرب الان این است که نمی‌تواند درک کند که وقتی ایران با مختصات سال‌های ۵۹ و ۶۰ زیر بار نرفت چطور در این جنگ در حالی که به پیروزی‌های شگرفی دست پیدا کرده و کمر ارتش آمریکا و ناتو و دولت‌های منطقه‌ای وابسته به آن‌ها را شکسته زیر بار می‌رود؟
مواجهه امام خمینی عظیم‌الشأن با پیشنهادات صلح تا پیش از پذیرفتن قطعنامه پایان جنگ این بود که آنچه مطرح می‌شود بر خلاف ظاهر آن صلح نیست، مشروعیت بخشیدن به تجاوز است و خود این مقدمه‌ای بر راه افتادن جنگ بعدی علیه ایران است. ایشان می‌فرمودند، خب جنگی علیه ایران راه افتاده است، در این‌جا صحبت کردن از مصالحه با طرفی که با جنگ به جنایات علیه یک ملت دست زده است، با منطق آمریکا که قدرت‌طلبی است و در این قدرت‌طلبی، جنایت به‌عنوان یک ابزار مؤثر توجیه می‌شود، می‌خواند اما با منطق یک ملت رشید و با منطق اسلام که دنبال صلح برای بشریت است و لازمه آن مقاومت در برابر متجاوز است، نمی‌خواند. آنگونه که در صفحه ۶۹ جلد ۱۸ صحیفه امام آمده و در اواسط جنگ بیان شده، امام می‌فرمایند «اگر مهلت داده شود به این خبیث، آن روزی که مهلت پیدا کند و تجهیز قوا بکند، بدتر از اول به سرزمین شما حمله می‌کند. آن‌ها صلح آمریکایی می‌خواهند و ما صلح اسلامی می‌خواهیم.»
آنگونه که از مطالب مندرج در جلدهای ۱۶، ۱۸ و ۲۱ صحیفه امام برمی‌آید، بر اساس منطق و منشأ امام راحل عظیم‌الشأن؛ اولا جنگ باید برای همیشه تمام شود نه اینکه یقه دشمن در وسط کارزار رها شود و فرصت بازگشتی قدرتمندانه‌تر پیدا کرده و ضرباتی سنگین‌تر بزند، ثانیا پایان جنگ باید با تنبیه متجاوز همراه شود تا کشور به مرحله بازدارندگی برسد و بتواند پس از آن به امور مختلف مردم خود سر و سامان بدهد، ثالثاً پایان جنگ باید با پرداخت خسارت‌های معنوی - خونخواهی - و مادی به طرفی که مورد تهاجم قرار گرفته توأم باشد، رابعاً باید حاکمیت کشوری که مورد تهاجم قرار گرفته است، بر همه سرزمینش مستقر شود و خامساً برای همه این موارد تضمین معتبر وجود داشته باشد.
اگر چه امام درباره نحوه پایان جنگ علی‌الاصول نظر دیگری داشتند و اعضای شورای امنیت سازمان ملل را عامل یا شریک در تجاوز به ایران می‌دانستند و لذا پایان جنگ از مسیر این شورا را دارای اعتبار و ضمانت لازم نمی‌دانستند، بر مبنای آنچه آن را «تکلیف الهی» و «تشخیص مصلحت» خواندند، پایان جنگ از این مسیر را پذیرفتند اما در پیام خود بدین مناسبت که حقاً به «پیام استقامت» معروف شد تصریح فرمودند جمهوری اسلامی بر مواضع خود ایستاده و اطمینان دادند که هیچ چیز میان جبهه اسلام و کفر تغییر نکرده است. ناگفته نماند قطعنامه ۵۹۸ بر خلاف هفت قطعنامه قبلی شورای امنیت سازمان ملل که درباره جنگ ایران و عراق صادر شده بودند، بخش قابل توجهی از نظرات امام راحل را در خود جای داده بود که شامل این موارد است؛ پایان دائمی جنگ، عقب‌نشینی نیروهای متجاوز از همه خاک ایران و در واقع حفظ تمامیت ارضی کشور و فراهم شدن زمینه رسیدن ایران به بازدارندگی طولانی‌مدت نظامی. بعد از پایان این جنگ در مرداد ۶۷ به مدت نزدیک به چهار دهه، ایران در فضای بازدارندگی قرار گرفت و علی‌رغم آنکه در طول این دوران جنگ‌ها و حوادث امنیتی زیادی در منطقه به وقوع پیوست اما ایران توانست امنیت و ثبات خود را حفظ کند.
وضعیت جنگ سوم در شروع، در جبهه شکل‌دهنده به تجاوز، در طرح موضوعات و در منطق ایستادگی ایران، شباهت زیادی به جنگ هشت‌ساله دارد البته با تفاوت‌های چشمگیری که در قدرت ایران و در نوع جنگیدن طرفین پدید آمده است.
الان هم در دو طرف صحبت از صلح می‌شود اما باز همان حکایت صلح آمریکایی و صلح اسلامی است که امام راحل می‌فرمود و در صفحه ۸۸ جلد ۱۶ صحیفه آمده است. یک صلح حفظ استخوان لای زخم که منشأ تجاوز جدید به ایران است که امام آن را صلح آمریکایی خواندند و یک صلح به تعبیر ایشان صلح اسلامی است که با پایان یافتن دائمی جنگ در همه جبهه‌های مقاومت از ایران تا کرانه باختری فلسطین، رسیدن به بازدارندگی نظامی همه ارکان جبهه مقاومت، حفظ تمامیت ارضی ایران که الان مظهر آن حفظ حاکمیت مطلق ایران بر
تنگه هرمز، خلیج ‌فارس و دریای عمان است و تنبیه متجاوزین که مهم‌ترین آن تعطیلی پایگاه‌های نظامی آمریکا از شعاع هزار کیلومتری اطراف ایران می‌باشد. اگر امام راحل یا امام شهید الان سکان اداره کشور را در دست داشتند همین‌ها را به‌عنوان «صلح اسلامی» - نه به معنای زرورقی برای تسلیم در برابر دشمنان متجاوز با عنوان جعلی صلح شرافتمندانه - دنبال می‌کردند و این‌ها از جمله مواردی است که امام سید مجتبی خامنه‌ای دامت برکاته به نمایندگی از ملت و به‌عنوان تکلیفی الهی و مصلحت رساندن کشور به بازدارندگی دائمی نظامی دنبال می‌نمایند. با عنایات خداوند و استقامت ملت و دولت و ابتکارات نظامی جبهه مقاومت دیری نخواهد پایید که دشمن علی‌رغم اشتلم‌های امروزی‌اش به آن تن بدهد.


۷. روزنامه اطلاعات
تیتر: از نیویورک تا تهران
نویسنده: مسعود رضوی
حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح
ورنه طوفان حوادث ببرد بنیادت
پس از سخنرانی تاریخی رئیس‌جمهور مسعود پزشکیان در صحن سازمان ملل متحد؛ در سه حوزه بین‌المللی، منطقه‌ای و داخلی، حقایقی برای ما روشن شد که اشاره به آن موجب تنبه و بیداری است. اول این‌که دکتر پزشکیان در پاسخ به یاوه‌گویی و زیاده‌گویی رئیس‌جمهور ایالات متحده آمریکا، با قدرت و فصاحت از مواضع کشور و مظلومیت ملت ایران دفاع کرد تا مخاطبان در سطح جهان بدانند که ایران به تنهایی در برابر چه تهاجم دژخیمانه و وحشتناکی ایستاده و سر خم نکرده است. پزشکیان با منطقی روشن، به چند موضوع مهم پرداخت که هر یک برای ایران و جهان، امری خطیر محسوب می‌شود.
اول این‌که پاسخ تهدید ترامپ را با زبان قدرت بیان کرد. منطق زیستن در جهانی که گویا ترحم و شفقت، اموری بی‌فایده است و تنها در افسانه‌ها و فیلم‌های سینمایی مجال بروز می‌یابد، ملت‌ها تنها در سایه قدرت و امکان دفاع قدرتمندانه و عزتمندانه می‌توانند زندگی کنند و از هستی و حیثیت خود مدافعه کنند. پزشکیان، از یک جهان آشفته، همانند دنیای تامس هابز پرده‌برداری کرد: «دنیایی که هیولای لویاتان حاکم است و انسان گرگ انسان است». با این همه، صفا و صدق او در سخن و رفتار و چهره، همراه با فروتنی و وقاری که داشت، در مخاطبان تاثیر کرد و نشان داد می‌توان در مقابل قدرتمندان، حتی بزرگترین آنها، باعزت و سربلندی ایستاد.
نگارنده، همیشه با سخنرانی‌های هیجانی و شعارگونه از طرف روسای جمهور در سازمان ملل متحد مخالف بوده و آنها را نقد کرده‌ام. به نظرم بیشتر مصرف داخلی داشته و بر تأثیر جهانی و توجه بین‌المللی چندان متمرکز نبوده است. اما با توجه به سخنرانی روز قبل رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا و ادعاهای گزاف وی علیه حکومت و کشور و مردم ایران، لازم بود حقایقی افشا و گفته شود و در عین حال، پاسخ قدرتمندانه به یاوه‌گو در همان تریبون و همان‌جا با صدای رسا داده شود.
پزشکیان از مسأله تنگه هرمز و مسائل هسته‌ای نیز با ظرافت سخن گفت؛ضمن این‌که تنگه هرمز آبراه ایرانی است، از حق دیگران هم برای حل و فصل مسأله دفاع کرد.
شاهکار خطابه او آنجا بود که از یک «تراژدی خنده‌دار» در رفتارهای دوگانه در جهان و از جمله در زمینه موضوع هسته‌ای و تسلیحات پرشمار هسته‌ای اسرائیل اشاره کرد و گفت: رژیم صهیونیستی حتی عضویت NPT را نپذیرفته، اما بازرسی از ایران صورت می‌گیرد. ما هرگونه همکاری و حتی بیش از آیین‌نامه‌ها و قوانین جاری در سطح بین‌الملل را اجرا کرده‌ایم، ایران بمباران می‌شود و زیر فشار قطعنامه و تحریم قرار می‌گیرد اما اسرائیل نادیده گرفته می‌شود.
مسائل دیگر هم در سخنان رئیس‌جمهور بود که اینجا نمی‌توان تک تک آن گفته‌ها را باز گفت. ولی اینکه در نهایت منطق ایران را در حل و فصل مخاصمات و جنگ‌ها ،مذاکره اعلام کرد. اینکه ایران ضمن ایستادگی و اقتدار و دفاع از خود، آماده گفتگوست، بیانگر رفتار سنجیده و خردمندی ایران و مایه سربلندی و حکمت دولت و حکومت ماست.
استقبال رسانه‌های جهان در تیترها و شبکه‌های خبری از سخنان رئیس‌جمهور جالب بود. هم در آمریکا و اروپا و کشورهای غربی و هم در کشورهای آسیا و آفریقا و آمریکای لاتین.
شگفت آن‌که در کشورهای عربی همسایه چندان بازتابی نیافت. شگفتی دیگر در داخل کشور بود که از چند روز پیش از سفر رئیس‌جمهور به نیویورک با فضاسازی جماعتی از تندروها و افراد مشکوک و بی‌منطق در فضای مجازی و شعارهای خیابانی وضع عجیبی شکل گرفت. عباس عراقچی وزیر امور خارجه در انتقال پیام و ماموریتی که در کنار مسعود پزشکیان بر عهده گرفته بود، به خیانت متهم شد.
فضای منفی و شعارها علیه دولت و پزشکیان، و حتی فرزند رئیس‌جمهور تداوم داشت. این وضعیت البته با سخنرانی در صحن سازمان ملل یکی دو روز فروکش کرد، اما همچنان علیه وزیر خارجه و مذاکره‌کنندگانی که قبلا و فعلا در این کار ماموریت داشته و دارند، به شکل بی‌سابقه و اهانت‌آمیزی جریان دارد. این اتفاقات اکنون دارد به هرج و مرجی بدل می‌شود که شاید بعداً نظم‌یافتن و رمزگشایی از آن برای هیچ یک از مسئولین کشور میسر نباشد.
خاصه این‌که در سخت‌ترین لحظات تاریخ و جنگ به سر می‌بریم و هر لحظه ممکن است رژیم صهیونی یا آمریکا با مساعدت برخی مستعمرات منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای بار دیگر به ایران تجاوز نمایند و با تخریب و کشتار، نایره جنگ تازه‌ای را برانگیزند. وضع اسف‌انگیز منطقه، همچون انبار باروتی است که منتظر یک کبریت یا جرقه‌ای از سوی جنگ‌طلبان و مردم‌کشان حرفه‌ای است.
در این میان شرایط، در ایران چه می‌گذرد؟! آیا نباید هشدار داد که وحدت و انسجام داخلی، تنها یک شعار نیست و مملکت تنها متعلق به یک گروه و از آن یک فرقه و فکر و حزب و شیوه نیست. این کشور از آن تمام شهروندان است و اگر قرار است در برابر دشمن و خصمی همچون آمریکا و قصابان بی‌رحمی چون اسرائیل بجنگد و دوام آورد، باید همه مردم و همه رجال و گروه‌های سیاسی، خبیران و صاحبان تجربه در سیاست و مدیریت، تدبیر کنند و کشتی مملکت را به ساحل امن برسانند.
حمله و هجوم و شعارهای توهین‌آمیز به رجال و مقامات سیاسی، از جمله رؤسای جمهور و وزرای سابق و اسبق، مزاحمت و تهاجم جلوی در منازل آنها و شعارها و اهانت‌ها علیه کسانی که با برخی از جریانات سیاسی و ایدئولوژیکی کنونی زاویه‌ای دارند، بسیار خطرناک است. این وضع در حالی که استان‌های مرزی نیازمند آرامش است و پایتخت باید لنگر ثبات باشد، نیازمند یگانگی و انسجام و همدلی همه نیروهای سیاسی و مردم از هر سنخ و صنف و گروه و اندیشه و سبک زندگی است.
تجربه این جنگ در طول یک دو سال اخیر، بلکه پس از واقعه ۷اکتبر، افقی نامعلوم دارد. رژیم صهیونیستی و دشمنان نفوذی قبلا با وقایع ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴ در تهران و شهرهای متعدد ایران، کوشیدند حاکمیت و ملت را رودرروی هم قرار دهند و میان ملت ایران نیز چندگانگی و قطبیت ایجاد کنند. آن برنامه به شکست انجامید.
چرا اینک کسانی به دست و زبان خود، در دل توفان دست به کارهایی می‌زنند که هیچ عقل سلیمی نمی‌تواند معنا و مبنای آن را درک کند.خداوند بزرگ نگهبان ایران و ایرانی باد.


۸. روزنامه جهان اقتصاد
تیتر: معمای سن طلایی و خطای تست‌های جادویی
نویسنده: شهناز محمودی
در عصری که تبِ «پرورش نابغه» و تب خرید بسته‌های چندده‌میلیونی «تست هوش و استعدادیابی» به جان خانواده‌ها افتاده، یک پرسش بنیادین همواره در راهروهای مراکز مشاوره و مهدکودک‌ها تکرار می‌شود: «بهترین سن برای استعدادیابی چه زمانی است؟» پاسخ واقع‌بینانه و مبتنی بر عصب‌شناسی رشد، برخلاف تبلیغات پرزرق‌وبرق مؤسسات تجاری، خالی از هرگونه عدد قطعی یا «سن جادویی» است. در سال‌های زیر ۶ سال، مغز کودک در یکی از انعطاف‌پذیرترین و پویاترین مراحل زیستی خود به سر می‌برد؛ ساختارهای عصبی هر روز در واکنش به محیط بازآرایی می‌شوند و هرگونه برچسب‌زنی قطعی در این بازه، بیشتر شبیه یک قمار نادقیق است تا استعدادیابی علمی.

کودکی که در چهارسالگی با دقت و ظرافت لگو می‌سازد، لزوماً مهندس معمار آینده نخواهد شد؛ همان‌طور که کودکی که کلمات را موزون ادا می‌کند، پیش‌فروش‌شده‌ی کرسی‌های ادبیات نیست. در این سنین، آن‌چه تحت عنوان غربالگری اولیه انجام می‌شود، صرفاً تصویری گذرا از وضعیت رشد فعلی کودک است، نه سندی برای پیش‌بینی آینده حرفه‌ای او در ۳۰ سالگی. با ورود به دوران پیش‌دبستانی و سال‌های نخست دبستان، الگوهای رفتاری و شناختی به مرور پایدارتر می‌شوند و این مرحله، زمان آغاز مشاهدات ساختاریافته است؛ نه برای صدور حکم نهایی، بلکه برای ترسیم یک «نقشه پویای توانمندی».

یکی از بزرگ‌ترین خطاهای والدگری مدرن، هم‌پوشان فرض‌کردن سه مفهوم کاملاً مجزاست: «استعداد ذاتی»، «علاقه قلبی» و «مهارت اکتسابی». تفاوت این سه مفهوم، درست مانند تفاوت بذر، باران و باغبانی است.
استعداد ذاتی: ظرفیت یا شتاب یادگیری مغز در یک زمینه معین است. کودکی که استعداد موسیقی دارد، فواصل صوتی یا ضرب‌آهنگ‌ها را با تمرین بسیار کمتر از همسالان خود درک و بازتولید می‌کند. استعداد، نوعی آمادگی پیشینی سیستم عصبی برای پردازش نوع خاصی از داده‌هاست.

علاقه: موتور انگیزش و تمایل روانی کودک است؛ چیزی که برای او حس لذت، درگیری عمیق و هیجان به همراه می‌آورد. اما نکته ظریف و نادیده‌گرفته‌شده اینجاست: علاقه الزاماً خبر از استعداد شگرف نمی‌دهد. چه‌بسا کودکی شیفته نقاشی باشد، اما ادراک فضایی و مهارت‌های حرکتی ظریف او در حد میانگین باقی بماند. برعکس این معادله نیز صادق است؛ فراوانند کودکانی که در محاسبات ریاضی هوش سرشاری دارند اما حل مسائل عددی کمترین شعفی در آن‌ها ایجاد نمی‌کند.

مهارت اکتسابی: برآیند تمرین، پشتکار، آموزش و انباشت تجربه است. مهارتی که با ممارست به دست می‌آید، در بسیاری از مواقع می‌تواند کمبود استعداد خام را جبران کند و انسانی کارآمد بسازد.

اگر خانواده‌ها مرز این سه مؤلفه را تفکیک نکنند، یا با تبدیل هر سرگرمی گذرا به کلاس‌های فشرده کودک را فرسوده می‌کنند، یا با تحقیر استعدادهای خام بدون علاقه، زمینه‌ساز دلزدگی و سرخوردگی پایدار او می‌شوند.

با این حال، یک سوءتفاهم رایج باید برطرف شود: یک رفتار یا بازی منفرد هرگز مبنای شناخت استعداد نیست. این‌که کودکی یک بعدازظهر مدادشمعی را کنار بگذارد و ساعت‌ها ماشین‌بازی کند، نشانه‌ای از جهت‌گیری مغزی او نیست. در نقطه مقابل، بازی‌های هدایت‌شده و فعالیت‌های ساختاریافته قرار دارند؛ بسترهایی استاندارد که در آن‌ها می‌توان واکنش کودک را در موقعیت‌های حل مسئله مشخص با معیارهای رشدی مقایسه کرد. ترکیب بازی آزاد و هدایت‌شده است که به مشاهده‌گر امکان می‌دهد خطوط نامرئی ظرفیت‌های کودک را از میان غبار رفتارهای روزمره تشخیص دهد.

والدین در خط مقدم مشاهده قرار دارند، اما اغلب به‌دلیل سنجش فرزندانشان با خط‌کش نمرات درسی و مقایسه‌های فامیلی، نشانه‌های اصلی را از دست می‌دهند. نبوغ در سنین پایه، معمولاً خود را در قالب نمره ۲۰ دیکته نشان نمی‌دهد، بلکه در «الگوهای تکرارشونده و رفتارهای خودجوش» رخ‌نمایی می‌کند.

بزرگ‌ترین مانع شکوفایی، اغلب خودِ والدین هستند؛ والدینی که ناخودآگاه کودک را امتدادی از آرزوهای دفن‌شده دوران جوانی خود می‌بینند. مادری که رویای پزشک‌شدن را با خود حمل می‌کند یا پدری که حسرت قهرمانی ورزشی دارد، ممکن است فرزند خود را خواسته یا ناخواسته در راهروهای کانون‌های آموزش عالی یا آکادمی‌های فوتبال سرگردان کنند.

نخستین پرسش صادقانه برای هر والدی این است: «اگر فرزند من در این مسیری که برایش در نظر گرفته‌ام به موفقیت و جایگاه چشمگیری نرسد، باز هم او را بی‌قیدوشرط می‌پذیرم و دوست خواهم داشت؟» پذیرش بی قیدوشرط، زیربنای امنیت روانی کودک برای ریسک‌پذیری و کشف خود است.

 

به جای مدیریت تحکمی و دستوراتی چون «تو باید نوازنده پیانو شوی»، رویکرد والدگری کاوشگرانه توصیه می‌شود: «دیدم وقتی با ابزارها ور می‌رفتی ساعت‌ها درگیر بودی، نظرت چیست یک بار با هم به کارگاه نجاری کودکان سر بزنیم؟» استعدادیابی اصیل به معنای فراهم‌کردن تنوعی از تجربیات غنی (ورزش، زبان، هنر، علوم پایه، طبیعت‌گردی) و سپس واگذاری حق انتخاب و هدایت فرمان به خود کودک است. وظیفه محیط، ساختن کودک نیست؛ آماده‌سازی خاکی حاصلخیز است تا بذری که در سرشت او نهفته، با ریتم طبیعی خودش سر از خاک برآورد.



مطالب مرتبط



نظر تایید شده:0

نظر تایید نشده:0

نظر در صف:0