• گروه مطلب:| گزارش| تجارت| فارسی|
  • کد مطلب:90735
  • زمان انتشار:پنجشنبه 5 شهريور 1405-7:51
  • کاربر:

بیرونیت: در این گزارش، با بررسی صفحات اصلی و ستون‌های تحلیلی، به مهم‌ترین سرمقاله و یادداشت‌های روز در مطبوعات کشور می‌پردازیم.
نگاهی به مهم‌ترین سرمقاله و یادداشت‌های روز مطبوعات کشور در روز پنجشنبه ۵ شهریورماه ۱۴۰۵

۱. روزنامه دنیای اقتصاد
تیتر: ساختن آینده‌ در جایی دیگر!
نویسنده: مریم زارعیان
اتومبیل جلوی پارکینگ فرودگاه امام خمینی می‌ایستد. موتور خاموش می‌شود؛ اما هیچ‌کس بلافاصله پیاده نمی‌شود. پدر پشت فرمان مانده. مادر به سمت صندلی عقب برگشته و فرزندش را نگاه می‌کند؛ همان فرزندی که سال‌ها برای بزرگ شدنش صبر کرده‌اند، برای مدرسه رفتنش، دانشگاه رفتنش و اولین شغلش. چمدانش را از صندوق عقب بیرون می‌آورد. چند قدم بیشتر تا ورودی فرودگاه نمانده، اما هیچ‌کدام دل رفتن ندارند. کسی دلش نمی‌خواهد حرف بزند. پدر چیزهایی می‌گوید که بارها گفته: «مواظب خودت باش.» «اگر چیزی لازم داشتی بگو.» مادر بیشتر نگاه می‌کند تا حرف بزند؛ اشک‌ها پشت پلک‌هایش می‌مانند. فرزند می‌خندد شاید برای اینکه غم دل پدر و مادر را کمتر کند. هیچ‌کدام نمی‌دانند این خداحافظی برای چند ماه است یا چند سال. شاید خود فرزند هم هنوز جواب این سوال را نداند. آنچه از این فرودگاه خارج می‌شود فقط یک چمدان و یک مسافر نیست. سال‌ها هزینه خانواده برای آموزش، مهارت و پرورش یک انسان نیز با او از کشور خارج می‌شود؛ سرمایه‌ای که ساختنش زمان برده و بازتولیدش نیز آسان نیست.

چند متر آن‌طرف‌تر، فرودگاه به کار معمول خودش ادامه می‌دهد. مسافران می‌آیند و می‌روند، هواپیماها بلند می‌شوند و روی نمایشگرها نام شهرهای مختلف ظاهر می‌شود؛ اما برای این خانواده، رفتن فقط به معنای دور شدن یک فرزند نیست. آینده‌ای که سال‌ها برای او در کنار خود تصور کرده بودند، حالا باید در جغرافیایی دیگر شکل بگیرد. اما همین تصویر را می‌توان در مقیاسی دیگر در اقتصاد دید. سرمایه نیز، به شکلی دیگر، زمانی جابه‌جا می‌شود که صاحب آن آینده دارایی خود را در جغرافیایی دیگر مطمئن‌تر، قابل‌پیش‌بینی‌تر یا جذاب‌تر ببیند.

این دو تصمیم یکی نیستند. مهاجرت یک متخصص با انتقال دارایی یک کارآفرین تفاوت دارد. مهاجرت درباره مسیر زندگی و کار یک انسان است و انتقال دارایی درباره مدیریت ریسک و بازده سرمایه. حتی نباید هر مهاجرتی را «فرار مغزها» و هر انتقال دارایی را «خروج سرمایه» دانست. مهاجرت می‌تواند فرصت تازه‌ای برای فرد ایجاد کند و نگهداری بخشی از دارایی در خارج نیز می‌تواند بخشی از مدیریت ریسک باشد. پس مساله، صرف جابه‌جایی انسان یا پول نیست. مساله از جایی جدی می‌شود که این انتخاب‌ها به الگویی پایدار تبدیل شوند؛ الگویی که در آن، ساختن آینده در جایی دیگر، برای بخشی از انسان‌ها و سرمایه‌ها از ساختن آن در داخل کشور جذاب‌تر به نظر برسد.
سرمایه‌گذار فقط درباره امروز تصمیم نمی‌گیرد. وقتی دستگاه جدیدی برای کارخانه می‌خرد، سرمایه‌اش را برای چند سال آینده در یک فعالیت مولد متعهد می‌کند. استخدام نیروی جدید، توسعه خط تولید یا ورود به یک بازار تازه نیز همین ویژگی را دارد. چنین تصمیم‌هایی زمانی آسان‌تر می‌شوند که صاحب کسب‌وکار بتواند درباره فردا با درجه‌ای از اطمینان فکر کند. اما نااطمینانی فقط احتمال زیان نیست. ناتوانی در پیش‌بینی شرایط آینده نیز هزینه اقتصادی دارد. وقتی کارآفرین نمی‌داند چند سال بعد قواعد بازی، هزینه‌ها، امکان توسعه یا شرایط فعالیت چگونه خواهد بود، ممکن است افق تصمیم‌گیری خود را کوتاه‌تر کند. در چنین شرایطی، دارایی‌ای که سریع‌تر نقد یا منتقل می‌شود، می‌تواند جذابیت بیشتری پیدا کند؛ نه لزوما به این دلیل که بازده بیشتری دارد، بلکه چون امکان خروج بیشتری به صاحب آن می‌دهد. قابلیت خروج، در محیطی با نااطمینانی بالا، خودش به یک ارزش اقتصادی تبدیل می‌شود. این تفاوت مهم است. گاهی مساله این نیست که سرمایه‌گذار نمی‌خواهد سرمایه‌گذاری کند؛ مساله این است که نمی‌خواهد تمام سرمایه خود را در تصمیمی قفل کند که افق آن برایش قابل‌پیش‌بینی نیست.

برای نیروی انسانی نیز داستان مشابهی، البته با تفاوت‌های مهم، وجود دارد. متخصص فقط دستمزد امروز را مقایسه نمی‌کند. او درباره مسیر شغلی، امکان پیشرفت، امنیت، کیفیت زندگی و آینده خانواده‌اش نیز تصمیم می‌گیرد. ممکن است درآمد بالاتر یکی از دلایل مهاجرت باشد؛ اما پرسش عمیق‌تر این است که او زندگی حرفه‌ای و خانوادگی خود را چند سال بعد در کجا قابل‌پیش‌بینی‌تر می‌بیند. اما تصمیم‌های بزرگ افراد فقط با محاسبه درآمد و هزینه گرفته نمی‌شوند. اعتماد، احساس امنیت، تعلق و امید به آینده در آنها سهم بزرگی دارند. یک متخصص ممکن است بپرسد: «اگر بمانم، پنج سال دیگر زندگی من چه شکلی خواهد داشت؟» سرمایه‌گذار همین نگرانی را به زبان دیگری بیان می‌کند: «اگر پنج سال دیگر سرمایه‌ام را اینجا نگه دارم و توسعه بدهم، ارزش و امنیت آن چه وضعی خواهد داشت؟»

این دو سوال یکی نیستند، اما هر دو به یک متغیر مهم گره خورده‌اند: تصویری که فرد از آینده دارد. این تصویر فقط با محاسبه شخصی ساخته نمی‌شود. رفتار دیگران نیز بر آن اثر می‌گذارد. وقتی یک دوست مهاجرت می‌کند، بعد همکار سابق و سپس یکی از اعضای خانواده، رفتن برای نفر بعدی دیگر تصمیمی کاملا ناشناخته نیست. او مقصد را می‌شناسد، تجربه دیگران را در اختیار دارد، برای پیدا کردن خانه و کار اطلاعات بیشتری دارد و شاید کسی در آن سوی مسیر منتظر او باشد. شبکه‌ای که با مهاجرت نفر اول شکل گرفته، هزینه عملی و روانی مهاجرت نفر بعدی را کاهش می‌دهد.

در مورد سرمایه نیز شبکه‌ها می‌توانند همین اثر را داشته باشند. وقتی یک فعال اقتصادی می‌بیند همکارانش بخشی از دارایی یا فعالیت خود را به خارج منتقل کرده‌اند، اطلاعات، ارتباطات و گزینه‌هایی در اختیار او قرار می‌گیرد که پیش‌تر نداشت. تصمیم یک نفر ممکن است برای نفر بعدی به نشانه‌ای از آنچه در شرایط موجود تصمیمی عقلانی تلقی می‌شود، تبدیل شود. به این ترتیب، یک تصمیم فردی می‌تواند آرام‌آرام به انتظار جمعی تبدیل شود. اگر خانواده‌های بیشتری آینده تحصیلی و حرفه‌ای فرزندانشان را بیرون از کشور تصور کنند، تعریف موفقیت نیز می‌تواند تغییر کند. اگر کارآفرینان بیشتری به جای توسعه ظرفیت تولید، به حفظ قابلیت انتقال دارایی فکر کنند، خود معنای سرمایه‌گذاری مطمئن تغییر خواهد کرد.

مشکل این نیست که مردم دارایی خارجی دارند؛ مشکل این است که سرمایه‌گذار به جای اینکه درباره توسعه ظرفیت تولید فکر کند، بخشی از تصمیم خود را به قابلیت خروج اختصاص دهد. رفتارهای فردی، وقتی تکرار می‌شوند، می‌توانند به هنجار جمعی تبدیل شوند. مساله زمانی برای اقتصاد جدی‌تر می‌شود که این رفتارها به یک چرخه خودتقویت‌شونده تبدیل شوند. کاهش سرمایه انسانی می‌تواند بر بهره‌وری و ظرفیت تولید اثر بگذارد. اگر سرمایه‌گذاری مولد نیز برای مدتی طولانی کاهش یابد، ظرفیت رشد آینده محدودتر می‌شود. فرصت‌های کمتر می‌تواند تصور افراد از آینده را ضعیف‌تر کند و همین تصور، انگیزه بیشتری برای مهاجرت یا انتقال دارایی ایجاد کند.

این چرخه البته قطعی نیست. مهاجرت می‌تواند برای فرد و خانواده فرصت بسازد و ایرانیان خارج از کشور می‌توانند دانش، شبکه و سرمایه را به اقتصاد ایران متصل کنند. نگهداری بخشی از دارایی در خارج نیز می‌تواند اقدامی معمول برای مدیریت ریسک باشد. بنابراین نمی‌توان هر مهاجرت یا هر انتقال دارایی را نشانه یک مشکل اقتصادی دانست. مساله از جایی آغاز می‌شود که گزینه خروج، به‌تدریج از گزینه ماندن و ساختن جذاب‌تر شود. در این نقطه، ملامت کسی که چمدانش را بسته یا سرمایه‌اش را از کشور بیرون برده، آسان‌ترین کار و کم‌فایده‌ترین واکنش است. فردی که مهاجرت می‌کند لزوما درباره کشورش داوری نکرده، او درباره آینده زندگی خودش تصمیم گرفته است. سرمایه‌گذاری که بخشی از دارایی‌اش را منتقل می‌کند نیز لزوما قصد ترک اقتصاد ایران را ندارد؛ او فقط می‌خواهد امکان انتخاب خود را حفظ کند.

اگر قرار است این روند تغییر کند، باید خود محاسبه تغییر کند. ماندن برای متخصص باید از نظر فرصت حرفه‌ای، درآمد، امنیت و امکان برنامه‌ریزی برای آینده انتخابی قابل‌رقابت باشد. برای سرمایه‌گذار نیز باید سرمایه‌گذاری بلندمدت و توسعه تولید، در مقایسه با نگهداری دارایی‌های قابل‌انتقال، نسبت قابل‌قبولی میان بازده، ریسک و افق زمانی ایجاد کند. این اتفاق با یک تصمیم کوتاه‌مدت یا یک شعار حاصل نمی‌شود. اعتماد به آینده از تجربه‌های انباشته ساخته می‌شود. سرمایه‌گذار از آنچه در محیط کسب‌وکار می‌بیند، یاد می‌گیرد و خانواده نیز آینده فرزندش را با تجربه خانواده‌های دیگر مقایسه می‌کند. به همین دلیل، شاید پرسش اصلی درباره مهاجرت و خروج سرمایه دیگر این نباشد که «چرا می‌روند؟» این سوال پاسخ‌هایی درباره درآمد، فرصت شغلی، شرایط اقتصادی و امنیت به دست می‌دهد؛ اما یک قدم عقب‌تر از مساله اصلی است.

پرسش مهم‌تر این است: چگونه به جایی رسیدیم که بعضی افراد و سرمایه‌ها، آینده پنج سال بعد خود را بیرون از اینجا قابل‌اعتمادتر می‌بینند؟

اگر پاسخ را فقط در رفتار مهاجر یا سرمایه‌گذار جست‌وجو کنیم، احتمالا مساله را وارونه دیده‌ایم. رفتن، در بسیاری از موارد، آخرین حلقه زنجیره‌ای از تصمیم‌هاست که خیلی پیش‌تر آغاز شده است. آن روز که اتومبیل جلوی فرودگاه می‌ایستد، تصمیم رفتن دیگر گرفته شده است: خیلی زودتر؛ زمانی که ماندن، کم‌کم از تصویر آینده کنار رفت. شاید مهم‌ترین چیزی که در این میان جابه‌جا می‌شود، پول یا حتی نیروی انسانی نباشد؛ تصویر آینده است. اگر این تصویر به‌تدریج در جایی دیگر شکل بگیرد، مساله دیگر فقط این نیست که چگونه جلوی رفتن را بگیریم. مساله این است که چگونه ماندن را دوباره به انتخابی تبدیل کنیم که بتوان برای آینده روی آن حساب کرد.


۲. روزنامه تعادل
تیتر: نرخ ارز و جامعه‌ای که ناگزیر تغییر می‌‌کند
نویسنده: محمدحسین ادیب
باید دید نوسانات و تحولات نرخ ارز چه تحولاتی در فضای عمومی و اقتصادی کشور ایجاد می‌کند؟ اصولا انطابق با نوسان‌های فعلی نرخ ارز، تغییراتی اجتماعی و فرهنگی که این نوسانات ایجاد می‌کند ممکن است یک دهه زمان ببرد. پیامدهای این تغییرات نیز معمولا در یک دولت جمع نمی‌شود. مردم ابتدا مسوولیت نوسانات را متوجه دولت اول می‌دانند، سپس با تداوم فشارها، انگشت اتهام را به سوی دولت بعدی نیز می‌گیرند و حتی ممکن است دولت سوم نیز هزینه همان تکانه اولیه را پرداخت کند. از این منظر، عبور از آثار یک نوسان بزرگ ارزی، فقط مساله تغییر سیاست‌های کوتاه‌مدت نیست، بلکه به زمان، تغییر رفتار و بازآرایی تدریجی زندگی اقتصادی جامعه نیاز دارد. در مراحل نخست، افکار عمومی اغلب در وضعیت مقاومت قرار دارد. خانواده‌ها، فعالان اقتصادی، شاغلان بخش‌های مختلف، اتباع خارجی و حتی سازمان‌ها، اغلب تصور می‌کنند اگر مدتی مقاومت کنند، فشارها کاهش می‌یابد و شرایط به نقطه قبل بازمی‌گردد. اما اقتصاد همیشه مطابق میل و انتظار افراد عمل نمی‌کند. وقتی هزینه‌های زندگی، نرخ ارز و قیمت کالاها تغییر می‌کنند، مردم ناچار می‌شوند الگوهای تازه‌ای برای بقا و حفظ سطح زندگی خود پیدا کنند. یکی از مهم‌ترین عرصه‌های این انطباق، بازار کار است. در وضعیتی که هزینه‌های خانوار افزایش می‌یابد و درآمد یک نفر پاسخگوی نیازهای خانواده نیست، حضور زنان و دیگر اعضای بالقوه نیروی کار در اقتصاد پررنگ‌تر می‌شود. در بسیاری از خانواده‌ها، اشتغال دو نفر به ‌تدریج از یک انتخاب به ضرورتی اقتصادی تبدیل می‌شود. این تغییر البته فقط به افزایش عرضه نیروی کار محدود نمی‌ماند، بلکه مناسبات درون خانواده، الگوی مراقبت از کودکان، زمان فراغت و حتی انتظارات اجتماعی از نقش‌های خانوادگی را نیز دگرگون می‌کند. این فرآیند الزاما به معنای یک نسخه واحد برای همه خانواده‌ها نیست. جامعه در برابر فشارهای اقتصادی، پاسخ‌های متنوعی تولید می‌کند. برخی به دنبال شغل دوم می‌روند، گروهی به کسب‌ وکارهای خدماتی و خرد روی می‌آورند، برخی دارایی‌ها و پس‌‌اندازهای خود را به‌ کار می‌گیرند و عده‌‌ای نیز شکل‌های جدیدی از همکاری اقتصادی خانوادگی را تجربه می‌کنند. بخش مهمی از نیروی کار مهاجر در مشاغلی فعال است که بخشی از نیروی کار ایرانی، به‌ دلیل سطح دستمزد، سختی کار یا برداشت‌های فرهنگی، تمایل کمتری به ورود به آنها دارد. با این حال، اگر شرایط اقتصادی و فرصت‌های شغلی در کشورهای دیگر برای مهاجران جذاب‌تر شود، امکان تغییر مقصد کاری آنان وجود دارد. چنین تغییری می‌تواند بازار کار ایران را با کمبود نیروی انسانی در برخی حرفه‌ها مواجه کند.در این وضعیت، فرهنگ کار ناگزیر باید بازنگری شود. مشاغلی که پیش‌تر در ذهن بخشی از جامعه کم ‌اعتبار یا نامطلوب تلقی می‌شدند، نرخ ارز در نقطه‌ای آرام می‌گیرد که بخشی از این تغییرات اجتماعی و رفتاری رخ داده باشد. این سخن به معنای تایید نوسان ارزی یا مطلوب ‌دانستن فشار بر جامعه نیست، اقتصاد و جامعه از یکدیگر جدا نیستند. نرخ ارز تنها یک عدد روی تابلوی صرافی نیست. این نرخ در نهایت بر هزینه سفره مردم، انتخاب شغل، نحوه پس‌انداز، تصمیم خانواده‌ها برای اشتغال و حتی جغرافیای مهاجرت نیروی کار اثر می‌گذارد.در چنین فضایی، گسترش بخش خدمات قابل انتظار است. با این همه، خطر اصلی آن است که افراد بدون شناخت نیازهای واقعی بازار و فقط برای گریز از رکود یا کاهش قدرت خرید، به سوی فعالیت‌های تکراری و اشباع‌شده در بازرگانی حرکت کنند. بزرگ‌ شدن بی‌ضابطه بخش واسطه‌گری و تجارت غیرمولد، الزاما به ایجاد ارزش افزوده پایدار منجر نمی‌شود. اگر منابع خانوار به فعالیت‌هایی منتقل شود که ظرفیت واقعی سودآوری ندارند، احتمال از دست رفتن دارایی‌ها افزایش می‌یابد. جامعه باید به سمت مهارت‌آموزی، افزایش بهره‌وری، توسعه خدمات تخصصی، تولید با ارزش افزوده و پذیرش واقعیت‌های جدید بازار کار حرکت کند. در کنار این انطباق اجتماعی، سیاستگذار نیز مسوولیت سنگینی دارد: کنترل بی‌ثباتی، کاهش نااطمینانی، حمایت هدفمند از خانوارها و فراهم ‌کردن زمینه فعالیت‌های مولد، شرط آن است که تغییرات ناگزیر اقتصادی به فرسایش اجتماعی تبدیل نشود. جامعه ایران در گذشته نیز بارها نشان داده است که در برابر بحران‌ها، ظرفیت بالایی برای ابتکار و سازگاری دارد. نوسان نرخ ارز، صرفا یک مساله مالی نیست؛ علامتی از آغاز دگرگونی‌هایی است که دیر یا زود، در بازار کار، خانواده، فرهنگ و انتخاب‌های روزمره مردم خود را نشان خواهد داد.


۳. روزنامه اعتماد
تیتر: چرا مذاکرات با امریکا به نتیجه نمی‌‌رسد؟
نویسنده: عارف دهقاندار
در شرایطی که خاورمیانه درگیر یکی از پیچیده‌ترین بحران‌های چند دهه اخیر خود است و این درگیری با ابعاد پیچیده‌ای مواجه است، ضرورت بررسی روند مذاکرات به عنوان ابزاری برای تامین منافع ملی ضروری است. جنگ تحمیلی امریکا و اسراییل علیه کشورمان در دو نوبت و تحولات پس از آن نشان از پیچیده و پر فراز و نشیب بودن مسیر دارد. در چنین بستری، دیپلماسی پنهان و میانجیگری کشورهایی نظیر عمان، نشان از حساسیت و اهمیت و نگرانی این دست کشورها از افزایش سطح تنش میان ایران و امریکا دارد. آنچه در این یادداشت مورد بررسی قرار می‌گیرد، نه صرفا شرح روند مذاکرات طی ماه‌های گذشته، بلکه واکاوی رویکرد دو طرف و به‌ویژه تبیین این واقعیت است که با وجود پیشرفت‌های چشمگیر در مذاکرات ایران و امریکا، این واشنگتن است که با فشار لابی صهیونیسم و هیات حاکمه اسراییل جنگ علیه ایران تحمیل کرده و اکنون به دنبال فشار و تحریم حداکثری و محاصره علیه ایران است. ایران اما با اتکا به توانمندی نظامی و تاکید بر اصل «دیپلماسی عزتمندانه»، نشان داده که هرگز تسلیم زورگویی نخواهد شد و مذاکره را نه به‌معنای تسلیم، بلکه ابزاری برای تأمین حقوق ملت خود می‌داند.

روند مذاکرات عمان؛ از مسقط تا ژنو

نخستین دور مذاکرات ایران و امریکا در ۶ فوریه ۲۰۲۶ در مسقط، پایتخت عمان برگزار شد. این دور از گفت‌وگوها که با میانجیگری وزیر امور خارجه عمان، بدر البوسعیدی، انجام گرفت، پس از ماه‌ها تنش و توقف مذاکرات، این نگاه در میان برخی از کارشناسان شکل گرفته بود که این مذاکرات می‌تواند منجر به نتیجه شود. دومین دور نیز ۱۷ فوریه در ژنو دنبال شد و سرانجام سومین دور مذاکرات در ۲۶ فوریه ۲۰۲۶، بار دیگر در ژنو و در محل اقامت دیپلماتیک سفیر عمان آغاز شد. هیات ایرانی به‌ ریاست عباس عراقچی، وزیر امور خارجه و هیات امریکایی به ‌سرپرستی استیو ویتکاف، فرستاده ویژه ترامپ، در این مذاکرات حضور داشتند و عمان به عنوان میانجی، پیشنهادهای ایران را به امریکا منتقل می‌کرد. به ‌گفته وزیر امور خارجه عمان، مذاکره‌کنندگان «گشودگی بی‌سابقه‌ای به ایده‌ها و راه‌حل‌های جدید و خلاقانه» نشان دادند و به عبارتی همه ‌چیز می‌توانست مهیای یک توافق شود. در این مرحله از مذاکرات، ایران امتیازات بسیاری را به طرف مقابل داد و پذیرفت که مواد هسته‌ای لازم برای ساخت بمب را در اختیار نداشته باشد. به‌عبارتی، ایران با «انباشت صفر» اورانیوم غنی ‌شده موافقت نمود و موافقت کرد که ذخایر موجود خود را به پایین‌ترین سطح ممکن کاهش داده و به سوخت تبدیل کند که این فرآیند غیرقابل ‌بازگشت باشد. همچنین بازرسی‌های جامع و کامل آژانس بین‌المللی انرژی اتمی (IAEA) پیش‌بینی شده بود که می‌تواند ظرف حدود ۹۰ روز از زمان امضای توافق نهایی اجرایی شود. البوسعیدی در مصاحبه با CBS News تأکید کرد: «اگر هدف نهایی این است که برای همیشه تضمین کنیم ایران نمی‌تواند بمب اتمی داشته باشد، فکر می‌کنم ما این مشکل را از طریق این مذاکرات حل کرده‌ایم». با این حال، با وجود این پیشرفت‌های «قابل‌توجه» توافق نهایی حاصل نشد و در تاریخ ۲۸ فوریه ائتلاف امریکایی و اسراییلی، جنگ علیه ایران را آغاز کردند و ایران هم بر اساس وعده‌ای که داده بود، جنگ را منطقه‌ای کرد.

دیپلماسی عزتمندانه اصول و راهبرد جمهوری اسلامی ایران

در تمام مراحل این مذاکرات، ایران بر رویکردی مبتنی بر «عزت، حکمت و مصلحت» تأکید داشته است. عباس عراقچی، وزیر امور خارجه ایران، اصل نخست سیاست خارجی جمهوری اسلامی را «عزت» دانست که به ‌معنای «حفظ استقلال، نفی سلطه‌پذیری و دفاع از حاکمیت کشور» است. وی تأکید کرد: «ما اهل دیپلماسی هستیم، ما اهل جنگ هم هستیم؛ نه به این معنا که به دنبال جنگ هستیم، بلکه آماده‌ایم بجنگیم تا کسی جرات جنگ با ما را نداشته باشد.» این رویکرد، ریشه در تجربه تاریخی ملت ایران دارد؛ همان‌گونه که عراقچی در آن دوره نیز در گفت‌وگوها و مصاحبه‌های خود تاکید می‌کرد، آنها تأسیسات هسته‌ای ایران را بمباران کردند اما «دانش را نمی‌توان با بمباران نابود کرد» و برای امریکایی‌ها هیچ راهی جز مذاکره وجود ندارد. اسماعیل بقایی، سخنگوی وزارت امور خارجه، نیز صراحتا اعلام کرده بود که «تسلیم» هیچ جایگاهی در فرهنگ و ادبیات ایرانی ندارد و مردم ایران خواستار «عزت، استقلال و احترام به حاکمیت ملی» هستند. مسعود پزشکیان، رییس‌جمهور ایران، نیز در این زمینه گفته بود که ایران در چارچوب مذاکرات، «گام‌به‌گام و با بهره‌گیری کامل از قدرت خود، در عین حال با خرد، عزت و عمل‌گرایی» پیش می‌رود. این نگاه، مذاکره را نه به ‌معنای عقب‌نشینی، بلکه به عنوان ابزاری برای تحقق حقوق ملت و تعامل هوشمندانه با جهان تعریف می‌کند. عراقچی در این خصوص به‌ صراحت گفت: «موفقیت مذاکرات به جدیت طرف مقابل و پرهیز آن از رفتارهای متناقض و مواضع دوگانه بستگی دارد.» این رویکرد عزتمندانه اما صلح‌طلب، ریشه در عمق تاریخ و فرهنگ ایرانی دارد. مرور تاریخ چندین هزارساله ایران زمین به‌خوبی نشان می‌دهد که ایرانیان همواره از جنگ گریزان بوده‌اند و جنگ را تحمیلی ناخواسته دانسته‌اند که جز ویرانی و عقب‌ماندگی، حاصلی برای این مرزوبوم نداشته است. به‌جز موارد معدودی که دفاع از کیان ایران، ایشان را ناگزیر از جنگ ساخته، همواره دیپلماسی و تعامل، گزینه نخست سیاستگذاران ایرانی در مواجهه با بحران‌ها بوده است. این خصلت تاریخی، ریشه در درک عمیق ایرانیان از هزینه‌های سنگین انسانی، اقتصادی و اجتماعی جنگ دارد؛ هزینه‌هایی که بارها و بارها در طول قرون متمادی، پیشرفت و شکوفایی این سرزمین را با مانع روبه‌رو ساخته است. سیاست «دوری از جنگ» هرگز به‌ معنای ضعف یا انفعال نبوده، بلکه انتخابی هوشمندانه برای حفظ کشور در مسیر صلح و توسعه بوده است. این سنت تاریخی گریز از جنگ، در دوران معاصر و به‌ویژه در دوره رهبری شهید آیت‌الله خامنه‌ای، نیز دنبال می‌شد. ایشان همواره سیاست دوری از جنگ را دنبال کردند. در طول دهه‌های اخیر، ایشان بارها مانع از ورود ایران به جنگ‌های پرهزینه شدند. این رویکرد، نه از سرِ ضعف، بلکه بر اساس محاسبات دقیق راهبردی و با هدف حفظ منافع ملی و حراست از دستاوردهای کشور در مسیر پیشرفت بود. در حقیقت، سیاست «دوری از جنگ» در اندیشه شهید آیت‌الله خامنه‌ای، نمودی از عقلانیت سیاسی و مسوولیت‌پذیری در قبال آینده ایران بود که با توجه به سیاست‌های طرف مقابل و تصمیم بر تحمیل جنگ علیه کشور، دیگر چاره‌ای جز دفاع تمام عیار در برابر تحمیل جنگ وجود نداشت.

امریکا و ولع جنگ و اعمال تحریم علیه ایران

در برابر رویکرد سازنده ایران، واشنگتن همواره سیاستی دوگانه در پیش گرفته است. مخصوصا در دوره ترامپ که عملا هیچ پایبندی به اصول و هنجارها و نرم‌های جهانی ندارد. ترامپ بارها و بارها از تروریسم کلامی علیه ایران بهره برده است و با لفاظی‌های جنگ‌طلبانه، تهدید به نابودی ایران و حتی از بین بردن تمدن آن کرده. دعوت ایران به «برافراشتن پرچم سفید» و اظهارات نماینده ویژه امریکا درباره اینکه چرا ایران هنوز تسلیم نشده، نشان می‌دهد که منظور واشنگتن از مذاکره، گفت‌وگویی برابر نیست؛ بلکه تسلیم ایران و پذیرش تمامی خواسته‌های امریکاست و این رویکرد از سوی دولت ترامپ کماکان ادامه دارد. امریکا و اسراییل در آستانه دورهای مهم مذاکرات، دو جنگ را به ایران تحمیل کردند؛ اقدامی که نشان داد واشنگتن همزمان با ادعای دیپلماسی، از جنگ و فشار نظامی به عنوان ابزار اصلی خود استفاده می‌کند. تکرار جنگ‌افروزی در میانه مذاکرات ثابت کرد که هدف امریکا توافقی متوازن نیست، بلکه وادار کردن ایران به تسلیم کامل است و اکنون نیز به بهانه بن‌بست مذاکرات به دنبال تحمیل فشار و محاصره حداکثری و بی‌سابقه علیه ایران است.

نتیجه‌گیری

بررسی روند مذاکرات ایران و امریکا در سال ۲۰۲۶، تصویری روشن از دو رویکرد متضاد ارائه می‌دهد. ایران با تکیه بر «دیپلماسی عزتمندانه» و با پذیرش گام‌های عملی نشان داده که به‌طور جدی به دنبال توافقی عادلانه و متوازن است. اما در سوی مقابل، امریکا با رویکردی سرشار از تناقض - تهدید به جنگ در کنار ابراز تمایل به دیپلماسی، اصرار بر «تسلیم» ایران در کنار ادعای مذاکره، تحمیل دو جنگ همزمان با مذاکرات و حتی تهدید میانجی مذاکرات - نشان داده که نه‌تنها اراده‌ای برای توافق ندارد، بلکه عاملی بازدارنده در مسیر حل و فصل دیپلماتیک است. این مساله نشان می‌دهد که دیپلماسی به عنوان یک ابزار تا یک جایی کار می‌کند و وقتی طرف مقابل به دنبال فشار و تحمیل جنگ علیه شماست. باید طور دیگری عمل کرد و با تمام توان در میدان در برابر طرف متخاصم از کیان کشور دفاع نمود و هزینه‌های سنگینی را به او و متحدان او تحمیل کرد.


۴. روزنامه شرق
تیتر: درس عبرت تاریخ از ما
نویسنده: سیدمصطفی هاشمی‌طبا
می‌گویند تاریخ آینه عبرت است. عبرت همان پندآموزی و نصیحت است و تاریخ آینه عبرت است، یعنی انسان می‌تواند از تاریخ پند و نصیحت بپذیرد. البته هر موضوع مطرح در تاریخ مشخصات و ویژگی‌های مربوط به خود را دارد و برای یک بار اتفاق می‌افتد؛ زیرا موضوع، افراد، شرایط اجتماعی و... قابل تطبیق نیست. به همین دلیل ابن خلدون، مورخ مشهور، این عبارت را قابل قبول نمی‌داند. اما مطالعه در سیر تاریخی تفکرات و تصمیمات می‌تواند جهت‌گیری‌های لازم را به انسان ارائه کند؛ زیرا مجموعه دانایی‌های انسان از بستر تاریخ به‌طور طبیعی با قیاس قابل درک و نتیجه‌گیری است. شاید بهتر است بگوییم بی‌اعتنایی به مفاهیم تاریخی و عدم استنباط قیاسی از حوادث تاریخ، منتج به جهل برای تصمیم‌گیری می‌شود، وگرنه هیچ تصمیم جدیدی را نمی‌توان منطبق با تصمیمات متخذه در طول تاریخ دانست. اما می‌توان نسبت به حوادث گذشته و تصمیمات متخذه بررسی و در چند محور آنها را مورد توجه قرار داد.
۱- پرهیز از خودمحوری: در طول تاریخ افراد بسیاری بوده‌اند که با بزرگ‌نمایی خود پا به عرصه جهانی گذاشته‌اند‌ و صدالبته در ابتدا شاهد توفیقاتی در قتل و غارت و کشورگشایی بوده‌اند، ولی در نهایت‌ با تحمل شکست‌های فاحش نابود شده‌اند. پیروزی‌های مقطعی و تاکتیکی لزوما نمی‌تواند پایه‌ای بر یک پیروزی استراتژیک باشد. شاید ناپلئون و در دوره اخیر صدام حسین نمونه‌هایی از این خودمحوری باشند.
۲- پرهیز از اندیشه‌ها و اهداف غیرملموس: در تاریخ بسیار اتفاق افتاده که رهبرانی اندیشه یکپارچه‌سازی، وحدت و القا، همه‌گیرکردن یک ایدئولوژی، یک تفکر یا یک رهبری را داشته‌اند. اندیشه ناپلئون در وحدت فیزیکی اروپا و اندیشه متوهمان مبتکر در جهانی‌کردن اندیشه نازیسم و سلطه بر جهان نمونه‌هایی از آن است. در حالی که در اسلام، قرآن به پیامبر خود حضرت ختمی مرتبت‌(ص) تصریح می‌کند تنها اسلام دین برحق است و تأکید می‌کند که‌ ای پیامبر، تو فقط انذاردهنده هستی، تو بر مردم سلطه و سلطنت نداری.

۳- پرهیز از خشونت: سراسر تاریخ مملو است از خشونت‌های وحشتناک و غیرضروری. بسیاری از فتوحات می‌توانست بدون اعمال خشونت‌های غیرلازم صورت گیرد. فتح شهرها و انتقام با قتل‌ عام مردم عادی، کورکردن ساکنان یک شهر، بمباران اتمی ساکنان شهرها و قتل‌عام نیم‌میلیون نفر، بمباران کور شهرها در جنگ جهانی اول و دوم و بسیاری دیگر از این نوع کشتارهای غیرضروری که امروز از درون تاریخ به سردمداران استکبار جهانی و صهیونیسم به ارث رسیده، نمی‌تواند متضمن پیروزی و خوشبختی عاملان آن باشد و فقط بر نفرت انسان‌ها می‌افزاید که نهایتا به نابودی عاملان خشونت منجر می‌شود. فتح مکه و روش پیامبر‌(ص) در بخشش آنان‌ که بدترین رفتار را با پیامبر(ص) داشتند، نشان از این حقیقت است که قتل و جنایت نمی‌تواند حل مشکل کند و برعکس، شیوه پیامبر(ص) گرامی باعث تحبیب قلوب می‌شود.

۴- پرهیز از پذیرفتن توصیه‌های غیرمعقول و غیرانسانی از سوی مشاوران؛ چه در ایران مشاوران و نزدیکان پادشاهانی که قبله عالم خوانده می‌شدند و چه مشاورانی در تاریخ که رهبران را تحریک می‌کردند تا خلاف کنند. توصیه‌های شاپشال

یهودی-روسی مشاور محمدعلی شاه و دیگر نزدیکان او در حمله به مشروطه‌خواهان و مجلس و سید مجاهد در تشویق فتحعلی‌شاه برای جنگ با روسیه از نمونه‌های آن است.

۵- پرهیز از مصاف نابرابر: صرف‌نظر از آنچه مقاومت در برابر مهاجم و متجاوز، حتی با عِده و عُده کم خوانده می‌شود و ضرورت اقتضا می‌کند که در برابر مهاجم حتی با توان کمتر مقاومت و ایستادگی کرد، تصورات نادرست در برخی موارد موجب رودررویی نابرابر و صدمه و شکست می‌شود و باید با رعایت تمام جوانب تصمیم‌گیری کرد. در تهاجم و تجاوز ناجوانمردانه

آمریکا -صهیونیسم به کشورمان خوشبختانه تصمیمات به‌موقع و شایسته‌ای اتخاذ شد و بدین‌سان اهداف ناجوانمردانه دشمن با شکست روبه‌رو و موجب سربلندی ایران و سرشکستگی دشمنان و تفاهم‌نامه‌ای شد که از حیث اعتبار برای ایران و قبول سرافکندگی برای آمریکا در تاریخ ایران و آمریکا بی‌سابقه است.

اما ترس از آن است که برخی مشاوران ناآگاه که از هیچ‌یک از مفهومات تاریخی عبرت نگرفته‌اند، با بیان کلماتی روند معقول تصمیم‌گیری‌های منجر به مقاومت و سرافرازی ملت ایران را معکوس کنند. اظهاراتی شبیه فداکردن نیمی از جمعیت به خاطر جهانگیرشدن اندیشه متوهمان آن گوینده، نابودشدن آمریکا به خاطر قطع ۲۰ درصد انرژی دنیا که از تنگه هرمز می‌گذرد، مین‌گذاری خلیج فلوریدا (مکزیکو) توسط ایران، جلوگیری از لوله‌کشی‌های نفت در کشورهای دیگر و نابودکردن آنها برای بقای اثر تنگه هرمز، که متأسفانه توسط صداوسیمای ملی در جهان نشر داده می‌شود، همه و همه از آبشخور جهل به تاریخ و تصورات واهی ناشی می‌شود. همان‌طور که آن متفکر متولد آمریکا در لباس خیرخواهی ایران پیش‌بینی کرد با رسیدن زمستان، اروپا مستأصل و تسلیم ایران می‌شود. به قول سعدی دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد. قبول کنیم دشمنان علاوه بر داشتن توانایی‌های مادی، به‌هرحال فاقد اندیشه و تفکر و چاره‌جویی نیستند و با خیال و وهم و تصورات کودکانه یک ملت را به بازی نگیریم. اگر چنین شود آنگاه است که خواهند گفت آنکه از تاریخ عبرت نگیرد، تاریخ از او عبرت خواهد گرفت، همان‌طور که لقمان می‌گوید ادب از که آموختی گفت از بی‌ادبان و ما برحذر باشیم که در تاریخ از شمار بی‌ادبان نباشیم.


۵. روزنامه اطلاعات
تیتر: ارزپاشی راه‌حل نیست
نویسنده: فتح‌الله جوادی
بانک مرکزی برای آنکه تب تند دلار بالا نگیرد، ۵۰۰ میلیون دلار وارد بازار کرد. البته این اقدام فعلاً نتیجه هم داده و دلار که از محدوده سقف قیمتی ۲۰۰ هزار تومان هم گذشته بود، دیروز اندکی عقب‌نشینی کرد و به زیر این سقف آمد.
نظیر چنین اقداماتی در دوره‌های گذشته و در زمان مدیران قبلی بانک مرکزی نیز سابقه داشت و مدت زمان کوتاهی از التهاب بازار کم کرد. اما به تجربه دیدیم که عمر دوام این سیاست چندان دراز نبود. اینکه چرا رئیس جدید بانک مرکزی که اتفاقاً در گذشته هم تجربه نسبتاً خوبی در اداره این بانک داشته همین سیاست نسبتاً تجربه شده و شکست خورده را به‌کار گرفته و یا ناگزیر از آن شده است، سؤالی است که پاسخش را باید از ایشان سراغ گرفت.حال اما امید داریم ایشان، راهکاری برای عدم وقوع چند احتمال در آینده داشته باشند. اما چند پرسش:
۱ـ اگر این ترفند به جای آنکه تقاضای ارز را پائین بیاورد عکس آن عمل کند چه؟ در گذشته هم شاهد بودیم ارز پاشی از این طریق موجب هجوم جماعت بسیاری برای تبدیل پول خود به ارز خارجی شد و کوتاه مدتی پس از آن، هم میزان ارز تخصیصی به هر فرد براساس کدملی کم شد و هم مدتی دیگر پس از آن کل مجوز از بین رفت.
۲ـ اگر این نصاب قیمتی (۱۹۵ هزار تومان) نتوانست این سقف را در بازار آزاد کنترل کند و با رشد قیمت در بازار آزاد، فاصله قیمتی ایجاد شد مزیّت نسبی بالایی برای خرید بیشتر و هجوم بیشتر فراهم آورد و رانت تازه‌ای به انواع رانت‌های توزیعی موجود افزود چطور؟ همانطور که در گذشته هم شاهدش بوده‌ایم.
۳ـ اگر با این شیوه، این گزاره و باور در جامعه جا افتاد که دولت ارز دارد اما از فقدان آن گلایه می‌کند به این خاطر که می‌خواهد با فروش بالای آن کسب درآمد کند در حالی‌که می‌توانست آن را صرف واردات داروهای کمیاب کند که بیماران نیازمند برای تهیه آن به بهانه کمبود ارز، برخی اوقات مجبور به فروش دارایی‌های ضروری خود نشوند، چه توضیح قانع‌کننده‌ای برای جلوگیری از آسیب به سرمایه اجتماعی دولت می‌توان داشت؟
۴ـ اگر خدای ناکرده با اقدامات آدم غیرمتعادلی مثل ترامپ اوضاع درآمد ارزی دولت به مرحله بحرانی رسید و حسرت از دست‌دادن سرمایه ارزی برای نیازهای ضروری جامعه پیش آمد، چه باید کرد؟
از این سوالات و احتمالات باز هم می‌توان ذکر کرد اما هم جناب ایشان و هم بسیاری از کارشناسان می‌دانند که با اقداماتی از این دست که همگی تصمیمات از سر اجبار و اضطرار و امر موقتی به حساب می‌آیند، نه قیمت ارز کنترل می‌شود و نه می‌توان جلوی رشد تورم را گرفت که همین حال در رابطه با سبد غذایی و مواد خوراکی نرخ آن به مرز ۳ رقمی شدن نزدیک شده و هم در مورد تورم نقطه به نقطه و تورم سالانه از مرز ۶۰ درصد عبور کرده است.
بارها اشاره شد که هم خدا و هم خرما را نمی‌توان داشت. اینکه بگوئیم هر که ارز بخواهد و برای هر چه، مشکلی نیست، هیچ نسبتی با ضرورت‌های اقتصادی زمان جنگ ندارد چون در واقع هم چنین نیست.
آرایش اقتصادی دولت باید آرایش مقتضای زمان جنگ و تحریم باشد. ما مشکلات دولت را برای اداره کشور می‌دانیم (که انصافاً زحمات آنان قابل تقدیر و سپاس است) و نیز معذوراتی که متاسفانه برای انجام اصلاحات سخت اقتصادی دارد. از جمله همین مسأله که سوخت یکی از ده‌ها الزامات تغییر ساختاری است که همه می‌گویند مبادا، حال وقتش نیست و یکی هم نمی‌گوید پس راه‌حلش چیست؟
اما در عین حال با اتکا به امور موقتی و مسکن‌های موقتی که گاه نه تنها آرامی نمی‌آورد بلکه کوتاه مدتی بعد عوارض را بیشتر می‌کند نیز نمی‌توان بحران و ریشه آن را از بین برد.
حتماً دکتر همتی بهتر می‌دانند که با سرکوب قیمت ارز و یا ارزپاشی‌هایی از این دست از سویی و با کسری بودجه موجود و این حجم از چاپ پول و رشد نقدینگی از دیگر سو نمی‌توان به کنترل تورم پرداخت و نیز بسی بیش از نگارنده واقفند که ریشه اصلی رشد قیمت دلار و منشأ اصلی آن کجاست و در هیچ اقتصادی وقتی تورم ۶۰ درصد است و واردات هر کالایی مجاز، سرکوب‌های موقتی بهای ارز جز ایجاد رانت و فرصت فرار سرمایه و در رفتن فنر آن در کوتاه مدتی پس از آن نتیجه دیگری به بار نمی‌آورد. در شرایط حاضر به نظر می‌رسد هم کنترل مصارف ارزی، هم حفظ ذخایر ذی‌قیمت موجود و هم کنترل خروج ارز، با اقتضای شرایط تحریمی و جنگ فعلی، همسوتر باشد. دیگر خود دانند.


۶. روزنامه ایران
تیتر: از «شوک بزرگ» تا آزمون جغرافیای ایران
نویسنده: ماشاءالله شمس‌الواعظین
تحریم‌های گسترده آمریکا علیه ایران، در حالی وارد مرحله تازه‌ای شده که به باور این تحلیل، تجربه چهار دهه تحریم، موقعیت جغرافیایی ایران و مخالفت شماری از همسایگان، تحقق محاصره اقتصادی کامل را دشوار کرده است.
در مواجهه تازه ایالات متحده با ایران، یکی از نکات مهم، استفاده از روشی است که در ادبیات سیاسی و اقتصادی از آن با عنوان «شوک بزرگ» یا Big Shock یاد می‌شود. روشی که پیش از این نیز در سیاست‌های اسرائیل مورد استفاده قرار گرفته است. در این رویکرد، تلاش می‌شود با ایجاد یک شوک شدید و ناگهانی، فضای روانی و اقتصادی کشور هدف تحت تأثیرقرار گیرد و این تصور ایجاد شود که شرایط جدید، بی‌سابقه و متفاوت از گذشته است.
در همین چارچوب، وزیر خزانه‌داری آمریکا هنگام اعلام سیاست‌های جدید با وجود ابهام‌هایی که در جزئیات وجود داشت، از تعابیر بسیار بزرگ و کم‌سابقه استفاده کرد. تعابیری مانند بی‌نظیر در تاریخ یا «حمله اقتصادی نرماندی». هدف از چنین ادبیاتی، صرفاً توضیح یک تصمیم اقتصادی نیست، بلکه ایجاد تصویری بزرگ از یک عملیات اقتصادی و در نتیجه وارد کردن همان «شوک بزرگ» به اقتصاد ایران است.
البته این شوک، دست‌کم در مرحله اول، تا حدودی اثرگذار بود. برای نمونه، نرخ دلار برای مدت کوتاهی به بالای ۲۰۰ هزار تومان رسید و بازار تحت تأثیر فضای روانی ایجادشده قرار گرفت اما تجربه مواجهه ایران با فشارهای نظامی و اقتصادی در سال‌های گذشته نشان داده است که این آثار لزوماً پایدار نیستند. ایران معمولاً پس از دریافت ضربه اولیه، به‌تدریج خود را بازسازی می‌کند و واکنش نشان می‌دهد.
یکی از محورهای اصلی واکنش ایران نیز این است که تحریم‌های جدید، در اصل پدیده‌ای تازه نیستند. این گزاره که «چیز جدیدی در تحریم‌ها وجود ندارد» بارها تکرار شده است. زیرا ایران نزدیک به چهار دهه با انواع مختلف تحریم‌های اقتصادی، مالی و تجاری روبه‌رو بوده و بخش مهمی از ساختار اقتصادی کشور نیز در طول همین سال‌ها خود را با شرایط تحریمی تطبیق داده است.
اما در این میان، یک تحول مهم در سطح منطقه‌ای قابل توجه است و آن اینکه از میان ۱۶ کشور هم‌مرز ایران، هشت کشور مخالفت خود را با هشدارها یا تهدیدهای آمریکا درباره تحریم‌ها اعلام کرده‌اند. این موضوع از آن جهت اهمیت دارد که رئیس‌جمهوری آمریکا نیز همزمان تلاش کرده است با شماری از رهبران کشورهای همسایه ایران گفت‌وگو کند و آنها را برای همراهی با سیاست فشار بر تهران تحت تأثیر قرار دهد.
پاکستان و عراق از جمله کشورهایی هستند که در این چارچوب اهمیت ویژه‌ای دارند. در مورد عراق، به‌خصوص اقلیم کردستان، پیوستگی‌های تاریخی و اقتصادی میان دو سوی مرز اهمیت زیادی دارد. این روابط صرفاً روابطی رسمی و دولتی نیستند، بلکه در طول دهه‌ها در قالب تجارت مرزی، رفت‌وآمد و مبادلات اقتصادی شکل گرفته‌اند. بنابراین حتی اگر امکان قطع برخی مسیرهای بانکی وجود داشته باشد، مبادلات اقتصادی لزوماً متوقف نمی‌شوند و ممکن است از مسیرهای غیررسمی‌تر ادامه پیدا کنند. به تعبیر ساده‌تر، اگر یک مسیر بانکی بسته شود، بخشی از تجارت می‌تواند به شکل نقدی و از طریق مبادلات مرزی ادامه یابد.
در مقابل، کشورهایی مانند عربستان سعودی و کویت نیز اعلام کرده‌اند که موضوع را بررسی خواهند کرد. امارات متحده عربی نیز در سیاست‌های تحریمی علیه ایران وارد شده است. با این حال، نکته مهم‌تر از موضع تک‌تک کشورها، موقعیت جغرافیایی ایران است. عاملی که بار دیگر مزیت راهبردی خود را در برابر فشار اقتصادی و حتی نظامی نشان می‌دهد.

جغرافیا، مزیتی که محاصره ایران را دشوار می‌کند
ایران کشوری نیست که بتوان آن را به‌سادگی در یک محاصره کامل قرار داد. برای درک اهمیت این مسأله کافی است ایران را با کشورهایی مقایسه کنیم که مرزهای محدودتری دارند. لبنان، برای مثال، در بخش عمده‌ای از مرزهای زمینی خود با یک محدوده جغرافیایی مشخص روبه‌روست و دسترسی‌هایش محدودتر است. ایران اما با مجموعه‌ای از کشورهای مختلف مرز زمینی دارد و علاوه بر آن، به آب‌های آزاد نیز دسترسی دارد. ایران در مجموع با ۱۵ کشور مرز زمینی یا آبی دارد و پیرامون آن مجموعه‌ای از کشورها با منافع، ساختارهای سیاسی و روابط متفاوت با ایالات متحده قرار گرفته‌اند. همین مسأله باعث می‌شود ایجاد یک اجماع کامل میان همه این کشورها برای اجرای سیاستی واحد علیه ایران بسیار دشوار باشد.
این وضعیت، یک مزیت ژئوپلتیکی مهم برای ایران ایجاد می‌کند. ممکن است ایالات متحده بتواند در حوزه فناوری نظامی، قدرت هوایی یا ابزارهای مالی و اقتصادی برتری قابل توجهی داشته باشد اما جغرافیا عاملی نیست که بتوان به‌سادگی آن را با فناوری یا تحریم تغییر داد. از سوی دیگر، استدلال ایران درباره تداوم تحریم‌ها نیز موضوعی قابل توجه است. این کشور سال‌هاست با تحریم مواجه است و بنابراین بخشی از ساختارهای اقتصادی، تجاری و صنعتی خود را بر اساس همین شرایط شکل داده است. البته این به معنای بی‌اثر بودن تحریم‌ها نیست. تحریم‌ها هزینه‌های سنگینی به اقتصاد و مردم وارد و مشکلات متعددی ایجاد کرده‌اند، اما مسأله این است که میان «آسیب اقتصادی» و «فروپاشی اقتصادی» تفاوت وجود دارد.
ایران علاوه بر موقعیت جغرافیایی متفاوت، ظرفیت‌های داخلی قابل توجهی دارد. از جمله صنایع داخلی، تولیدات کشاورزی و غذایی، ظرفیت‌های صنعتی و بخشی از توانمندی‌های دارویی. همین مجموعه ظرفیت‌ها باعث می‌شود تصور قطع کامل شریان‌های حیاتی اقتصاد ایران، دست‌کم در کوتاه‌مدت، بسیار دشوار باشد.
از طرفی، انتقال فشار از میدان نظامی به عرصه اقتصادی نیز خود حامل یک پیام سیاسی است. اگر ایالات متحده پس از تجربه جنگ نظامی، فشار را به سمت تحریم و جنگ اقتصادی منتقل کند، می‌توان این موضوع را نشانه‌ای از دشواری ادامه رویارویی نظامی دانست. ادامه جنگ برای آمریکا هزینه‌بر است و قرار دادن ایران در وضعیت «نه جنگ و نه صلح» نیز می‌تواند برای واشنگتن پرهزینه‌تر از آن چیزی باشد که در ابتدا تصور می‌شد.در چنین شرایطی، جنگ اقتصادی می‌تواند ابزاری برای متنوع کردن فشارها و در عین حال توجیه سیاست آمریکا در برابر افکار عمومی داخلی و بین‌المللی باشد. واشنگتن با انتقال بخش مهمی از رویارویی به حوزه اقتصاد، می‌تواند ادعا کند که بدون ادامه یک جنگ نظامی گسترده، ابزارهای دیگری برای اعمال فشار در اختیار دارد.

اثر تحریم بر مردم و اقتصاد و واقعیت میدان
با این حال، در نهایت مهم‌ترین پرسش، تأثیر این سیاست‌ها بر اقتصاد و بویژه زندگی مردم است. حتی اگر یک کشور از نظر سیاسی و ساختاری در برابر تحریم‌ها مقاومت کند، نمی‌توان آثار اقتصادی و اجتماعی فشارها را نادیده گرفت. افزایش نرخ ارز، رشد هزینه‌های تولید، دشوارتر شدن تجارت خارجی و افزایش قیمت کالاها، مستقیماً بر زندگی مردم اثر می‌گذارد.
اما در کنار این فشارها، اتفاقاتی در حال رخ دادن است که نشان می‌دهد وضعیت، آن‌گونه که در روایت‌های تبلیغاتی تصویر می‌شود، لزوماً یک‌طرفه نیست. برای نمونه، در تنگه هرمز و مسیرهای صادراتی نفت، برخی نفتکش‌ها با خاموش کردن سامانه‌های ناوبری خود و حرکت از مسیرهای جنوبی، تلاش می‌کنند از مسیرهای مورد نظر خود عبور کنند. در مواردی نیز برای عبور کشتی‌ها، توافق‌های موردی و آنی میان طرف‌های نظامی شکل می‌گیرد.
این موضوع از یک جهت اهمیت دارد و اینکه ایالات متحده نیز به‌دنبال آن نیست که تحولات منطقه به شکلی پیش برود که قیمت نفت به‌صورت غیرقابل کنترل افزایش پیدا کند. به همین دلیل، در کنار فشار و تهدید، ممکن است در مواردی توافق‌های محدود و موقتی برای عبور نفتکش‌ها شکل بگیرد.
اگر این اتفاق کوچک را در مقیاسی بزرگ‌تر ببینیم، تصویری از وضعیت کلی رویارویی اقتصادی ایران و آمریکا به دست می‌آید؛ این تقابل، برخلاف ظاهر بسیار بزرگ و ادبیات تند سیاسی، هنوز متزلزل و سیال است و هر دو طرف مجبورند هزینه‌ها و پیامدهای اقدامات خود را در نظر بگیرند.
از همین زاویه، نمی‌توان احتمال تغییر ناگهانی شرایط را نیز کاملاً کنار گذاشت. اگر مذاکرات به نتیجه‌ای مثبت نزدیک شود، ممکن است میانجی‌هایی از کشورهای منطقه وارد تهران شوند و برای کاهش تنش یا ایجاد توافق تلاش کنند. حضور میانجی‌هایی مانند قطر در چنین شرایطی می‌تواند نشانه‌ای از تلاش برای باز کردن یک مسیر دیپلماتیک باشد. حتی این احتمال را نیز نمی‌توان منتفی دانست که در صورت پیشرفت مذاکرات، آمریکا در مقطعی اعلام کند بخشی از تحریم‌ها یا حتی مجموعه‌ای از محدودیت‌ها را کاهش خواهد داد و این تصمیم را به درخواست متحدان منطقه‌ای یا با هدف کمک به مردم ایران نسبت دهد.

نقش آفرینی مهم چین
در این میان، موضع چین نیز بسیار مهم است. مخالفت پکن با تحریم‌های یک‌جانبه آمریکا صرفاً از سر همدلی با ایران نیست، بلکه دلایل راهبردی و ژئوپلتیکی دارد. چین نمی‌خواهد سابقه‌ای در نظام بین‌الملل شکل بگیرد که بر اساس آن ایالات متحده بتواند به‌صورت یک‌جانبه علیه کشورهای مختلف تحریم وضع کند و سایر کشورها نیز ناچار به تبعیت باشند؛ زیرا چنین الگویی در آینده می‌تواند علیه خود چین نیز به کار گرفته شود.
از طرف دیگر، بخشی از پالایشگاه‌های چین، بویژه پالایشگاه‌های کوچک‌تر، با نفت ایران سازگاری دارند و از آن استفاده می‌کنند. دولت چین نیز سازوکارهایی برای حمایت از شرکت‌هایی که ممکن است در معرض تحریم‌های آمریکا قرار بگیرند، در نظر گرفته است. بنابراین منافع اقتصادی و راهبردی چین نیز با تداوم تجارت با ایران پیوند خورده است.
در نهایت، مخالفت شماری از همسایگان ایران، موقعیت جغرافیایی کشور، ظرفیت‌های داخلی، تجربه چند دهه تحریم و منافع بازیگران بزرگی مانند چین، همگی عواملی هستند که تحقق یک محاصره اقتصادی کامل را دشوار می‌کنند. بنابراین اگرچه فشار اقتصادی آمریکا می‌تواند هزینه‌های سنگینی برای ایران و مردم ایجاد کند اما میان «فشار»، «تضعیف» و «فروپاشی» تفاوت جدی وجود دارد. به نظر می‌رسد واشنگتن در حال آزمودن این فرض است که آیا می‌تواند با انتقال فشار از عرصه نظامی به عرصه اقتصادی، ایران را وادار به عقب‌نشینی کند یا نه. در مقابل، ایران تلاش می‌کند با تکیه بر جغرافیا، همسایگان، ظرفیت‌های داخلی و شرکای خارجی، این فشار را مدیریت کند. در چنین شرایطی، مسأله اصلی فقط این نیست که کدام طرف ضربه بزرگ‌تری وارد می‌کند و این است که کدام طرف می‌تواند هزینه‌های رویارویی را برای مدت طولانی‌تری تحمل کند. اگر تحریم‌ها نتوانند اقتصاد ایران را به نقطه فروپاشی برسانند، ادامه فشار می‌تواند برای خود آمریکا نیز هزینه‌زا و فرسایشی شود. به همین دلیل، هرچه فشار اقتصادی طولانی‌تر شود، اهمیت دیپلماسی، مذاکرات و یافتن راهی برای خروج از این وضعیت نیز بیشتر خواهد شد.


۷. روزنامه جوان
تیتر: لندکروز در بازار، موبایل در صف ارز!
نویسنده: مجتبی سرمدی
ورود تویوتا لندکروز هیبرید و چند مدل لکسوس LX، دوباره بحثی قدیمی در نحوه مدیریت واردات را زنده کرده، چراکه گمرک مجوز واردات لندکروز هیبرید و مدل‌های LX۶۰۰، LX۷۰۰ هیبرید و LX۷۰۰ بنزینی را در چارچوب مقررات مربوط به واردات خودرو صادر کرده و طبعاً برای افراد واجد شرایط، امکان واردات یک دستگاه خودرو با استفاده از ارز در اختیار فراهم شده است. بنابراین نمی‌توان این خودرو‌ها را در ردیف کالا‌هایی قرار داد که برای خرید آنها مستقیماً از منابع ارزی عمومی کشور هزینه شده است.
اما ماجرای خودرو در همین‌جا تمام نمی‌شود، چراکه وقتی لندکروز و لکسوس با چنین قیمت‌هایی راه خود را به بازار کشورمان باز می‌کنند، طبیعی است که نگاه‌ها دوباره به سمت کالا‌هایی برود که مصرف بسیار گسترده‌تری دارند، اما وارداتشان با محدودیت روبه‌رو شده است. تلفن همراه یکی از همین کالاهاست که برای میلیون‌ها ایرانی وسیله ارتباط، کار، آموزش، خرید، پرداخت و کسب درآمد است و حذف یا محدود شدن آن از بازار، خیلی زود خودش را در هزینه خانوار و فعالیت کسب‌وکار‌ها نشان می‌دهد.
مسئولان از افت ۵۰ تا ۶۰ درصدی واردات موبایل خبر می‌دهند و افزایش نرخ محاسبات گمرکی، هزینه‌های حمل‌ونقل و لجستیک و رشد قیمت جهانی قطعات نیز به عنوان عوامل افزایش هزینه واردات مطرح شده‌اند و وقتی حجم ورود کالا پایین می‌آید، فروشنده با موجودی کمتری کار می‌کند و واردکننده هم برای جبران هزینه و ریسک بیشتر، قیمت بالاتری روی کالا می‌گذارد، در نتیجه حاصل کار برای خریدار این می‌شود که گران‌تر بخرد!
این فشار فقط متوجه کسی نیست که قصد خرید یک گوشی تازه را دارد، چراکه بخش بزرگی از فعالیت‌های اقتصادی به تلفن همراه وابسته است و فروشگاه‌های اینترنتی، رانندگان تاکسی‌های اینترنتی، تولیدکنندگان محتوا، شرکت‌های خدماتی، فروشندگان خرد و بسیاری از مشاغل خانگی برای ارتباط با مشتری و انجام کار روزانه به گوشی وابسته‌اند و دانشجو و دانش‌آموز نیز بخش مهمی از آموزش و ارتباط خود را با همین ابزار انجام می‌دهند. بنابراین افزایش قیمت موبایل در چنین بازاری، هزینه استفاده از یک وسیله شخصی ساده را بالا نمی‌برد و روی هزینه انجام کار و ارائه خدمات هم اثر می‌گذارد.
تعرفه‌های سال ۱۴۰۵ فشار دیگری به این بازار وارد کرده است. برای گوشی‌های ۶۰۰ تا ۹۰۰ یورویی، حقوق گمرکی ۱۵ درصدی تعیین شده و گوشی‌های بالاتر از ۹۰۰ یورو مشمول حقوق گمرکی ۳۰درصدی می‌شوند. نرخ ارز مبنای محاسبه ارزش گمرکی نیز متوسط نرخ مرکز مبادله در بهمن ۱۴۰۴، معادل ۱۵۵ هزار و ۱۹۶تومان برای هر یورو اعلام شده و مالیات بر ارزش افزوده نیز ۱۰درصد محاسبه می‌شود. جمع این هزینه‌ها برای واردکننده رقم قابل توجهی ایجاد می‌کند و وقتی کاهش واردات هم به آن اضافه شود، فشار بیشتری به قیمت نهایی وارد می‌شود.
اینجا پای لندکروز دوباره به بحث باز می‌شود. گوشی ۸۰۰ یورویی برای بسیاری از خانواده‌ها کالای ارزانی نیست و حقوق گمرکی ۱۵ درصدی هم به قیمت آن اضافه می‌شود، اما خودرویی مانند لندکروز یا لکسوس LX چندین برابر یک گوشی پرچمدار قیمت دارد. با این حال اگر فردی واجد شرایط باشد و ارز مورد نیاز را در اختیار داشته باشد، قانون برای ورود خودرو راه مشخصی را برایش در نظر گرفته است. ایراد منطقی هم متوجه استفاده یک فرد از دارایی شخصی خود برای خرید خودرو نیست، بحث درباره این است که چرا بازار موبایل با وجود تعداد بسیار بیشتر مصرف‌کنندگان از ثبات مقررات و عرضه منظم برخوردار نیست.
اگر محدودیت ارز وجود دارد، باید مشخص شود که دولت بر چه مبنایی تصمیم می‌گیرد و نمی‌توان فقط گفت منابع ارزی محدود است و بعد هر کالایی را جداگانه با یک منطق متفاوت بررسی کرد. وقتی یک خودرو با ارزش چندده میلیارد تومان از محل ارز شخصی اجازه ورود پیدا می‌کند، سیاست‌گذار باید بتواند توضیح بدهد که چرا واردکننده موبایل برای تأمین کالا با محدودیت مواجه می‌شود و چه چیزی در اولویت‌بندی واردات، این دو بازار را از هم جدا کرده است.
البته این مقایسه به معنای آن نیست که ارز خودرو و ارز موبایل یک منبع دارند یا دولت باید پول واردات خودرو را به موبایل منتقل کند. چنین برداشتی از مقررات واردات خودرو درست نیست. ارز مورد استفاده در این رویه از محل منابع ارزی در اختیار متقاضی تأمین می‌شود. بنابراین حرف اصلی درباره «جابه‌جایی ارز» نیست و درباره نوع مقرراتی است که دولت برای کالا‌های مختلف وضع می‌کند.
بازار بیش از هر چیز به ثبات احتیاج دارد و واردکننده موبایل باید بداند ثبت سفارش چه زمانی انجام می‌شود، چه مقدار کالا امکان ورود دارد، ارز از چه محلی تأمین خواهد شد و هزینه گمرکی آن چقدر است. وقتی این اطلاعات دقیق نباشد، واردکننده ریسک بیشتری می‌پذیرد و طبیعی است که این ریسک را در قیمت کالا حساب کند. فروشنده هم وقتی نمی‌داند محموله بعدی چه زمانی می‌رسد، برای موجودی خود قیمت محافظه‌کارانه‌تری تعیین می‌کند و خریدار در پایان این زنجیره هزینه بیشتری می‌پردازد.
مشکل وقتی جدی‌تر می‌شود که گوشی‌های گران‌تر با عنوان کالای لوکس از هزینه‌های گمرکی بالاتری برخوردار باشند، در حالی که مرز میان مصرف لوکس و مصرف حرفه‌ای همیشه مشخص نیست. یک گوشی پرچمدار برای بسیاری از افراد ابزار کار است و برای برخی مشاغل؛ دوربین، پردازنده، حافظه و قابلیت‌های ارتباطی آن بخشی از تجهیزات کاری محسوب می‌شود. نمی‌توان همه خریداران گوشی‌های گران‌قیمت را صرفاً مصرف‌کننده کالا‌های تجملی دانست.
همین نکته درباره خودرو هم وجود دارد. لندکروز برای خریدار خود یک انتخاب مصرفی است و قانون نیز برای واردات آن شرایطی را تعیین کرده است، اما اگر قرار باشد دولت برای کالا‌های مختلف براساس میزان ضرورت تصمیم بگیرد، باید معیار این ضرورت را شفاف کند. مردم حق دارند بدانند چرا یک خودرو با قیمت بسیار بالا امکان ورود پیدا می‌کند، اما واردکننده کالایی که میلیون‌ها نفر هر روز به آن احتیاج دارند با محدودیت در ثبت سفارش و تأمین ارز مواجه می‌شود.
نمی‌توان از دولت انتظار داشت منابع ارزی نامحدود در اختیار بازار بگذارد، چنین چیزی با واقعیت اقتصاد سازگار نیست، اما می‌توان انتظار داشت قواعد دقیق باشند و تغییرات ناگهانی، بازار را غافلگیر نکند. اگر موبایل قرار است در گروه کالا‌های دارای اولویت قرار بگیرد، باید برای واردات آن برنامه مشخصی وجود داشته باشد. اگر قرار است بخشی از گوشی‌ها به دلیل قیمت بالا محدود شوند، باید مبنای این تصمیم نیز برای مردم و فعالان بازار روشن باشد.
مسئله در نهایت به یک مقایسه ساده میان خودرو و موبایل خلاصه نمی‌شود. لندکروز با ارز شخصی وارد می‌شود و موبایل نیز سازوکار ارزی خودش را دارد، اما کنار هم قرار گرفتن این دو بازار یک نکته را پررنگ کرده است؛ مقررات واردات برای کالا‌های مختلف نباید آن‌قدر نامتوازن باشد که مردم احساس کنند برای خرید کالای بسیار گران‌قیمت راهی پیدا می‌شود، اما برای تأمین کالایی که در زندگی روزمره میلیون‌ها نفر نقش دارد، همیشه مانعی تازه وجود دارد.
به هر روی، دولت برای حفظ آرامش بازار موبایل باید پیش از هر چیز تکلیف ثبت سفارش، تأمین ارز و تعرفه‌ها را روشن کند و واردکننده‌ای که بتواند برای ماه‌های آینده برنامه داشته باشد، با هزینه و ریسک کمتری کار می‌کند و همین مسئله در قیمت نهایی کالا اثر می‌گذارد. مصرف‌کننده هم وقتی عرضه منظم باشد، انتخاب بیشتری خواهد داشت و مجبور نیست برای خرید گوشی مورد نیاز خود، منتظر تغییر مقررات یا ورود محدود محموله‌های جدید بماند.


۸. روزنامه کیهان
تیتر: حلقه مفقوده ادعای صلح شرافتمندانه
نویسنده: محمدحسین محترم
۱- مرحوم جلال آل‌احمد در کتاب غرب‌زدگی تنها مشخصه آدم غرب‌زده را «ترس و بی‌شخصیتی» عنوان و تأکید می‌کند «اگر در غرب شخصیت افراد فدای تخصص شده است، این‌جا آدم غرب‌زده نه شخصیت دارد، نه تخصص، فقط ترس دارد. ترس از فردا، و ترس از معزولی، و
بی‌نام و نشانی، و ترس از افشای خالی بودن وجودشان»! وی صریحاً غرب‌زده‌های مدعی روشنفکری را «جاده صاف‌کن‌های غرب و مایه بدبختی ملت» برمی‌شمرد و روشنگری می‌کند که «غربی‌ها و فراماسون‌ها خوب و بد ندارند و همه‌شان سر و ته یک کرباسند و متخصصی که غربی می‌پرورد، شخصیت ندارد و ما درست از همین جا باید شروع کنیم، یعنی متخصص باشخصیت بپروریم»!
۲- به‌جرأت و صراحت می‌توان گفت که شهادت قائد شهید و شهادت و شهید شدن مردم و کودکان میناب را باید نتیجه تفکر غرب‌زدگی و مواضع آمریکادوستی جماعتی در کشور دانست! چرا و چگونه، و مگر رهبر شهیدمان چه کرده بود که شهادت آن ابرمرد تاریخ را باید نتیجه چنین تفکری دانست؟! اجمال پاسخ این سؤالات در دو جمله نهفته است: یک- تفکر غرب‌زدگی و مواضع و ادعای دروغ و فریبکارانه جماعت غرب‌گرایان است که با بزرگ‌نمایی ضعف‌ها و کوچک‌نمایی دستاوردها و نقاط قوت یک ملت، و با پالس منفی و گرا دادن به دشمن، موجب ایجاد توهّم ضعیف بودن و یا ضعیف شدن یک کشور در دستگاه محاسباتی دشمن و گستاخی و حمله او به کشور و ایجاد امیدواری او به نتایج جنایاتش می‌شوند. دو- امام شهیدمان نه از زمان رهبری بلکه از اول مبارزاتشان ایستادگی در مقابل تفکر غرب‌زدگی را با جهاد تبیین و آگاهی‌بخشی به مردم و ایستادگی در مقابل نقشه‌های شوم غرب‌گرایان در کنار ایستادگی در مقابل خود غرب مستکبر به رهبری استکبار آمریکا را یکی از اولویت‌ها و وظایف خود قرار داده بودند و در این مسیر با صبوری و خون‌دل خوردن همچون پدری حکیم ملت منفعل ایران را به ملت مبعوث‌شده تبدیل و جماعت کم‌تعداد اما پرسر‌وصدای غرب‌گرا را افشا و منزوی کردند تا مردم‌، دیگر فریب غرب دروغین و جماعت غرب‌زده را نخورند. یکی از شاخصه‌های رهبر شهید، غرب‌شناسی و افشای نیرنگ‌های غرب‌گرایان بود که به مردم می‌فهماندند که چگونه ابزار آمریکا و به قول جلال آل‌احمد «جاده صاف‌کن» غربی‌ها در کشورهای مسلمان و غیرمسلمان هستند. مهم‌تر اینکه رهبر شهید آسیب‌پذیری دشمن را هویدا و آن را به مردم می‌فهماندند. لذا این جماعت داخلی به صراحت گفته بودند که «دوست داشتیم ترامپ رأی بیاورد، چون فشارهای او می‌تواند حاکمیت را مجبور به تغییر سیاست کند»! و اکنون نیز رئیس حزب متبوع گوینده همین سخن برای رهبری نسخه می‌نویسد که دیگر نمی‌شود با سیاست رهبر شهید در مقابل آمریکا ایستاد و باید تغییر راهبرد، و به قول آن هم‌کیشش «تغییر پارادایم» داد! البته این برون‌ریزی مکنونات قلبی نشان می‌دهد که این جماعت جاده‌صاف‌کن آمریکا چقدر با ترامپ و منافقین و پهلوی‌چی‌ها و اسرائیلی‌ها هماهنگ و از برنامه‌های آن‌ها آگاه هستند و برنامه‌ریزی‌شده در پازل آن‌ها به ایفای نقش می‌پردازند!
۳- نکته جالب در جنگ روانی و بازی سیاسی کنونی، هم در آمریکا و هم در ایران هر دو طرفِ همسو تمام توان رسانه‌ای و سیاسی خود را به میدان آورده‌اند. ترامپ در آمریکا و غرب‌زده‌های داخلی دست به دامن لیدرهای فسیلی و مسئولان و مدیران اسبق و اسبق‌تر و بعضاً فسیل‌های سیاسی شده‌اند تا با ادعاهای فریبکارانه عقلانیت و روشنفکری و روابط بین‌الملل و حل مشکلات اقتصادی مردم، افکار عمومی را منحرف و جاده صاف‌کن مسیر آمریکا شوند برای رسیدن به اهدافی که در جنگ نتوانست، که البته خوابی تعبیرنشدنی است. ترامپ که در بیش از ۱۸۰ روز نتوانست از یک‌سو با ناوها و جنگنده‌ها و موشک‌هایش و از طرف دیگر با دروغ‌ها و شکلک درآوردن‌ها و تهدیدات هرروزه‌اش در فضای مجازی به اهداف خود برسد، اکنون به دلیل بی‌آبرو شدن و آشکارتر شدن ناتوانی‌اش، وزیر خزانه‌داری و رئیس‌مجلس نمایندگان و امثال وزیر اسبق جنگ و رئیس اسبق‌تر سیا را پیش انداخته، و در ایران نیز تعدادی از مقامات بلندپایه اسبق و چند مدیر دون‌پایه اسبق و اسبق‌تر را؟!
۴- در حالی که ملت ایران در اوج همگرایی و وحدت، و با ایستادگی خود در میدان در اوج امیدواری به آینده هستند، رئیس‌جمهور اسبق و لیدر فسیل‌شده سیاسی جماعت غرب‌گرا در وسط معرکه جنگ «جدایی اکثریت جامعه» و «ناامیدی از آینده» را القا می‌کند، و در حالی که آمریکا تمام بندهای تفاهم‌نامه را نقض کرده و مجدداً کشور و مردم جنوب را مورد آماج حملات کینه‌توزانه خود قرار داده، خائنانه نسخه «صلح شرافتمندانه» می‌پیچد که «هیچ‌کس نباید تفاهم‌نامه را نقض کند و نقض را با نقض نباید پاسخ داد» تا منافع آنان و اربابشان با «تنش‌زایی» به خطر نیفتد، و از سوی دیگر در تناقضی آشکار و فریبکارانه برای کشته شدن مردم و منافع ملی اشک تمساح می‌ریزد! نکته مهم این است که علی‌رغم در پیش گرفتن سیاست تنش‌زدایی از سوی وی و جماعت حامی‌اش در دولت اصلاحات، و ادعای گفت‌وگوی تمدن‌ها، و حماقت یا خیانت ادعای اینکه دنیای کنونی دنیای گفتمان است نه موشک، و با وجود در پیش گرفتن سیاست مذاکره و توافق با آمریکا تحت هر شرایطی و به هر قیمتی، دشمن تاکنون با انواع و اقسام تحریم‌ها و تهدیدها و ترورها و تجاوزها و جنگ اوج تنش‌زایی را به نمایش، و خود این جماعت و شخصیت آن‌ها را زیرپا گذاشته است. مرحوم جلال آل‌احمد درد این جماعت را به‌خوبی تشخیص داده بود که همان ترس و بی‌شخصیتی است. یکی دیگر از این مسئولان اسبق که به قول جلال آل‌احمد تنها شاخصه آن‌ها جاده صاف‌کنی غرب است، ملت ایران را تندرو و روانی القا و ادعا می‌کند «مگر کشورهای همسایه برگ چغندر هستند که در مقابل زدن تأسیسات نفتی‌شان از سوی ایران سکوت کنند؟!». در حالی که به این سؤال پاسخ نمی‌دهد که مگر ایران باید برگ چغندر باشد که زیرساخت‌هایش زده شود و سکوت کند؟! حالا در پاسخ این گوینده که توقع دارد مردم در مقابل تجاوز به خاک و وطنشان ساکت شوند، باید گفت که شما تندرو هستید و مشکل روانی دارید که به ملت ایران توهین و مردم را برگ چغندر فرض می‌کنید، یا ملت مبعوث‌شده از هر قشر و سلیقه‌ای که جانانه و ظفرمندانه در مقابل تجاوز به وطن و کشورشان ایستاده‌اند و سکوت نمی‌کنند؟! آیا تندرو و روانی ملت ایران هستند که در یک رفراندوم بی‌همانند تاریخی و رستاخیزگونه و دشمن‌شکن ۱۸۰ شب در میادین و میدان استوار و مقاوم ایستاده‌اند، یا آن‌هایی که کورند و این رفراندم عظیم را نمی‌بینند و خائنانه و فریبکارانه در بحبوحه جنگ ادعای برگزاری رفراندوم می‌کنند؟! وقاحت و خیانت این جماعت تا بدان‌جا است که گرفتن انتقام رهبر شهید و فرماندهان و دانشمندان و مردم و کودکان میناب را در تضاد با منافع ملی القا می‌کنند و فریبکارانه از رهبری جدید می‌خواهند راه رهبر شهید را ادامه ندهد و به جای اعمال یک خط سیاسی مشخص، راهبرد مقاومت را به راهبرد ادعایی زندگی مردم تغییر دهد! لیدر یکی از احزاب جماعت غرب‌گرا در حالی که کشور مورد سه تجاوز آشکار آمریکا در یک سال گذشته قرار گرفته، و در حالی که فرمانده جنگ اقتصادی به‌اصطلاح خردکننده آمریکا ادعا می‌کند «ترامپ با آغاز یک کمپین بی‌سابقه در حال پایان دادن به تهدید ایران است»، به دروغ ادعا می‌کند «ترامپ در سند راهبردی آمریکا لحنی ملایم‌تر در مقابل ایران نسبت به گذشته به کار برده و ایران را دیگر به‌عنوان تهدید سطح اول تلقی نکرده است»! با فاکتور گرفتن از گذشته، اگر سه تجاوز آشکار با این همه شهید و در رأس آن امام شهید و فرماندهان و دانشمندان، و اگر «کمپین بی‌سابقه تحریم‌های خردکننده» ترامپ از نظر این جماعت غرب‌گرا لحن ملایم آمریکا تلقی می‌شود، باید سؤال کرد لحن تند آمریکا را چگونه توصیف می‌کنند؟! آیا با این مواضع و این سطح از مزدوری با قیافه دلسوزی برای مردم، نباید روشنفکران متعهدی همچون آل‌احمد و رهبر شهید به ملت هشدار دهند که این جماعت جاده صاف‌کن غرب و آمریکا هستند که اکنون گرا می‌دهند که آمریکا باید از لحن تند خود یعنی بمب اتمی استفاده کند؟! آمریکا تاکنون از تمام ابزارها و گزینه‌ها و لحن‌های ملایمش! از تحریم و فشار اقتصادی و کودتا و تهدید و نفوذ و آشوب و جنگ استفاده کرده و دیگر ابزاری باقی نمانده است که به کار نگرفته باشد. اما این جماعت علی‌رغم این همه تجاوز آمریکا به کشور و خیانت به مذاکره، همچنان سیاست خارجی مبتنی بر تعامل و مذاکره حتی با دشمنان را تحت هر شرایطی و به هر قیمتی با قیافه دفاع از منافع ملی و رفاه مردم تجویز می‌کنند و تلاش دارند ترس خود را به مردمی منتقل کنند که حتی اصابت مستمر و مکرر موشک‌های دشمن در چندمتری آن‌ها، آن‌ها را نترساند و صفوف منسجم و متحدشان را در تجمعات شبانه به هم نریخت!

۵- در آمریکا نیز ترامپ در توهّم باز بودن تنگه هرمز توییت می‌زند و اکسیوس ادعای خروج ۹ میلیون بشکه نفت را پمپاژ می‌کند تا هم برای ترامپ در انتخابات رأی‌سازی شود و هم در ایران تفرقه‌افکنی و جنگ روانی راه بیندازند. وزیر خزانه‌داری‌اش نیز به‌عنوان فرمانده جنگ اقتصادی برای تکمیل پازل غرب‌گرایان داخلی، بار دیگر سیاست شکست‌خورده بوش پسر را تکرار می‌کند که دنیا یا باید با ما باشد و در غیر این صورت علیه ماست، و از تحریم‌های خردکننده علیه ملت ایران و تهدید علیه دنیا به گزاف سخن می‌گوید؟! در حالی‌که ملت ایران چهل سال همه نوع تحریم‌هایی که اسلاف ترامپ اعمال کردند، را تجربه کرده است، از تحریم‌های «اولیه و ثانویه» و «یک‌جانبه و فرامرزی و بین‌المللی» تا تحریم‌های «سخت» و «فلج‌کننده» و
«هوشمند - smart power»!. در نتیجه اکنون ملت ایران دیگر با عوض کردن اسم تحریم‌ها از ادعای «تحریم‌های خردکننده» ترامپ نمی‌ترسد و به همین دلیل فشارها و تحریم‌های جدید ترامپ را باید «تحریم‌ها و قدرت احمقانه -stupid power» نام‌گذاری کرد که خود غربی‌ها نیز به آن اذعان می‌کنند، یعنی استفاده نابجا و نابخردانه از هریک یا هر دو مؤلفه قدرت سخت یا نرم!
۶- لذا اولاً جنگ اقتصادی که ترامپ از آن سخن می‌گوید در واقع اعتراف به شکست است که انواع و اقسام شیوه‌های جنگی را آزمایش کردم و نتیجه نگرفتم و مجبور شدم دوباره برگردم به گزینه فشار اقتصادی! در حقیقت این یک جنگ روانی در جهت ایجاد اختلاف میان مسئولین و فراهم کردن زمینه اعتراضات و آشوب داخلی است. ثانیاً این جماعت جاده صاف‌کن آمریکا در حالی که ملت ایران از فضای زمان برجام عبور کرده و اکنون به ملت مبعوث‌شده تبدیل شده است، همان‌گونه که نتوانستند تجمعات ۱۸۰ شبه مردم را تعطیل کنند و مانع حضور مردم در میادین شوند، اکنون نیز با این فرافکنی‌ها و فریبکاری‌ها دیگر نمی‌توانند آب سردی بر شعله‌های آتش درونی این ملت خشمگین از شهادت امام شهیدشان و صدها شهید گران‌قدر دیگر و شهدای مدرسه میناب و... بپاشند!. ثالثاً به فرمایش امام شهید همان‌گونه که اسلاف ترامپ نتوانستند ملت ایران را شکست دهند، ترامپ قمارباز و مستأصل و شکست‌خورده هم نمی‌تواند! لذا آنچه برآیند میدان نشان می‌دهد شکست ترامپ در تنگه و جنگ روانی در اقتصاد است و نباید همچون جماعتی غرب‌زده ترسید، چراکه این حوادث طبیعی است برای رسیدن به قله که اکنون در حال فتح آن هستیم. فقط باید کمی صبور باشیم و به مدافعان جان‌برکف کشور همچون گذشته اعتماد کامل داشته باشیم.



مطالب مرتبط



نظر تایید شده:0

نظر تایید نشده:0

نظر در صف:0