بیرونیت: در این گزارش، با بررسی صفحات اصلی و ستون‌های تحلیلی، به مهم‌ترین سرمقاله و یادداشت‌های روز در مطبوعات کشور می‌پردازیم.
نگاهی به مهم‌ترین سرمقاله و یادداشت‌های روز مطبوعات کشور در روز چهارشنبه ۷ مردادماه ۱۴۰۵

۱. روزنامه دنیای اقتصاد
تیتر: دولت بحران‌زده و داستان موتورسیکلت
نویسنده: نیما نامداری
حکمرانی خوب با حل بحران تعریف نمی‌شود؛ با جلوگیری از تبدیل شدن مسائل به بحران تعریف می‌شود. دولت ایران امروز با انبوهی از بحران‌های همزمان دست‌وپنجه نرم می‌کند؛ از ناترازی انرژی، آب و صندوق‌های بازنشستگی گرفته تا تورم، آلودگی هوا، کسری بودجه، افت سرمایه‌گذاری و پیامدهای جنگ اخیر که فشار مضاعفی بر ظرفیت‌های دولت وارد کرده است. در چنین شرایطی، طبیعی است که بخش بزرگی از توان سیاستگذار صرف مدیریت بحران‌های روزمره شود. اما پرسش مهم‌تر این است که چرا اساسا این تعداد بحران بردوش دولت انباشته شده است؟
تفاوت اصلی دولت‌های توسعه‌گرا با دولت‌های بحران‌زده در همین نقطه است؛ دولت‌های توسعه‌گرا مسائل را زمانی حل می‌کنند که هنوز کوچک‌ هستند و هزینه اصلاحشان اندک است؛ اما دولت‌های بحران‌زده اجازه می‌دهند مسائل آن‌قدر به تعویق بیفتند تا به مشکلاتی پیچیده و سپس به بحران‌هایی پرهزینه تبدیل شوند؛ بحران‌هایی که دیگر نه راه‌حل ساده‌ای دارند و نه هزینه سیاسی و اجتماعی حلشان قابل تحمل است.

اجازه بدهید این داستان را با یک مثال ملموس و ساده توضیح بدهم.

در اوایل دهه۱۳۸۰ بخش بزرگی از موتورسیکلت‌ها پلاک نداشتند. به همین دلیل، پلیس عملا امکان ثبت و پیگیری بسیاری از تخلفات آنها را نداشت. قرار شد موتورسیکلت‌های بدون پلاک توقیف شوند و رعایت قوانین توسط موتورها جدی گرفته‌ شود. اما اجرای این سیاست با مخالفت برخی نهادهای صاحب نفوذ متوقف شد. تصویر کارگری که تنها ابزار امرار معاشش توقیف شده همدلی افکار عمومی را برمی‌انگیخت و این چیزی نبود که آن نهادها بپسندند. به همین دلیل سیاست برخورد جدی کنار گذاشته شد. شاید این تصمیم در آن زمان منطقی و حتی انسانی به نظر می‌رسید، اما پیام دیگری نیز به جامعه مخابره کرد؛ اینکه گروهی از شهروندان می‌توانند قانون را کمتر از دیگران رعایت کنند و هزینه چندانی هم نپردازند.
این دقیقا همان نقطه‌ای بود که یک استثنا به یک مزیت تبدیل شد. موتورسیکلت‌ها می‌توانستند وارد خط ویژه شوند، از پیاده‌رو عبور کنند، خلاف جهت حرکت کنند، در هر نقطه‌ای پارک کنند و از بسیاری از محدودیت‌هایی که برای خودروها وجود داشت، مصون بمانند. به تدریج، مزیت اصلی موتور دیگر فقط قیمت پایین آن نبود، بلکه آزادی از بخش مهمی از قواعد شهری بود. طبیعی بود که تقاضا برای موتور از طبقات کم‌درآمد فراتر برود و گروه‌های بیشتری آن را انتخاب کنند. ورود موتورهای گران‌قیمت نیز به تدریج دلالت‌های طبقاتی موتورسواری را از بین برد.

از آنجا به بعد، اقتصاد خود را با این استثنا تطبیق داد. تقاضا برای خرید موتور افزایش پیدا کرد، تولید و واردات موتور به صرفه‌شد، پیک‌های موتوری به ستون فقرات توزیع کالا در شهر تبدیل شدند، فروش قسطی آن رونق پیدا کرد، موتور به یک شیوه جابه‌جایی مسافر تبدیل شد و انبوهی از کاربردهای دیگر برای موتور ایجاد شد. امروز بخش مهمی از مدل کسب‌وکار فروشگاه‌های اینترنتی، پلتفرم‌های حمل‌ونقل و خدمات تحویل غذا بر سرعت و انعطاف و هزینه اندکی استوار است که موتورسیکلت، به‌دلیل نادیده گرفتن قانون فراهم کرده‌ است. تولیدکنندگان موتور، شرکت‌های لیزینگ، تعمیرکاران و هزاران کسب‌وکار دیگر نیز پیرامون همین وضعیت شکل گرفته‌اند.

اقتصاددانان این وضعیت را وابستگی به مسیر (Path Dependence) می‌نامند؛ یعنی تصمیمی که در ابتدا موقتی و کم‌اهمیت به نظر می‌رسد، به مرور هزینه بازگشت را آن‌قدر افزایش می‌دهد که اصلاح آن تقریبا ناممکن می‌شود. آنچه روزی صرفا چشم‌پوشی از برخورد با چند هزار موتورسیکلت بدون پلاک بود، امروز به وضعیتی انجامیده که‌ میلیون‌ها نفر و هزاران کسب‌وکار به آن وابسته‌اند.

از منظر نظریه بازی‌ها نیز جامعه به یک تعادل نش (Nash Equilibrium) رسیده است؛ تعادلی که در آن هیچ بازیگری انگیزه کافی برای تغییر رفتار ندارد. موتورسوار از آزادی عمل خود منتفع می‌شود، کسب‌وکارها به آن وابسته‌اند، مصرف‌کنندگان از خدمات ارزان و سریع سود می‌برند و سیاستگذار نیز از هزینه سیاسی اصلاح می‌ترسد. نتیجه آن است که همه، با وجود آگاهی از زیان جمعی، به حفظ همین تعادل ناکارآمد کمک می‌کنند.

اما شاید مهم‌ترین پیامد این وضعیت، فرسایش حاکمیت قانون باشد. حاکمیت قانون صرفا به معنای وجود قانون نیست، بلکه یعنی قانون برای همه، بدون تبعیض، به شکلی قابل پیش‌بینی و مستمر اجرا شود. اهمیت این اصل در آن است که اعتماد اجتماعی، امنیت سرمایه‌گذاری و حتی همکاری روزمره شهروندان بر همین قابلیت پیش‌بینی استوار است. وقتی مردم مطمئن باشند که قواعد بازی برای همه یکسان است، رفتار خود را با قانون تنظیم می‌کنند؛ اما اگر ببینند قانون برای برخی اجرا می‌شود و برای برخی دیگر نه، به تدریج قانون جای خود را به محاسبه منفعت شخصی می‌دهد. در چنین شرایطی، رعایت قانون دیگر یک هنجار عمومی نیست، بلکه به انتخابی فردی تبدیل می‌شود و هزینه بی‌قانونی به کل جامعه تحمیل می‌شود.

نظریه «پنجره‌های شکسته» نیز دقیقا همین را توضیح می‌دهد. اگر تخلف‌های کوچک بدون واکنش باقی بمانند، به تدریج هنجارهای اجتماعی تغییر می‌کنند و قانون جای خود را به قواعد غیررسمی می‌دهد. امروز در بسیاری از خیابان‌های ایران، عبور از چراغ قرمز، ورود به پیاده‌رو یا حرکت در خلاف جهت برای موتورسیکلت نه یک استثنا، بلکه بخشی از قواعد نانوشته رانندگی است. حتی رانندگان خودرو نیز کم‌کم از همین الگو پیروی می‌کنند.

هزینه این وضعیت بسیار فراتر از بی‌نظمی شهری است. بر اساس آمار پلیس راهور، موتورسیکلت‌ها در تهران در حدود یک‌سوم وسایل نقلیه را تشکیل می‌دهند؛ اما در برخی سال‌ها بیش از ۴۵درصد جان‌باختگان تصادفات درون‌شهری را شامل می‌شوند و در میان مصدومان شدید، سهم آنها حتی بیشتر است. از سوی دیگر، برآوردهای شرکت کنترل کیفیت هوای تهران نشان می‌دهد هر موتورسیکلت کاربراتوری، بسته به نوع آلاینده، بین ۵ تا ۸ برابر یک خودروی سواری استاندارد آلودگی تولید می‌کند. درحالی‌که بیش از ۹۰درصد موتورسیکلت‌های در حال تردد کشور هنوز کاربراتوری یا فرسوده‌اند، سهم آنها در انتشار هیدروکربن‌ها و ذرات آلاینده به‌مراتب بیش از سهمشان در ناوگان حمل‌ونقل است.

با این همه، استقبال از موتور همچنان رو به افزایش است؛ زیرا جامعه به‌درستی احساس می‌کند که سیاستگذار همچنان در حال اعطای نوعی یارانه پنهان به موتورسواری است؛ یارانه‌ای که نه به شکل پول، بلکه به‌صورت چشم‌پوشی از اجرای قانون پرداخت می‌شود. طبیعی است که در چنین شرایطی، افراد بیشتری به سمت استفاده از موتور بروند؛ از جوانی که پیک موتوری است تا کارمندی که می‌خواهد هر روز کمتر در ترافیک بماند.

موتورسیکلت، موضوع اصلی این یادداشت نیست؛ تنها استعاره‌ای است از شیوه حکمرانی در ایران. بسیاری از بحران‌های امروز کشور، از ناترازی انرژی و آب گرفته تا ورشکستگی صندوق‌های بازنشستگی، آلودگی هوا و حتی گرانی مسکن، همین مسیر را طی کرده‌اند؛ ابتدا مساله‌ای کوچک بوده‌اند، سپس به‌دلیل تعویق در تصمیم‌گیری، پیرامون آنها شبکه‌ای از منافع شکل گرفته و در نهایت اصلاحشان آن‌قدر پرهزینه شده که سیاستگذار از مواجهه با آنها گریخته است. نه فقط در اقتصاد بلکه در سیاست‌خارجی و فرهنگ هم مدام با چنین بحران‌هایی روبه‌رو هستیم.

این همان چیزی است که یک دولت بحران‌زده را از یک دولت توسعه‌گرا متمایز می‌کند. دولت توسعه‌گرا، پیش از آنکه بحران شکل بگیرد، ظرفیت حل مساله را دارد؛ اما دولت بحران‌زده، آن‌قدر درگیر مدیریت بحران‌های دیروز و امروز می‌شود که دیگر فرصتی برای پیشگیری از بحران‌های فردا ندارد. در چنین وضعیتی، بحران دیگر یک استثنا نیست؛ به شیوه اداره کشور تبدیل می‌شود و جامعه نیز هر روز هزینه این سبک حکمرانی را با کاهش کیفیت زندگی، فرسایش اعتماد عمومی و تضعیف حاکمیت قانون می‌پردازد. شاید بزرگ‌ترین خطر همین باشد که حکمرانی، به جای حل مساله، به همزیستی با بحران عادت کند.


۲. روزنامه تعادل
تیتر: چرا اصلاح قیمت بنزین ضروری است؟
نویسنده: محمود خاقانی
در روزهایی که نظام تصمیم‌سازی‌های کشور تلاش می‌کند نارسایی‌های حوزه مصرف انرژی در ایران را ساماندهی کند با مرور تجربه‌های سه دهه گذشته در حوزه انرژی لازم است تصویری از مهم‌ترین بایدها و نبایدها در خصوص اصلاح الگوی مصرف انرژی به خصوص بنزین ارایه شود. سیاستگذاری بنزین و حامل‌‌های انرژی در ایران بارها به ‌جای اصلاح ساختاری، به تصمیم‌‌های مقطعی و بعضا سیاسی سپرده شده است. تصمیماتی که نه‌ تنها به بهینه‌‌سازی مصرف کمک نکرده، بلکه زمینه شکل‌گیری رانت، قاچاق و فشار بیشتر بر بودجه عمومی را فراهم کرده است.

بحث اصلاح قیمت بنزین و سایر حامل‌های انرژی، هر بار که دوباره بر سر زبان‌ها می‌‌افتد، مجموعه‌ای از نگرانی‌‌ها، خاطره‌های تلخ و تجربه‌های نیمه‌تمام را هم با خود زنده می‌کند. باید بررسی کرد که چرا سیاست انرژی در ایران بارها از مسیر اصلاح پایدار منحرف شده و به نقطه‌ای رسیده که امروز ناگزیر دوباره باید درباره آن تصمیم گرفت. خاطرم هست در دولت آقای هاشمی‌رفسنجانی «کمیته اقتصاد انرژی» در وزارت نفت تشکیل شد. آن زمان برای نخستین‌بار این نگاه شکل گرفت که نمی‌توان با همان الگوی قدیمی مصرف و قیمت‌‌گذاری، آینده انرژی کشور را مدیریت کرد. همان سال‌ها روشن بود که رشد جمعیت، افزایش مصرف و تغییرات بازار جهانی انرژی، ایران را به سمت ضرورت یک اصلاح بزرگ می‌برد؛ اصلاحی که قرار بود هم در بخش قیمت‌گذاری و هم در ساختار سرمایه‌گذاری و دیپلماسی انرژی خودش را نشان دهد. آن کمیته به معاونتی در وزارت نفت تبدیل شد که ماموریتش معطوف به دریای خزر، کاسپین و تحولات پساشوروی بود.
فروپاشی شوروی در اوایل دهه ۹۰ میلادی، معادلات منطقه را به‌کلی تغییر داد و ایران می‌توانست در مقام یک محور انرژی، نقش مهم‌تری در اتصال حوزه‌های جدید تولید و بازار ایفا کند. معتقدم اگر قیمت انرژی در داخل به سطحی نزدیک به استانداردهای بین‌المللی می‌رسید، جلب سرمایه‌گذاری و توسعه زیرساخت‌های نفت و گاز هم منطقی‌تر و پایدارتر می‌شد. از ابتکارهای مرتبط با سازمان همکاری اقتصادی اکو گرفته تا ایده ایجاد مجمع کشورهای صادرکننده گاز ماحصل تلاش‌های این دوره از فعالیت‌های این ساختار مرتبط با انرژی بود. ایران در برخی از این ابتکارها نقش پیشران داشت، اما در ادامه، با تغییر رویکردهای سیاسی و تصمیم‌های شتاب‌زده، بخشی از این ظرفیت‌ها از دست رفت. حتی درباره محل استقرار و دبیرخانه برخی نهادهای بین‌المللی نیز فرصت‌هایی برای تثبیت نقش ایران وجود داشت که در نهایت از بین رفت.

از اوایل دهه ۸۰ مطالعات هدفمندی یارانه‌ها آغاز شد و در همان دوره، کارشناسانی در وزارت نفت و مجموعه‌های وابسته به این نتیجه رسیده بودند که باید مدل تازه‌ای برای مدیریت مصرف و قیمت‌گذاری انرژی طراحی شود. طرح‌هایی مثل بورس نفت در کیش، فروش فرآورده‌ها به ریال و حرکت به سمت پشتوانه‌دار کردن پول ملی با اتکا به منابع انرژی می‌توانست بخشی از راه‌حل باشد. اما این مسیر با تغییر دولت‌ اصلاحات و جایگزینی آن با دولت‌های نهم و دهم و تصمیم‌های متناقض دولت احمدی‌نژاد و مجلسین اصولگرای هفتم و هشتم متوقف شد. یکی از گره‌های اصلی در این میان تصمیم مجلس هفتم برای تثبیت قیمت بنزین در سطح پایین است.

این تصمیم در ظاهر برای مهار تورم گرفته شد، اما در عمل نه جلوی فشارهای اقتصادی را گرفت و نه مانع رشد ناترازی‌ها شد. نتیجه آن سیاست، تبدیل شدن بنزین به یک مساله مزمن بود که بعدتر با عنوان هدفمندی یارانه‌ها دوباره به صحنه بازگشت، اما این‌بار هم بدون آنکه اصلاحی واقعی و ساختاری صورت بگیرد. پیشنهاد من این است تغییر نگاهی در نظام تصمیم‌سازی‌های حوزه انرژی از «گرانی بنزین» به «مالیات بر مصرف بنزین» صورت گیرد. در شرایطی که اقتصاد کشور تحت فشارهای سنگین قرار دارد، بهتر است به‌ جای فشار آوردن بر تولید، از مصرف سوخت مالیات گرفته شود؛ مالیاتی که می‌تواند صرف جبران آلودگی هوا، توسعه حمل‌ونقل عمومی، حمایت از درمان و حتی تقویت بخش‌هایی از بودجه عمومی شود.
به زبان ساده، کسی که بیشتر بنزین مصرف می‌کند، باید سهم بیشتری در پرداخت هزینه‌های اجتماعی، زیست‌محیطی و شهری آن داشته باشد. این مدل چند مزیت همزمان دارد: نخست آنکه تولیدکننده را از فشار مالیاتی بی‌مورد دور می‌کند؛ دوم اینکه انگیزه مصرف بی‌رویه را کاهش می‌دهد؛ سوم اینکه منابع حاصل از این مالیات می‌تواند به‌ جای هدررفت، به بخش‌های ضروری‌تری مانند حمل‌ونقل عمومی و سلامت عمومی تخصیص یابد. تا زمانی که انرژی در ایران ارزان و بی‌قاعده مصرف شود، هم قاچاق و رانت ادامه خواهد داشت و هم دولت ناچار می‌شود هزینه ناکارآمدی را از جیب مردم و تولید جبران کند.

در نهایت، اصلاح قیمت انرژی دیگر یک انتخاب نیست، بلکه ضرورتی اجتناب‌‌ناپذیر است؛ اما این اصلاح باید هوشمندانه، تدریجی و عادلانه باشد. نه جهش‌‌های ناگهانی و شوک‌‌آور، نه تثبیت قیمت‌های مصنوعی و فرساینده. اگر قرار است بنزین و حامل‌های انرژی اصلاح شوند، باید همزمان سازوکاری برای حمایت از مردم، کاهش آلودگی، تقویت حمل‌ونقل عمومی و جلوگیری از رانت و قاچاق هم طراحی شود. تنها در این صورت است که می‌توان از یک بحران مزمن به یک اصلاح پایدار رسید.


۳. روزنامه جهان صنعت
تیتر: دوره دوم زندگی، زیر سایه جنگ برای ایرانیان
نویسنده: نادر کریمی‌جونی
تکنیک تداوم ابهام در تصمیم‌گیری همچنان ادامه دارد و در حالی که دونالد ترامپ واقعا نمی‌داند چگونه جنگ آغازشده با ایران را به پایان برساند که مشخص نباشد آیا ایالات‌متحده شکست خورده یا نه، رییس‌جمهور ایالات‌متحده به‌دنبال راهی است که دستاوردی هرچند اندک ولی چشم‌نواز و فریبا به‌دست آورد تا در تبلیغ آن بتواند واشنگتن را پیروز میدان اعلام و راهی برای کسب حمایت افکار عمومی از حزب جمهوریخواه در انتخابات آینده پیدا کند. روی کاغذ، ترامپ ایران را چندبار نابود کرده، توان نظامی این کشور را از بین برده و مقامات ایرانی اعم از نظامی و غیرنظامی را به تسلیم وادار کرده است. روی همین کاغذ با وجود التماس تهران برای تسلیم شدن و پذیرش شروط واشنگتن، تا امروز دونالد‌ترامپ نخواسته یا اطمینان پیدا نکرده که می‌توان به ایرانیان اعتماد کرد و از این بابت هنوز جنگ با ایران به پایان نرسیده و ترامپ می‌خواهد نزاع را تا شکست کامل ایران و تسلیم‌شدن کامل ایرانیان در مقابل خواست‌های ایالات‌متحده ادامه دهد. برمبنای همین واقعیت‌های روی کاغذ، اندک‌زمانی نخواهد گذشت که ترامپ پیروزی کامل بر ایران را اعلام خواهد کرد و آنچه در این چندماه هزینه شده است را به صورت نفت تصاحب‌شده، از ایرانیان بازپس خواهد گرفت. مهم‌ترین راهکار در این‌باره، محاصره اقتصادی و تحت فشار قرار دادن هرچه بیشتر ایران و ایرانیان است. ترامپ گمان می‌کند با اعمال فشارهای اقتصادی علیه ایران و افزایش روزافزون آن و استفاده از حملات نظامی به زیرساخت‌ها و تاسیسات عمرانی و نفتی به‌عنوان اقدام تکمیلی و اهرم فشار، می‌تواند سرانجام دولت و حکومت جمهوری اسلامی در ایران را به تسلیم و قبول شکست وادار کند. دقیقا به همین خاطر است که بلافاصله و پس از شکست اجرای تفاهمنامه امضاشده میان ایران و ایالات‌متحده آمریکا، موضوع برقراری مجدد تحریم‌های بنادر ایران و مسدودسازی فعالیت‌های دریایی تجارت کشورمان به‌سرعت در دستور کار ترامپ و سنتکام قرار گرفت. این سرعت در مسدودسازی فعالیت‌های تجارت دریایی ایران نشان می‌دهد که فشارهای اقتصادی و تحریم‌های تجاری به‌عنوان اهرم فشاری مهم و تاثیرگذار علیه ایران، مورد توجه کاخ سفید است.

با این شرایط اگرچه همواره بر این واقعیت پای فشرده می‌شود که زمان علیه ترامپ و همکارانش در کاخ سفید سپری می‌شود اما حتی همین ناظران که سپری‌شدن زمان را به زیان ایالات‌متحده ارزیابی می‌کنند، نمی‌توانند به‌صورت حتمی و قطعی زمان مشخصی را برای پایان این جنگ اعلام کنند و مثلا بگویند که حتما تا شروع رقابت‌های انتخاباتی برای انتخابات‌های سنا و کنگره، تکلیف جنگ حاضر مشخص و به نزاع خاتمه داده خواهد شد. با این حال انتظار آن است که این نزاع به‌دلایل گوناگون مانند افزایش قیمت‌های انرژی در جهان، مسدود شدن تنگه‌هرمز که فشار سنگینی را علیه اقتصاد جهانی تحمیل کرده است، موضوع افزایش قیمت بنزین در ایالات‌متحده و تاثیر منفی آن بر حمایت از حزب جمهوریخواه در انتخابات‌های میان‌دوره‌ای مجالس آن کشور و… سرانجام کاخ سفید از ادعاهای خود دست بردارد و اهداف تغییرکرده این جنگ را که از فروپاشی جمهوری اسلامی با تقسیم جغرافیایی ایران، تصاحب نفت کشورمان و… شروع شده بود و اکنون محور آن تصاحب مدیریت تنگه‌هرمز و خلیج‌فارس توسط واشنگتن است را باز هم تغییر و تقلیل دهد و در نقطه‌ای توقف کند که امکان پایان‌دادن به جنگ فراهم شود. روشن است که اکنون ایالات‌متحده خارج کردن مدیریت تنگه‌هرمز از دست ایران و تسلط ایالات‌متحده بر این آبراه را به‌عنوان هدف اصلی یا میانی خود انتخاب کرده و می‌خواهد بازپس‌گیری این تنگه را به‌عنوان دستاورد خود ثبت و اعلام کند. قابل‌انتظار است که در گام بعدی و اگر مهم‌ترین سلاح ایران از دستانش خارج شود، تحقق سایر اهداف ایالات‌متحده و از جمله تسلط بر نفت کشورمان، خارج کردن اورانیوم‌های غنی‌سازی و… نیز میسر خواهد بود.

با این هدف‌گذاری حتی ممکن است جنگ ایران و ایالات‌متحده، چه اسرائیل در آن مشارکت کند و چه ایالات‌متحده به‌تنهایی جنگ را ادامه دهد، تا پایان دوره ریاست‌جمهوری ترامپ نیز ادامه پیدا کند و به انتخابات‌‌های پیش‌رو محدود نشود. در حال حاضر نمایندگان جمهوریخواه که در کنگره و سنا اکثریت را در اختیار دارند، راه همراهی با ترامپ را برگزیده‌اند. به‌ویژه پس از نشست خصوصی ترامپ با نمایندگان حزب متبوعش و اعتراض‌های تند او در مورد ناسازگاری برخی نمایندگان حزب با اهداف کاخ سفید، جمهوریخواهان سنا و کنگره تصمیم به ادامه همراهی با ترامپ و همکارانش گرفتند و بودجه موردنیاز برای ادامه جنگ با ایران را تصویب کردند. در این باره باید یادآوری کرد که هم‌اکنون حدود ۴۰ میلیارددلار برای جنگ ایران و ایالات‌متحده هزینه شده است. برخی کارشناسان در این باره توضیح می‌دهند که ۴۰میلیارد دلار فقط هزینه‌های جاری قیمت سلاح‌ها و مهمات مصرف‌شده و حقوق نظامیان در این جنگ است و اگر خسارت‌های وارد آمده به ارتش ایالات‌متحده ناشی از اصابت پرتابه‌های ایران به این رقم اضافه شود آنگاه هزینه جنگ به‌مراتب افزایش پیدا خواهد کرد. علاوه‌بر این همین ۴۰میلیارد دلار هزینه‌شده در حدود شش‌ماه اخیر، نصف هزینه‌ای است که ارتش آمریکا در جنگ عراق در مدت بیش از هشت‌ماه صرف کرد.

ارتش ایالات‌متحده در آن جنگ حدود ۸۴میلیارد دلار را ظرف مدت هشت‌سال و بیشتر صرف کرد و دست‌آخر مجبور به خروج از آن کشور شد، بدون آنکه دستاورد مشخصی داشته باشد. البته آن جنگ مدیریت نفت عراق را به دست رهبران و خزانه‌داری ایالات‌متحده داد و به همین دلیل واشنگتن توانست همه هزینه‌های پرداخت‌شده در آن جنگ و خسارت‌های واردآمده به خود و هم‌پیمان‌هایش را جبران کند اما در این جنگ در حالی که نصف آن مبلغ هزینه شده و متحدان واشنگتن نظیر اسرائیل، امارات‌متحده عربی، بحرین، عربستان و… هم هزینه‌هایی صرف کرده‌اند که در این صورتحساب نیامده، هنوز کاخ سفید و دولت جمهوریخواه آمریکا هیچ دستاوردی چه سیاسی یا امنیتی و نظامی و چه اقتصادی، به دست نیاورده است.

نکته نگران‌کننده‌تر در این باره آن است که روند موجود حتما به‌نفع ایالات‌متحده نیست و به پیروزی او منجر نخواهد شد. اکنون نه فقط تحلیلگران امور نظامی که حتی فرماندهان ارشد فعلی و سابق نظامی در ایالات‌متحده و غرب، ابراز عقیده می‌کنند که بمباران‌های انجام‌شده علیه تاسیسات ایران نتایج مورد انتظار را پدید نیاورده و نتوانسته منظور نظر کاخ سفید را تامین کند. آنان می‌گویند با توجه به عدم همراهی ایرانیان با اهداف ایالات‌متحده آمریکا، علیه نظام حکومتی‌شان، احتمال آنکه این حملات و حتی شدیدتر بتواند تمام یا بخشی از اهداف ایالات‌متحده در جنگ با ایران را تامین کند، بسیار ناچیز و غیرقابل اعتناست. همین تحلیلگران توضیح می‌دهند که حتی آغاز جنگ زمینی که ترامپ و همکارانش آن را جنگ نهایی می‌خوانند، ممکن است کشته‌های زیادی از آمریکایی‌ها بگیرد و باز هم به نتایج امیدوارکننده و درخشان نرسد. از این بابت حتی حمله زمینی نیز احتمالا به‌جای وادارکردن ایرانیان به تسلیم و تمکین، طوفان تابوت‌ها را در ایالت‌های مختلف آمریکا به راه خواهد انداخت.

با این وجود شخصیت ترامپ به‌گونه‌ای است که با صرف هر هزینه و انجام هر عمل عاقلانه یا غیرعاقلانه‌ای نمی‌خواهد و نمی‌تواند شکست را بپذیرد و از این بابت برخی روزنامه‌نگاران آمریکایی بر این باورند که اگرچه ترامپ ملاحظات زیادی داشته و از اینکه کشته‌های زیادی در این جنگ روی دست ایالات‌متحده بماند هراس زیادی دارد اما به همین میزان از اینکه نامش در تاریخ ایالات‌متحده به‌عنوان رهبری شکست‌خورده در مقابل ایران ثبت شود، متنفر است و نگرانی‌های زیادی دارد. به همین دلیل ممکن است جنگ تا ماه‌های زیادی ادامه پیدا کند و خشونت‌های دامنه‌دارتری را هم پدید آورد. در این صورت کشورمان و به‌ویژه مقامات دولت باید به موضوع اقتصاد جنگی در ایران و کارکردهای آن توجه کنند. ایران یک‌بار و در جنگ هشت‌ساله، زندگی در شرایط جنگی را تجربه کرده و با هر مشکل و معضل موجود، آن را پشت‌سر گذاشته است شاید این‌بار هم دوره دومی است که نظام جمهوری اسلامی و شهروندان ایرانی باید خود را برای زندگی در شرایط جنگی و تحمل اقتصادی زیر سایه بمباران‌ها و موشک‌اندازی‌ها آماده کنند.


۴. روزنامه کیهان
تیتر: آمریکا در پارادوکس جنگ و مذاکره
نویسنده: حسن رشوند
در دنیای پرهیاهوی سیاسی، جایی که قواعد بازی نه بر مدار «عدالت»، بلکه بر مدار «قدرت» تعریف می‌شود، دشمنان قسم‌خورده انقلاب اسلامی بار دیگر به راهبردی کهنه اما بازطراحی شده روی آورده‌اند. راهبردی که در ادبیات سیاسی به «جنگ همراه با مذاکره» معروف است. این روزها، در حالی که واشنگتن از یک‌سو با استفاده از خاک و امکانات نیابتی‌های خود در کشورهای حوزه خلیج‌فارس با هدف تخریب زیرساخت‌های استراتژیک ایران‌، طبل جنگ را به صدا درآورده و از سوی دیگر، پیک‌های دیپلماتیک و میانجی‌های منطقه‌ای را با پیام‌های «دعوت به گفت‌وگو» به تهران گسیل می‌دارد، بار دیگر این هشدار جدی را متوجه مسئولان جمهوری اسلامی در مواجهه با دولت دروغگوی آمریکا گوشزد می‌کندکه نباید به این دشمن عهدشکن اعتماد کرد. هرچند مواضع اخذ شده مسئولان ایرانی در دستگاه دیپلماسی کشور و دبیر شورای عالی امنیت ملی نشان می‌دهدکه با چند بار تجربه
رفت و برگشت آمریکایی‌ها به میز مذاکره و جنگ‌، این راهبرد مقامات آمریکایی آن‌قدر نخ نما شده که دیگر هیچ انسان عاقلی نمی‌تواند به صداقت آنها شک نداشته باشد. اما حقیقت نهفته در پس این پرده چیست؟ آیا این یک «چرخش دیپلماتیک» است یا یک تله‌گذاری برای تکرار سناریوی «نفوذ و ضربه مجدد» به ایران است؟
۱- نخست‌وزیر عراق بلافاصله پس از بازگشت از سفر نیویورک و دیدار با رئیس‌جمهور آمریکا راهی تهران شد و با مقامات کشورمان دیدار و گفت‌وگو کرد. پیش از عزیمت او به تهران برخی گفتند که او حامل پیامی از سوی آمریکا به ایران برای مذاکره مجدد است که پس از این دیدارها و انعقاد چند قرارداد و همکاری تجاری و... موضوع ارسال پیام از سوی آمریکایی‌ها رد شد اما دو اتفاق پس از بازگشت« الزیدی» به عراق افتاد که ذهنیت‌ها را به سمت مذاکره‌ای دیگر از جنس آن چیزی که تاکنون اتفاق افتاده است، سوق داد. اولا؛ درحالی که پایگاه‌های آمریکایی در کشورهای منطقه به شدت زیر ضربات شدید موشکی و پهپادی ایران بود و صدای ناله و عجز مقامات آمریکایی به گوش می‌رسید در کمتر از ۲۴ ساعت پس از بازگشت الزیدی به کشورش‌، متوقف شد و ثانیا؛ بعد از ظهر شنبه بود که تیم مذاکره‌کننده اول ایران با آمریکا قبل از جنگ رمضان یعنی عمان بار دیگر رهسپار تهران شده. این یعنی نمی‌تواند سفر الزیدی و تیم عمانی به تهران بی‌ارتباط به متوقف شدن جنگ در خلیج‌فارس باشد. در این سوی میدان آنچه رسانه‌ها و مردم دریافت می‌کنند صرفا سکوت مسئولان از روندی است که در حال رخ دادن است و اخبار درست یا غلط پشت پرده را از روایت رسانه‌های دشمن از این رفت و آمدهای دیپلماتیک دریافت می‌کنند. بپذیریم که راهبرد فعلی آمریکایی‌ها، تکرار همان استراتژی کلاسیک «فشار از پایین و چانه‌زنی از بالا» است. آمریکایی‌ها به خوبی دریافته‌اند که «گزینه نظامی» در مقابل جمهوری اسلامی، به دلیل قدرت بازدارندگی خیره‌کننده نیروهای مسلح و اقتدار ناشی از پیوند مردم با نظام، دیگر یک گزینه «روی میز» نیست، بلکه به یک «بحران روی میز» برای فرار آنها تبدیل شده است. از این رو، این دشمن خبیث در مراحل مختلف پس از شروع جنگ رمضان و بلکه پیشتر از آن در جنگ ۱۲روزه‌، تلاش کرد با حمله به زیرساخت‌ها‌، چه در حوزه نظامی و چه در حوزه کشوری اعم از زدن راه‌های مواصلاتی به‌دنبال آن است که «هزینه ایستادگی» را برای نظام بالا ببرد تا در میز مذاکره خیالی خود‌، به امتیازاتی دست یابند که در جنگ۱۲ روزه و جنگ رمضان در میدان نبرد هیچ‌گاه به آن نرسیده‌اند. دشمن آمریکایی می‌خواهد با ایجاد یک فضای «بیم و امید»، تصمیم‌گیران کشور را به این نتیجه برساند که «هزینه مقاومت، بیشتر از هزینه سازش است».
۲- تجربه تاریخی نزدیک به پنج دهه اخیر، به‌ویژه در پرونده‌هایی نظیر برجام، مذاکرات قبل و بعد از جنگ ۱۲ روزه و جنگ سوم (رمضان) به ما آموخته است که برای دشمن، «مذاکره» نه یک ابزار برای حل اختلاف، بلکه «ابزاری برای مهار» است. وقتی طرف متخاصم همزمان با حمله به زیرساخت‌های یک کشور در جنگ است، دعوت به مذاکره معنایی جز «توقف پیشرفت» و «عقیم‌سازی قدرت دفاعی» آن کشور ندارد. واقعیت آن است که دشمن می‌خواهد همزمان دو هدف اساسی خود را با راهبرد «جنگ و مذاکره» به نتیجه برساند. از یکسو با تغییر محاسبات ذهنی نخبگان و مسئولان کشور می‌خواهد «عزت» و «اقتدار» را با «امنیت کاذب حاصل از کوتاه آمدن در مقابل خود» معامله کند و از سوی دیگر‌، با خرید زمان برای تخریب بیشتر سرمایه‌های مادی و معنوی ایران‌، برنامه‌هایی که تاکنون به آنها نرسیده است را دست یافتنی کند. این واقعیت را که بارها تجربه شده نباید فراموش کرد در حالی که هیئت‌های مذاکره‌کننده پشت میزهای مذاکره به کلمات «تنش‌زدایی» و «کاهش بحران» می‌پردازند، اتاق‌های جنگ در واشنگتن و تل‌آویو مشغول طراحی فاز بعدی ضربه به زیرساخت‌ها هستند. این یک «مذاکره در خلأ» نیست، بلکه «مذاکره در سایه جنگ» است.
۳- جمهوری اسلامی ایران امروز به برکت برخورداری از رهبری حکیم و خلف شایسته امام شهیدمان‌، امام سید مجتبی خامنه‌ای (مدّظلّه‌العالی) و مجاهدت نیروهای مسلح، به سطحی از «بازدارندگی فعال» رسیده است که دیگر دشمن نمی‌تواند بدون دریافت پاسخ متناسب، اقدام به ماجراجویی کند. بنا به اعلام سخنگوی سپاه از رصد حملات موشکی و پهپادی نیروهای مسلح به پایگاه‌های آمریکا در کشورهای منطقه طی ۱۵ روز نبرد از ۱۷ تا ۳۱ تیر ماه‌، ۱۱ هواپیمای جنگنده و بالگرد آمریکایی روی زمین و در حالی که در پایگاه‌های آمریکایی در منطقه مستقر بودند، منهدم شده‌اند. در حملات برق‌آسای سپاه در عملیات نصر۲ دیدیم که در این مدت‌، چندین سامانه پدافندی پاتریوت و راداری آمریکایی در منطقه در کشورهای بحرین، کویت‌، قطر و اردن به‌طور کامل منهدم و علی‌رغم کتمان و پنهان‌کاری آمریکایی‌ها‌، برآوردهای اولیه نشان می‌دهد که بیش از ۲۰۰ نظامی آمریکایی کشته و تعداد زیادی از آنها زخمی شده‌اند. از بین رفتن زیرساخت‌های داده‌های آمازون در بحرین با حملات کوبنده موشک‌های دقیق، از شاهکارهای سبزپوشان سپاه بود که در این روزها نیروهای مسلح بی‌وقفه آتش خشم انقلابی خود را بر سر نیروهای دشمن و پناه دهندگان به آنها گسیل داشتند. همزمان با انهدام مراکز راداری و تجهیزات آمریکایی‌ها در منطقه‌، سپاه و ارتش نگاه تیزبین خود را بر تنگه استراتژیک هرمز حفظ کرده و اجازه عبور هیچ کشتی و نفتکشی را از این تنگه ندادند تا آنجا که با تخطی دو نفتکش که قصد عبور از مسیر جنوب تنگه هرمز را داشتند، بر اثر اصابت پرتابه به آنها دچار آتش‌سوزی شده و متوقف شدند. با این حملات برق‌آسا نیروهای مسلح ما، دشمن متجاوز آمریکایی باید مفهوم «بازدارندگی فعال» ایران را بهتر فهمیده باشد که دستپاچه و از روی استیصال بار دیگر دست به دامان میانجی‌ها برای کاهش نواخت موشکی ایران یا توقف آن شده است.
بنابراین، راهبرد «مقاومت فعال»‌، پاسخی دندان‌شکن به توطئه‌های آشکار و پنهان دشمن است. وقتی دشمن زیرساخت شما را هدف می‌گیرد، مذاکره با او در همان مقطع زمانی‌، به معنای «پذیرش حق دشمن برای شلیک» است. با هر توجیهی «مذاکره تاکتیکی»یا «جنگ و عقب‌نشینی تاکتیکی»‌، منطق انقلابی حکم می‌کند که در میدان مبارزه، باید «قدرت» حرف اول را بزند تا در میز مذاکره، «حقانیت» بر کرسی بنشیند. اگر دشمن از منطق مذاکره تاکتیکی شما، برداشت عقب‌نشینی و ضعف کرد حتما در اتخاذ تاکتیک خطایی صورت گرفته و باید برداشت و محاسبه دشمن از شما اصلاح شود که در غیر این‌صورت، دشمن به تنظیمات کارخانه‌ای خود که حمله برای گرفتن امتیاز بیشتر در میز مذاکره است‌، باز خواهد گشت. یعنی همان چیزی که از جنگ ۱۲روزه تاکنون حداقل چهار بار آن را تجربه کرده‌ایم.
۴- تاریخ، عبرت‌گاه کسانی است که به «لبخند دشمن» اعتماد کردند. راهبرد «جنگ همراه با مذاکره» آمریکا، ناشی از یک کینه عمیق نسبت به استقلال و پیشرفت ایران است. آن‌ها نه به دنبال صلح، بلکه به دنبال «تسلیم تدریجی» ایران اسلامی که اکنون دنیایی را بیدار کرده است، هستند. باید این واقعیت را در نظر داشت که مذاکره، وقتی طرف مقابل پنجه‌هایش را به سمت گلوی ملتی گرفته، «خویشتنداری» نیست، بلکه «خودکشی استراتژیک» است. ما در مکتب امام شهیدمان آموخته‌ایم که در این مسیر، نه از «چنگ و دندان‌های» دشمن باید هراس به دل راه ‌دهیم و نه با «فریب چندباره مذاکره» قدمی به عقب برداریم و اگر قرار است بار دیگر با چنین دشمن عنودی پای میز مذاکره بنشینیم حتما باید با راهبرد مشخص «دست پر در میدان»- همان‌گونه که شاهد آن توسط نیروهای مسلح کشورمان هستیم- و «صلابت انقلابی در عرصه دیپلماسی» باشیم و از حمایت مردم در خیابان هم به عنوان«پشتوانه میدان و دیپلماسی» غفلت نکنیم.


۵. روزنامه اطلاعات
تیتر: هفته‌ای که آبی نبود
نویسنده: محمد جواد سمیعی
هفته «صرفه‌جویی در مصرف آب» امسال هم بدون تأثیر چندانی در جلوگیری از تشدید ناترازی منابع آبی سپری شد.
البته منطقی نیست که از این مناسبت انتظار تحولی عمیق در رفع مشکل کم آبی کشور داشته باشیم، زیرا شرایط آبی کشور(به‌ویژه در حوزه آب‌های زیرزمینی) در وضعیتی است که نمی‌توان و نباید آن را با روایت‌های کلیشه ای و اداری توضیح داد. افت مستمر آبخوان‌ها، فرونشست زمین و کاهش تاب‌آوری سرزمین، نشانه‌های یک مسئله عمیق و انباشته هستند.
با این وجود بارش‌های نسبتاً مناسب بهار امسال متأسفانه در فضای تبلیغات اجتماعی و رسانه‌ای بیش از آنکه به فهم دقیق‌ این وضعیت کمک کنند، در حال ساختن یک «تصویر نادرست از بهبود» است. تصویری که می‌تواند حساسیت عمومی را کاهش دهد و مسئله را به حاشیه ببرد .
از سوی دیگر، جامعه ایرانی در ماه‌های اخیر درگیر اولویت‌های سنگینی مانند جنگ و پیامدهای آن به‌ویژه در عرصه معیشت بوده است. در این میان، آب به‌سادگی از مرکز توجه کنار می‌رود.
دقیقاً در چنین شرایطی است که یک مناسبت ملی می‌توانست نقش بازگرداندن این مسئله به کانون توجه عمومی را ایفا کند. اما آیا این اتفاق افتاد؟ یا اصلا خواستیم که بیافتد؟
علت این ناکامی را می توان در تغییر باور اجتماعی نسبت به موضوع صرفه جویی دانست. «صرفه‌جویی» واژه‌ای است که سال‌ها در ادبیات رسمی تکرار شده، اما برای بخش مهمی از جامعه (به‌ویژه نسل جدید) دیگر واجد بار معنایی مثبت نیست.این واژه بیشتر یادآور محدودیت، تحمیل و اجبار و توصیه‌های دستوری است تا یک انتخاب آگاهانه. در حالی که آنچه امروز نیاز داریم، بازتعریف «رابطه با آب» است، نه صرفاً توصیه به کاهش مصرف .وقتی زبان، نتواند با مخاطب ارتباط برقرار کند، طبیعی است که محتوا هم اثرگذاری محدودی خواهد داشت. آیا حواسمان به این مسأله بوده است؟
یکی دیگر ازعوامل ناکامی تأثیرگذاری هفته صرفه جویی مصرف آب را باید در عناوینی که به زندگی و تصمیم سازی اجتماعی متصل نیست، جستجو کرد.
امسال عناوین روزهای این هفته عبارت بود از:
«آب، تاب‌آوری و امنیت ملی»، «خانواده هوشمند و فرهنگ مصرف»، «آب، ارزش‌های دینی و حماسه کربلا»، «آب، اقتصاد و سرمایه‌گذاری»، «پساب، محیط زیست و توسعه پایدار»، «آب، تحولات فناورانه و هوش مصنوعی»، «آب، مردمی‌سازی اقتصاد و مسئولیت اجتماعی»
این ترکیب‌ها حتی در شکل ساده تر مانند «آب و امنیت ملی» یا «آب و هوش مصنوعی»، اگرچه در سطح مفهومی گاه قابل دفاع‌اند، اما در سطح ارتباطی، فاصله زیادی با زندگی روزمره مردم و افق تصمیم‌گیری مدیران دارند. در واقع این عناوین، مسئله نمی‌سازند؛ پرسش ایجاد نمی‌کنند و مخاطب را وارد گفتگو نمی‌کنند.در نتیجه، خروجی آن‌ها اغلب به فعالیت‌هایی محدود می‌شود که بیشتر «قابل گزارش دادن» هستند تا «قابل اثرگذاری».
مناسبت هفته صرفه‌جویی در مصرف آب، بالقوه می‌تواند یک «فرصت اجتماعی» باشد؛فرصتی برای گفتگو، برای روایت‌سازی، برای درگیر کردن مردم در تجربه‌های ملموس و حتی برای بازاندیشی در برخی سیاست‌ها.
اما در عمل، آنچه رخ می‌دهد، تقلیل این فرصت به یک «رویداد اداری» است:چند نشست، چند خبر، چند محتوای تکراری و در نهایت یک گزارش.
این الگو، سال‌هاست تکرار می‌شود، بی‌آنکه تغییر معناداری در فهم و رفتار عمومی و سیاست گذاران ایجاد کند .به همین دلیل برگزاری این مناسبت تاکنون توفیقی در توجه عمومی به مسأله ناترازی نداشته و تغییری را رقم نزده است.
آیا برنامه ریزان این حوزه همچنان اصرار دارند که با همین فرمان ادامه دهند؟ ایا انتظار دارند که از این شیوه به صرفه‌جویی مصرف آب کمک کنند؟ آیا تصور می‌کنند که این مناسبت به شکل فعلی می‌تواند مشارکت اجتماعی را برای کمک به کاهش ناترازی آب در کشور تشویق کند؟
این مناسبت‌ها، اگر قرار است کار کنند، باید از سطح اجراهای کلیشه‌ای عبور کنند:یعنی به زبان مردم نزدیک شوند، مسئله بسازند و گفتگو ایجاد کنند. کمی خلاقانه و هدفمند.
سالهاست که در تقویم مناسبت‌های اجتماعی، این هفته برگزار می‌شود بی‌آنکه اثر قابل توجهی در ذهن و رفتار جامعه بر جای بگذارد، و این موضوع در شرایط امروز ایران و مشکل فعلی آب، هزینه کمی نیست.


۶. روزنامه اعتماد
تیتر: تاب‌آوری دولت پزشکیان
نویسنده: بهروز بهزادی
سیاستمداران کارآشنا می‌گویند دولت به پشتیبانی ملت همیشه زنده و برپا می‌ماند و ملت نیز از دولتی پشتیبانی می‌کند که از ادارات مرکزی تا روستاهای کشور در فکر رسیدگی به مشکلات مردم و حمایت از آنان باشد. در واقع دولت می‌آید که امور کشور را اداره کند و چنین عملی با کمک جامعه میسر می‌شود. اگر به آخرین نوشته کوتاه مسعود پزشکیان در فضای مجازی مراجعه کنید، می‌توانید این منظور را به روشنی در لابه‌لای سخن او بیابید. او می‌نویسد: «انسجام و وحدت، محور مرکزی اطلاع‌رسانی دولت است. شبکه دولت که تا روستاهای کشور گسترده است، باید فعال شود. سازماندهی ساختار و شبکه ملی و استانی، توجه به مخاطب هنگام ارایه گزارش، سپردن کار به مردم و اعتماد به نسل جوان باید در دستور کار روابط‌ عمومی‌ها باشد.» این نگاه رییس‌جمهوری در آستانه سومین سال فعالیت خود نشان از توجه وی به اطلاع‌رسانی به مهم‌ترین امر موجود در کار رسیدگی به خواست‌های مردم دارد. در واقع رییس‌جمهور در قرنی که ارتباطات به مدد سیستم‌های جدید دیجیتال به بزرگ‌ترین دارایی کشورها تبدیل شده است، می‌خواهد بر این واقعیت صحه بگذارد که اگر ما در دهکده جهانی زندگی می‌کنیم، در داخل کشور نیز سرنشین قطار ارتباطات هستیم و غایت ارتباطات نیز معنی نزدیکی و یکسانی دولت ـ ملت را می‌دهد؛ دولتی پا در رکاب و امین ملت. اینکه دولت پزشکیان در دو سال گذشته از روزی که قدرت را به دست گرفت تا به امروز از نظر موقعیت زمانی قابل مقایسه با هیچ یک از دولت‌های کشور نیست؛ نباید کوچک‌ترین شکی داشت. در واقع آغاز کار او با جنگ‌های بزرگ اسراییل در خاورمیانه آغاز شد که به روز تنفیذ او نیز کشیده شد و اسماعیل هنیه به دست اذناب اسراییل در تهران شهید شد. مردم ایران که پزشکیان را به رییس‌جمهوری برگزیده بودند، نمی‌دانستند که خاورمیانه ناآرام می‌شود و اسراییل و امریکا به ایران حمله می‌کنند و این حملات بیشترین آسیب را به برنامه‌های دولت خواهد زد. دولت پزشکیان که با شعار رفع ناترازی‌های آب و برق و بسیاری از مشکلات اقتصادی سر کار آمده بود با حملات مهیب دشمنان به سرزمین ما روبه‌رو شد که طی آن بسیاری از شخصیت‌های کشور از رهبر گرفته تا نظامیان به وسیله دشمن ترور شدند و فضا به گونه‌ای پیش رفت که درآمدهای ارزی ایران بسیار کاهش یافت و در واقع دولت گرفتار تورم اقتصادی شد، ولی از تاب‌آوری در مقابل کوه مشکلات نمره قبولی گرفت. امیدواریم گفت‌وگوهای صلح به جایی برسد که ایران پیروزی خود را جشن بگیرد و قطار دولت روی ریل توسعه به حرکت درآید.


۷. روزنامه شرق
تیتر: ستیز برای زیستن
نویسنده: کامبیز نوروزی
جای تأسف است که آمارهای قضائی سال‌هاست به‌طور منظم منتشر نمی‌شوند؛ فقط گه‌گاهی گوشه‌ای از این آمارها را باید به دشواری از میان سخنان مقامات ارشد قضائی پیدا کرد. آقای دادستان تهران می‌گوید: «در بازه زمانی سال‌های ۱۴۰۰ تا پایان ۱۴۰۴، تعداد کل پرونده‌های وارده به دادگستری استان تهران به ۱۴ میلیون و ۲۹۱ هزار و ۹۸۱ فقره رسید که در مقایسه با ۱۱ میلیون و ۶۸۷ هزار و ۷۴ فقره پرونده در دوره پنج‌ساله پیش از آن (۱۳۹۵ تا ۱۳۹۹)، رشد ۲۲‌ درصدی را نشان می‌دهد». ایشان در ادامه گفته است: «تعداد پرونده‌های یکتای وارده در پنج سال اخیر به هشت میلیون و ۶۷۳ هزار و ۲۸ فقره رسیده که نسبت به شش میلیون و ۳۷۸ هزار و ۷۳ فقره در دوره قبل، ۳/۱۶ درصد افزایش داشته است». پرونده یکتا به پرونده‌ای گفته می‌شود که از ابتدای ثبت تا پایان فرایند دادرسی، یک شناسه واحد دارد. این آمار شامل پرونده‌های حقوقی و کیفری است. همچنین آمار کل پرونده‌های جاری بسیار بیش از این است. در طول همین دوره، جمعیت تهران جمعا ۶/۴ درصد افزایش داشته است. براساس آمار پرونده‌های یکتا، نرخ رشد تعداد ورودی پرونده‌های قضائی تهران ۵/۳ برابر و براساس نرخ رشد کل پرونده‌ها ۷/۴ برابر نرخ رشد جمعیت تهران بوده است. جمعیت تهران حدود ۱۰ درصد جمعیت کشور است. احتمالا تعداد پرونده‌های ورودی تهران کم‌و‌بیش حدود ۱۰ درصد پرونده‌های ورودی به دادگستری در کل کشور باشد. در این یادداشت آمار پرونده‌های یکتای تهران مبنای بحث است. جز برخی موارد استثنائی، هر پرونده‌‌ بیانگر آن است که یک یا چند نفر مرتکب جرم شده‌اند (پرونده‌های کیفری) و تعهدات حقوقی و قراردادی خود را نقض کرده‌اند. هر پرونده قضائی، جز مواردی مثل گواهی انحصار وراثت، حداقل دو طرف و گاهی بیشتر دارد. در پرونده کیفری، شاکی و متهم و در پرونده حقوقی، خواهان و خوانده حضور دارند. با احتساب دو نفر در هر پرونده، در دوره
۱۴۰۰-‌۱۴۰۴ تعداد ۱۷ میلیون و ۳۴۰ هزار نفر دعوایشان آغاز شده است. این تعداد ۷/۱۶ درصد بیشتر از دوره ۱۳۹۵-۱۳۹۹ است. همه آدم‌ها متعلق به یک خانواده‌ هستند. میانگین سالانه پرونده‌های ورودی در دوره پنج‌ساله آخر، یک میلیون و ۷۳۴ هزار پرونده است. جمعیت تهران طبق برآوردها سه میلیون و ۲۰۰ هزار خانوار است؛ یعنی بیش از نیمی از خانوارهای تهران در دوره مورد بحث یک پرونده کیفری یا حقوقی را آغاز کرده‌اند که در مجموع‌ ۷/۱۶ درصد بیش از دوره ۱۳۹۵-۱۳۹۹ است. وقتی شما درگیر یک پرونده قضائی هستید، حداقل بخشی از زندگی‌‌تان معلق و بلاتکلیف است؛ مثلا بدهکارید یا طلبکار، یا دعوا بر سر ملک است، یا دعوای خانوادگی، یا شاکی یا متهم یک جرم هستید. نتیجه پرونده شاید تمام آینده شما را تحت تأثیر قرار دهد. این بلاتکلیفی و ابهام، فشار روانی عمیقی ایجاد می‌کند و می‌تواند زندگی روزمره آدم‌ها را‌‌ کم‌و‌بیش دچار اختلال کند. روند افزایشی آمار ورودی پرونده‌های قضائی‌ در پنج سال اخیر به‌شدت رکورد شکسته است، هر اندازه پرونده‌های قضائی بیشتر شود، یعنی قانون بیشتر از زندگی کنار رفته است. گفته می‌شود تعداد پرونده‌های قضائی ایران دو برابر استانداردهای جهانی است. قوانین‌، جز‌ مواردی مانند ‌قانون تجارت یا قانون ثبت، با اخلاق ملازمه دارند. الزامات قراردادی هم یک تکلیف قانونی است و هم ‌تکلیفی اخلاقی. سرقت هم غیرقانونی است و هم غیراخلاقی. حسن رفتار زوجین با یکدیگر، ابتدا حکم اخلاق است و سپس حکم قانون. تعداد بسیار زیاد پرونده‌های قضائی، علاوه بر اینکه بیانگر نقض قانون است، حاکی از نقض اخلاق نیز هست. تعداد پرونده‌های قضائی، اعم از حقوقی و کیفری، کف دعواهایی است که در جامعه رخ می‌دهد. کم نیست آن مقدار دعوا که طرف‌های آن به هر دلیل به دادگاه مراجعه نمی‌کنند. در دوره ۱۴۰۰-۱۴۰۴ چه گذشته است که نسبت به دوره مشابه قبلی، منجر به افزایش شدید دعواهای مردم و پرونده‌های قضائی شده است؟ هیچ‌گاه دستگاه‌های نظام حکمرانی سراغ این پرسش نرفته‌اند که چرا در روندی چند ده ساله، تعداد نقض قانون و اخلاق و دعواهای کیفری و حقوقی در ایران تا این اندازه زیاد و فزاینده شده است؟ اشکال در کجای نظام قانون‌گذاری، اجرائی و برنامه‌ریزی اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی کشور است که تا این اندازه به تولید دعوا و بی‌ثباتی منجر شده است؟ رشد مستمر دعوا و نقض قانون و قرارداد و اخلاق و تشکیل‌ پرونده‌های قضائی، روابط اجتماعی و بینافردی را فرسوده و دچار بی‌اعتمادی روزافزون می‌کند، زندگی به یک ستیز ناروا بدل می‌شود و شرایطی پدید می‌آید که برای زیستن در آن، قانون، اخلاق و قرارداد ارزش و کارکرد خود را از دست می‌دهند. آفتی اجتماعی که می‌توان نام بحران‌ ستیز بر آن گذاشت.


۸. روزنامه ایران
تیتر: دوران افت و کاهش ترانسفر از لیگ ایران
نویسنده: جلال چراغپور
معمولاً ایجنت‌ها در هر دوره جام جهانی، بازیکنان را بر اساس استانداردهای روز بازی برای ترانسفر به باشگاه‌ها انتخاب می‌کنند. این استانداردها به‌گونه‌ای است که ایجنت‌ها با مشاهده بازیکنان، خیلی سریع آن را تشخیص می‌دهند؛ درست مانند کارشناس الماس که در هر شرایطی بتواند قطعات الماس را شناسایی کند. در واقع ایجنت‌ها بازیکنان را در جریان بازی بر اساس فاکتورهایی چون کنترل و نحوه کنترل توپ، تسلط بر توپ، نگاه به بازی و مسترینگ انتخاب می‌کنند. شکارچیان استعداد با چشمانی تیزبین، بازیکنان را نه بر اساس اتفاقات تصادفی فوتبال، بلکه طبق استانداردهای به‌روز این رشته می‌بینند. آنها فوق‌تخصص در تماشای بازیکن دارند؛ همان‌طور که کارلوس کی‌روش در جوانی در زمینه مشاهده و انتخاب بازیکن برای منچستریونایتد تخصص بالایی داشت. با این شرایط، این سؤال مطرح می‌شود که کدام ملی‌پوش فوتبال ایران را می‌توان صاحب «مستر تکنیک» دانست؟ حتی در مقاله‌ای جدید از فیفا آمده است که مهم نیست بازیکن در شرایط بدون فشار چگونه توپ را استپ می‌کند، بلکه مهم کنترل توپ در موقعیت‌های فشرده است؛ زمانی که بازیکنان حریف او را محاصره کرده‌اند و باید واکنش نشان دهد. در این مقاله حتی به ۲۰ آیتم اشاره شده که یکی از آنها«احتمال گلزنی تیم‌ها» است؛ مفهومی که کمتر به‌صورت دقیق تعریف شده است. طبق این تعریف، ۷ آیتم در کنار هم قرار می‌گیرند تا احتمال گلزنی تیمی و انفرادی شکل بگیرد. ممکن است تیمی ۵۰۰ پاس بدهد، اما بیش از دو گل به ثمر نرساند؛ بنابراین، این تعداد پاس الزاماً به گل منجر نمی‌شود. در واقع، عواملی مانند موقعیت در زمین، نوع تمرینات، پاس‌های خطرناک، نحوه پاس‌هایی که خط دفاع حریف را می‌شکنند، سرعت پاس‌ها و موارد مشابه، احتمال گلزنی تیم را از نگاه تحلیلگران تیزبین پیش‌بینی می‌کنند و پس از بررسی، مشخص می‌شود که کدام تیم شانس بیشتری برای پیروزی دارد. نکته مهم دیگر، میدان‌گری (عملکرد بدنی و واکنشی) ورزشکار است. برای مثال، امباپه ۱۰۰ متر را در ۱۰ ثانیه می‌دود و واکنش‌هایش حدود سه‌دهم ثانیه است؛ مشابه مسی. چرا مسی در بازی کمتر آسیب می‌بیند، اما طارمی در دریبل دچار آسیب می‌شود؟ زیرا بازیکنی مانند مسی از سرعت پیش‌بینی بالا، واکنش سریع و انفجار سرعت برخوردار است، در حالی که همه بازیکنان چنین چابکی‌ای ندارند. بازیکن ما با وزن ۸۰ کیلوگرم و قد ۱۸۵ سانتی‌متر، در مواجهه با دو مدافع زمین می‌خورد، اما امباپه می‌تواند توپ را از میان ۱۰ بازیکن عبور دهد و به همین دلیل او را «بازیکن جنگجو» می‌نامند. در چنین شرایطی، نهایت مسیر طارمی بازگشت به لیگ فوتبال ایران است، در حالی که بازیکنانی مانند امباپه، عثمان دمبله و لامین یامال در تیم‌های بزرگ جهان بازی می‌کنند. در واقع، زمانی که یک بازیکن مجموعه‌ای از شاخصه‌های بدنی، واکنش سریع، مسترینگ با توپ و سرعت تصمیم‌گیری را در اختیار داشته باشد، از او به ‌عنوان «بازیکن ژنوم دهه ۲۰۲۶» یاد می‌شود. در مقابل، حتی مجموع ویژگی‌های ملی‌پوشان ایران نیز به استانداردهای بازیکنی مانند امباپه نمی‌رسد. بنابراین، وقتی فوتبالیست‌های ایرانی حاضر در جام جهانی ۲۰۲۶ علاوه بر فاصله با استانداردهای روز دنیا، از نظر سنی نیز در وضعیت بالاتری قرار دارند، نباید انتظار داشت پیشنهاد بازی از لیگ‌های معتبر فوتبال جهان دریافت کنند. ممکن است برخی بگویند کریستیانو رونالدو در ۴۰‌سالگی نیز در جام جهانی بازی کرده است، اما باید توجه داشت که یک کادر حرفه‌ای ۱۲‌نفره، شرایط بدنی او را در سطح بالا نگه می‌دارد؛ با این حال، در جام جهانی نیز آن‌گونه که انتظار می‌رفت ظاهر نشد و حتی اشک ریخت. این وضعیت به‌طور کلی به ضرر فوتبال ایران تمام می‌شود؛ چرا که با عدم ترانسفر بازیکنان به باشگاه‌های خارجی، باشگاه‌ها از نظر مالی متضرر می‌شوند و سطح کیفی فوتبال کشور نیز کاهش می‌یابد. البته این اولین بار نیست که بازیکنان ایرانی در اوج، لژیونر می‌شوند و در دوران افت، به لیگ داخلی بازمی‌گردند.



مطالب مرتبط



نظر تایید شده:0

نظر تایید نشده:0

نظر در صف:0