
۱. روزنامه دنیای اقتصاد
تیتر: جدال بر سر یادداشت تفاهم
نویسنده: رحمن قهرمانپور
فضای کلی حاکم بر شرایط کنونی میان آمریکا و ایران این گونه است که هر دو طرف در عین حال که نمیخواهند به درگیری و جنگ تمام عیار بازگردند، از آن طرف هم نمیخواهند که طرف مقابل دست برتر را در تفسیر یادداشت تفاهم داشته باشد. ایران معتقد است که بر اساس ماده پنج یادداشت تفاهم یا توافق موقت، عبور و مرور کشورها از تنگه هرمز باید با مدیریت ایران باشد و کشور دیگری در این عمل دخالت نکند؛ بنابراین از نظر ایران راهاندازی کریدور عمان که حتی قبل از آتشبس و امضای یادداشت تفاهم میان ایران و آمریکا بود، برخلاف یادداشت تفاهم است. از طرف دیگر، آمریکا معتقد است که ماده پنج تاکیدی بر انحصاری بودن کنترل عبور و مرور از تنگه هرمز توسط ایران ندارد و این کار ایران خلاف حقوق بینالملل دریاها است.
موضع عمان در مورد اینکه مخالف گرفتن هر نوع عوارض از کشتیهای عبوری از تنگه هرمز است، به نوعی در تایید مواضع آمریکا قرار دارد. آنچه ایران در شرایط کنونی میخواهد این است که بتواند اقتدار خود را بر تنگه هرمز اعمال کند؛ زیرا در تفسیری که در ماههای اخیر رواج پیدا کرده، این باور وجود دارد که اگر ایران بتواند از طریق کنترل تنگه هرمز بازار جهانی نفت و انرژی را تحتتاثیر قرار دهد، تاثیرگذاری بیشتری در معادلات جهانی خواهد داشت و بهواسطه آن اهرم یا برگ برنده تنگه هرمز میتواند باعث افزایش قدرت چانه زنی ایران در موضوع بعدی و حساس دیگر یعنی مساله غنیسازی و اورانیوم۶۰درصد شود. از طرف دیگر آمریکاییها در عمل به دنبال این هستند که تاسیسات دریایی و مخابراتی و ارتباطاتی ایران برای کنترل عملی موثر بر تنگه هرمز را از بین ببرند و به همین دلیل است که بخش عمده عملیات نظامی آمریکا معطوف به شرق تنگه هرمز است. به این ترتیب در عمل توان نظامی عملیاتی و دریایی ایران را برای کنترل عبور کشتیها کاهش بدهد و بتواند کریدور موردنظر خود را تبدیل به کریدور اصلی حملونقل و عبور از تنگه هرمز کند.
اینکه آیا این سیاست موفق خواهد شد یا نه، هنوز مشخص نیست و با عدم قطعیت زیادی روبهرو است. ضمن اینکه فراموش نکنیم در هر دو طرف یعنی در ایران و آمریکا این یادداشت تفاهم یا توافق موقت، مخالفان جدی دارد، مخصوصا در آمریکا فضایی که در چند هفته اخیر وجود داشته این بوده که ترامپ امتیازات خیلی زیاد و فراتر از حد انتظاری به ایران داده و بهخاطر همین نه تنها دموکراتها، بلکه اغلب جمهوریخواهان هم معتقدند که این توافق بیشتر از آن که به نفع آمریکا باشد، به نفع ایران است. طبیعتا اسرائیل هم از این فضای موجود در آمریکا نهایت استفاده را میکند تا این باور را جا بیندازد که این توافق به نفع ایران است و موضع آن را تقویت میکند تا بتواند از این منظر، ایران را تضعیف کند. فعلا به نظر میرسد که ایران و آمریکا از تلاش برای اعمال تفسیر موردنظر خود از یادداشت تفاهم دست بر نخواهد داشت. مذاکرات احتمالا ادامه خواهد داشت، اما ممکن است که در سطوح عالی مذاکرات کمتری شکل بگیرد و از طرف دیگه به نظر میرسد که همچنان شاهد درگیریهای محدود بین ایران و آمریکا بر سر کنترل تنگه هرمز خواهیم بود.
اما در مورد اینکه سناریوهای بلندمدت چه خواهد بود، باید دید که این تنش کنونی و زد و خوردهای محدود فعلی تا چه زمانی ادامه خواهد داشت و طبیعتا انتخابات میاندورهای آمریکا در این میان نقطه عطف مهمی است. چرا که بعد از این انتخابات، ترامپ آن محدودیتهای داخلی فعلی را نخواهد داشت و حتی میتواند با توجه به درسهایی که از جنگ اخیر با ایران گرفته، هم ذخایر تسلیحاتی خودش را تقویت کند و هم اینکه اثرگذاری معادلات تنگه هرمز بر بازار جهانی نفت را کاهش بدهد، کما اینکه بدبینها معتقدند که در واقع این یادداشت تفاهم و این توافق موقت بیشتر یک تنفس موقت است، برای اینکه هر دو طرف خود را برای دور دیگری از درگیریها آماده کنند. لذا نحوه پایان تنش کنونی تعیینکننده خواهد بود و با توجه به همین نکته میتوانیم بگوییم که سناریوهای بلندمدت یعنی برای دو سه سال آینده، آیا به سمت تداوم تنش درگیری میرود یا امکان یک تفاهم و یک توافقی بین ایران و آمریکا وجود دارد؟ فعلا به نظر میرسد که امکان یک توافق جامع وجود ندارد و دوطرف همچنان تنشهای خود را ادامه میدهند تا بتوانند خواست خود را در تنگه هرمز و در منطقه به نوعی عملی کنند.
۲. روزنامه تعادل
تیتر: شکست محاسباتی غرب در آینه سوگ منطقهای
نویسنده: جعفر قنادباشی
وداع میلیونی با رهبر شهید انقلاب اسلامی در شهرهای مختلف ایران و کشورهای محور مقاومت، فراتر از یک آیین سوگواری، حاوی پیامی استراتژیک بود که تمام محاسبات دستگاههای اطلاعاتی و رسانهای غرب را بر هم زد. این حضور گسترده که با وجود فشارهای امنیتی و سیاسی غرب، دشواریهای مسیر و گرمای طاقتفرسا شکل گرفت، پرده از واقعیتی برداشت که تحلیلگران اتاقهای فکر در واشنگتن، تلآویو و پایتختهای غربی از درک آن عاجز مانده بودند: «تداوم و عمق پیوند میان ملتهای منطقه و گفتمان انقلاب». شاید مهمترین شکست راهبردی غرب در وقایع اخیر، نه در میدان نبرد نظامی، بلکه در حوزه «برآورد اطلاعاتی» رقم خورد. هیچ یک از تحلیلگران بینالمللی پیشبینی نمیکردند که با وجود سالها تبلیغات سنگین رسانهای برای دگرگونسازی ذهنیت ملتهای منطقه نسبت به ایران، چنین خروشی در منطقه شکل بگیرد.
تصاویر منتشر شده از مشهد، قم، نجف، کربلا، بیروت و سایر نقاط منطقه در مراسم تشییع پیکر رهبر شهید و خانواده ایشان، نشاندهنده یک «بسیج ارگانیک» بود که هیچ دستگاه کنترلی در پشت صحنه آن قرار نداشت.این حضور، پاسخی عملی به تمام سناریوهای رسانهای غرب بود که سعی داشتند القا کنند پیوند مردم ایران با نظام سیاسیشان از بین رفته است. همانطور که در رخدادهای پیشین منطقه، اشتباهات در برآورد، منجر به شکستهای سیاسی و امنیتی برای نهادهای امنیتی همچون موصاد شد، اکنون نیز دستاندرکاران رسانهای غرب که راهبردهای فریب افکار عمومی را هدایت میکردند، در برابر عظمت این حضور، دچار بنبست شدهاند. واقعیت این است که غرب نتوانسته بود درک کند که این سوگواری، نه برای یک «شخص»، بلکه برای یک «طرز تفکر» و یک «جهانبینی» است. آنچه در تحلیل این خیزش اهمیت دارد، شناسایی تقابل پارادایمهای حاکم بر جهان اسلام است. امروز در جغرافیای سیاسی منطقه، سه قرائت از اسلام در حال رقابت هستند:
اول) اسلام امریکایی: همان الگویی که با تسلیم در برابر اراده غرب، بیتالمال کشورهای اسلامی را به مثابه «گاو شیرده» در اختیار بیگانگان قرار میدهد و در نهایت به وابستگی کامل ختم میشود.
دوم) اسلام تکفیری (داعشی) : قرائتی خشن و افراطی که با خشونتهای بیحد و حصر، سعی در ارایه چهرهای کریه از دین دارد و محصولِ طراحیهای امنیتی برای ایجاد جنگ داخلی در جهان اسلام است.
سوم) اسلام ناب و انقلابی: قرائتی که مدافع مظلومین، خواستار تعالی، ترقی، پیشرفت علمی و تمدنی است. این همان قرائتی است که در ایران فرصت ظهور یافته و مدلِ حکمرانی آن بر پایه اصول نبوی، اما با نگاه به افقهای تمدنی بنا شده است.پیوند عمیق مردم منطقه با رهبر شهید، در واقع اعلام وفاداری به قرائت سوم است؛ قرائتی که در آن، پیامبر اکرم (ص) نه تنها به عنوان یک پیشوای مذهبی، بلکه به عنوان معمار یک تمدن بزرگِ عدالتمحور که ابرقدرتهای زمانه خود را به لرزه درآورد، بازخوانی میشود.
بازخوانی مفهوم «مبعوث شدن» ملتها: واژه «مبعوث شدن» یا برانگیختگی ملتها که در توصیف این حضور به کار میرود، کلیدواژهای برای درک آینده منطقه است. این حضور نشان داد که مرزهای سیاسی-جغرافیایی، مانعی برای گسترش «فرهنگ مشترک» نیستند. وقتی فرهنگهای مشترک در میان ملتهای ایران، عراق، لبنان، بحرین و پاکستان تقویت میشود، بسترهای لازم برای ایجاد یک «تمدن بزرگ اسلامی» مهیا میشود. هدف غایی رهبر شهید، ایجاد تمدن اسلامی بود. این تمدن بر پایه فرهنگ و ارزشهای مشترک استوار است، نه بر مبنای قراردادهای سیاسی متزلزل. حضور مردم در مراسم تشییع، نشان داد که این فرهنگ مشترک، بهرغم هجمه بیامان رسانهای در طول سالهای اخیر، نهتنها تضعیف نشده، بلکه به دلیل ادراک عمومی از «صحت این قرائت» در مواجهه با واقعیتهای موجود، مستحکمتر شده است. مردم دریافتهاند که این قرائت از اسلام، تنها راه نجات از بنبستهای معیشتی و سیاسی است.
هراسِ راهبردی غرب از پتانسیل رها شده: غرب و سردمدارانِ نظام سلطه، اکنون با واقعیتی هولناک برای منافع خود مواجه شدهاند: «آزادسازی یک پتانسیل مردمی». آنچه در این روزها رخ داد، یک پایان نبود، بلکه آغازِ یک نمایش قدرت از پتانسیل عظیمی است که تاکنون در لایههای زیرین جامعه پنهان بود، اما اکنون به صحنه آمده است.ترس و نگرانی عمیقی که در تحلیلهای مقامات غربی دیده میشود، ناشی از همین «رهاشدگی» پتانسیل ملتهاست. آنها به خوبی میدانند که خونهای ریخته شده و همگرایی ایجاد شده بر سر مزار رهبر شهید، موتور محرکهای برای حرکت به سمت آیندهای متفاوت خواهد بود. غرب در تلاش است تا با تحریف واقعیت، این پتانسیل را سرکوب یا منحرف کند، اما این سیلابِ مردمی، راه خود را به سوی هدف نهایی، یعنی استقلال تمدنی، باز کرده است. درنهایت، آنچه در مشهد، قم، تهران، نجف، کربلا، اسلامآباد و سایر نقاط منطقه رقم خورد، سندی بر شکست تلاشهای چند دههای غرب برای سکولاریزه کردن یا به حاشیه راندن گفتمان انقلاب بود. باید قبول کرد که منطقه وارد فصل جدیدی از تاریخ خود شده است. فصلی که در آن ملتها نه به عنوان تماشاگر، بلکه به عنوان بازیگرانِ اصلی ساختِ تمدن نوین اسلامی به میدان آمدهاند و این واقعیتی است که تاریخ در ماههای آینده، جزییات بیشتری از آن را به جهان دیکته خواهد کرد.
۳. روزنامه جهان صنعت
تیتر: توافق؛ تنها راه پیشروی تهران – واشنگتن
نویسنده: علی بیگدلی
هفته گذشته همزمان با برگزاری مراسم تشییع و خاکسپاری رهبری، شاهد تشدید سطح تنش و تبادل آتش میان تهران و واشنگتن بودیم؛ تا جایی که در مقاطعی مقامهای ارشد آمریکایی ازجمله شخص دونالد ترامپ از پایان آتشبس سخن گفتند و درمقابل مقامهای ارشد ایرانی همچون محمدباقر قالیباف نیز بر پاسخ کوبنده و مقابلهبه مثل به حملات آمریکایی تاکید کردند اما این واقعیت نیز غیرقابلانکار است که هر دو طرف باوجود تاکید بر عزمجزمشان در مقابله نظامی، تلویحا تاکید کردند که در صورت بازگشت طرف مقابل به میز مذاکره، آماده گفتوگو و ازسرگیری رایزنیهای دیپلماتیک هستند.
به این اعتبار، برخلاف تصور برخی ناظران که با نگرانی تحولات را دنبال کرده و تصور میکنند که اوضاع از کنترل خارج شده، واقعیت این است که وقتی پس از یک جنگ تمامعیار، آتشبس شکل میگیرد و طرفین بهسمت دیپلماسی گام برمیدارند، همواره احتمال وقوع چنین تحولات و تنشهایی وجود دارد و این تنشها لزوما بهمعنای پایان آتشبس نیست. چنانکه دونالد ترامپ نیز بلافاصله پس از تاکید بر اینکه بهزعم او آتشبس پایان یافته تاکید کرد که در صورت تمایل حاکمان جمهوری اسلامی به ازسرگیری مذاکره، ایالات متحده نیز آماده گفتوگو است.
با این همه آنچه درمجموع حائز اهمیت بوده این است که هر دو طرف میدانند که باید به سمت توافق و رفع خصومتها گام بردارد و آنچنانکه از رفتار و گفتار رهبران ایران و آمریکا نیز میبینیم، روح سازش در هر دوطرف وجود دارد. واقعیت این است که هم ما نیازمند پایان دادن به این تنشهای نظامی و توافق هستیم و هم آمریکاییها چارهای جز توافق با ما پیشروی خود نمیبینند. به عبارت دیگر ما به دلیل انباشت مشکلات اقتصادی و مشکلات گسترده معیشتی، دیگر قادر به ادامه این وضعیت نیستیم و آمریکاییها نیز بهدلیل افزایش نارضایتی عمومی و همچنین فشارهای سیاسی که ازسوی دموکراتها به دولت ترامپ وارد شده و میشود، چارهای جز توافق با ایران ندارند و آنچه ورای این مباحث حائز اهمیت بوده، این است که خوشبختانه هردو طرف در عمل به این نتیجه رسیدهاند که ادامه جنگ به هیچوجه نمیتواند منافعشان را تامین کند. به یاد بیاوریم که ترامپ در یکی از همین اظهارنظرهای مطبوعاتی خود که ظاهرا با هدف تهران مطرح کرده بود، تاکید کرد که حتی زدن زیرساختهای ایران نیز درواقع نتیجهای برای آمریکا در پی نخواهد داشت و واشنگتن چارهای جز توافق با تهران ندارد.
البته در این میان نه میتوان تلاشهای نتانیاهو و اسرائیلیها برای برهم زدن تفاهم و مذاکرات را نادیده گرفت و نه البته میشود بهطور کامل به فشارهایی که نیروهای تندروی داخلی به مذاکرهکنندگان وارد میکنند، بیتفاوت بود. با این همه واقعیت این است که هیچیک از این اقدامها و تلاشها، درنهایت قادر نیست نیاز مبرم تهران و واشنگتن به توافق را تحتالشعاع قرار دهد. به بیان دیگر اگرچه اسرائیل در آخرین تلاش خود مدعی شده که ایران به دنبال ترور ترامپ است تا مگر از این طریق مانع از ادامه تلاشهای کاخ سفید برای توافق با ایران شود اما واقعیت این است که ترامپ در مساله ایران به جیدیونس اعتماد کرده و ونس نیز با خوشبینی بهتوافق با ایران مینگرد. نکته حائز اهمیت دیگر در این بحث، حساسیت جامعه سرمایهداری آمریکا نسبتبه بهای نفت و نگرانی شهروندان آمریکایی نسبتبه بهای سوخت و بنزین است که بهعنوان عاملی موثر در ترغیب ترامپ به توافق با ایران عمل میکند.
همزمان موضعگیریهای تند و تیز برخی نیروهای داخلی ازجمله همین سخنرانی اخیر سعید جلیلی که بر لزوم انتقام تاکید کرده، اگرچه توانسته تاحدودی، در شرایطی که کشور درگیر برگزاری مراسم تشییع و خاکسپاری رهبری بوده، بازگشت به مسیر دیپلماسی را کُند کند اما درنهایت این احساسات نیز فروکش خواهد کرد و تصمیمگیران اصلی در ایران نیز زمینه ازسرگیری مذاکرات را فراهم خواهند کرد چنانکه در همین شرایط حساس کنونی نیز شاهد ورود هیات میانجی قطری به تهران بودیم و در واقع همین که ایران اجازه ورود این هیات را صادر کرده و نسبتبه تلاشهای میانجیها نرمش نشان داده و میدهد، پیام امیدبخشی در راستای ازسرگیری مذاکرات دارد. ضمن آنکه این موضعگیریهای تند و تیز تندروهای داخلی نیز دستکم در شرایط کنونی که به هر حال کشور کماکان درگیر برگزاری مراسم تشییع و خاکسپاری رهبری است، فاقد اشکال است و حتی میتواند تا حدودی احساسات جریحهدارشده جامعه را تخلیه کند.
فارغ از این تحولات زودگذر، آنچه در افق بلندمدت حائز اهمیت بوده این است که بهدلیل انباشت مشکلات اقتصادی و وضعیت بیکاری و فقری که جامعه را به سمت فساد و فحشا سوق داده، چارهای جز توافق نداریم و در مقابل، آمریکاییها نیز در عمل دریافتهاند که تنها راه حلوفصل مساله تنگه هرمز و جلوگیری از تشدید بحران سوخت و انرژی در جهان، سازش و توافق با ایران است.
۴. روزنامه کیهان
تیتر: این هشدار دوستانه و از سر دلسوزی است
نویسنده: جعفر بلوری
مراسم تشییع تاریخی و بینظیر پیکر رهبر انقلاب و خانوادهاش در ایران و عراق را همه دنیا دیدند. احتمالاً یکی از مهمترین نکاتی که به ذهن بینندگان خارجی و حتی ایرانی این «صحنههای باشکوه و حیرتانگیز» رسیده این است که، آنچه درباره «امام شهید امت» و «جمهوری اسلامی ایران» طی سالها تبلیغ گفته بودند، چقدر از واقعیت فاصله داشته و این مرد حکیم، چقدر محبوب دلها بوده است. تصورش را بکنید امکان تشییع ایشان در دیگر کشورها مثل لبنان، یمن، پاکستان و... هم وجود داشت. چه صحنههای بینظیر دیگری که خلق نمیشد! رسانهها اعلام کردهاند، در دو کشور ایران و عراق جمعیتی بالغ بر
۴۰ میلیون نفر در مراسم ایشان شرکت کردند و چنانچه امکان تشییع در دیگر کشورها بود، این عدد بسیار بیشتر از اینها میشد. در اینباره گفتنیهایی هست:
۱- شاید یکی از اصلیترین و بزرگترین دروغهایی که درباره جمهوری اسلامی ایران و رهبر انقلاب طی سالهای پس از انقلاب به صورت انبوه و گسترده از سوی دشمن اعلام و تکرار شده است، رویگردانی این مردم از نظام و رأس آن یعنی رهبر شهید بود. با کمک تکنیکهای رسانهای، و بودجههای سنگین و تأسیس صدها رسانه، چنان روی افکار عمومی کار شده بود که، برخی دلدادگان این نظام نیز، به این باور رسیده بودند که، جمهوری اسلامی ایران محبوب نیست. برای تثبیت این «باور مصنوعی» و غلط، تحریمهای اقتصادی را هم چاشنی کار شد تا، دیگر در اینباره برای احدی تردید باقی نمانده باشد. اساس و شالوده طرح براندازی دشمن نیز- که از جنگ ۱۲ روزه کلید خورد- روی همین مسئله«نارضایتی» و «محبوب نبودن جمهوری اسلامی ایران و رأس آن در بین مردم» قرار داشت. طرح و محاسبه دشمن بهطور خلاصه این بود: تحریمهای فلجکننده، تبلیغات گسترده، راهاندازی آشوب، کودتا، جنگ داخلی، و کشتهسازی، ورود مستقیم به صحنه، ترور سران و فرماندهان و در نهایت، به صحنه آوردن مردمی که فکر میکردند سالها روی افکارشان کار کردهاند تا کار را یکسره کنند. جمعیت عظیمی که برای تشییع رهبر شهید آمدند، دقیقا، نشان داد که خطای محاسباتی دشمن، کجاست. میگویند «یوزف گوبلز»، وزیر پروپاگاندای هیتلر معتقد بود، «تکرار یک دروغ آن را به حقیقت تبدیل میکند.» قطعاً منظور گوبلز از باورکنندگان این دروغ، تودههای مردم بودند. این یعنی همان پروپاگاندا، اما مسئله این است که، نه گوبلز (اگر زنده بود) نه ترامپ و نه نتانیاهو، مردم ایران را نشناختهاند چرا که این پروپاگاندا، به مردم ایران که رسید، آنها را فریب نداد، خودشان را فریفت.
۲- ترامپ در جریان آن تشییعهای باشکوه، چند کار خاص کرد که بررسی آنها برای فهم برخی مسائل مهم است. یکی این که، شروع به فحاشیهای عصبی و گفتن دروغهای شاخدار کرد. این فحاشیها و آن دروغها آنقدر بیشرمانه هستند که شرم، مانع از تکرار آن در این سطور میشود. شاید دلیل این واکنش عصبی و خشم ترامپ، دیدن آن جمعیت عظیم برانگیخته بود. ترامپ فهمید، چه کلاه بزرگی بر سرش گذاشتهاند. خودشیفتهها اگر متوجه شوند، دیگران او را «احمق» میدانند حتماً عصبانی میشوند! بنابراین اگر بخواهیم در چارچوب علم روانشناختی، رفتار اخیر او را تحلیل کنیم میتوان گفت، ریشه فحاشیهای عصبی ترامپ علیه این جمعیت میلیونی و سران این مملکت در این بود که، اولاً فهمید با گزارشهای غلط، فریبش دادهاند و او را وارد جنگی کردهاند که، قرار نیست مردم آن کشور، کنار او بایستند بلکه کاملاً مقابلش ایستادهاند و حتی شعار انتقام انتقام سر میدهند، ثانیاً نفس این حس فریبخوردگی و تحقیرشدگی، به تنهائی برایش آزاردهنده است. به قول نویسنده واشنگتن پست «ترامپ حالا فهمیده است که وارد چه مهلکه بیبازگشتی شده است». برای درک حال ترامپ فقط یک لحظه تصورش را بکنید که، او تا همین چند ماه پیش با دیدن یک تصویر از یک نفر! میگفت مردم ایران او را «عمو ترامپ» صدا میزنند و دوستش دارند اما حالا میلیونها نفر را میبیند که با حمل پرچمهای قرمز رنگ به نشانه انتقام، میگویند «ما ترامپ را خواهیم گشت.» من یکی حال او را خوب درک میکنم! این واقعیت دارد که او واقعاً ترسیده است!
۳- در نظریه دموکراسی «حاکمیت مردم» را یک اصل بنیادین مینامند. نظریههای دموکراتیک بر این اصل استوارند که مشروعیت قدرت سیاسی از ناحیه «مردم» تأمین میشود. به عبارت دیگر «مردم» تنها منبع مشروع قدرت هستند و نظام سیاسی برای کسب مشروعیت و اجتناب از اعمال زور، به حمایت آنها نیاز دارد. در این نظریه همچنین اعلام میشود که این حمایت، مانند یک «سرمایه» برای هر رژیم سیاسی است. برگزاری انتخابات و جلب نظر و رای مردم نیز دقیقا ابزاری برای جلب همین مشروعیت و به دنبال آن، کسب قدرت است و هرکس مردم را داشته باشد، قدرت را هم دارد. به عبارتی، مردم یعنی قدرت! مخاطب این چند پاراگراف بیش از هر، مسئولین دولت و مذاکرهکنندگان کشورمان هستند. نظامی که شما مسئولانشان هستید، دارای چنین قدرت و مشروعیتی است. کسانی که حمایت این جمعیت عظیم مردمی را دارند و امیدشان به خداست، قطعاً پیروزند. قدر این مردم را بدانید و بدون کمترین تردیدی با راهنماییهای رهبر عزیز انقلاب، امور را جلو ببرید. اما چگونه؟ بخوانید:
الف- ترامپ رسماً و به صورت یکطرفه از تفاهمنامه اسلام آباد خارج شده و اعلام کرده است که از آتشبس نیز خبری نیست. او طی چند روز گذشته نیز حملات نسبتا گستردهای به زیرساختهای اقتصادی و نظامی ما کرد که یکی از آنها هدف قرار دادن پل مهم استان «آققلا» در استان گلستان است. در این میان عزیزانی را نیز از دست دادیم در اهمیت این پل همین بس که در دوران محاصره دریایی، راه ارتباطی ما با روسیه و چین برای تامین مایحتاج مردم، بوده است. این یعنی احتمالا ترامپ به دنبال احیاء محاصره دریایی نیز هست تا معیشت مردم را به طور کامل گروگان بگیرد. حملات ادامهدار سایبری به زیرساختهای بانکی را هم بگذارید کنار این وضعیت. البته نیروهای مسلح کشورمان پاسخ درخوری به این تجاوزها داده و پایگاههای آمریکا و چند زیرساخت را در قطر، بحرین، کویت و اردن هدف قرار دادند. همزمان شدن این اقدامات و حملات، با مراسم تشییع میلیونی پیکر رهبر شهید و آن فحاشیها شاید، ریشه در همان حس تحقیرشدگی و ترسی داشته باشد که ترامپ دارد. او با این حملات نظامی و کلامی احتمالاً به دنبال پنهان کردن حس ترس و تحقیر است. در چنین فضائی، قطع کردن مذاکرات و محدود نماندن حملات به پایگاههای آمریکا در چند کشور، میتواند بازدارندگی مناسبی ایجاد کند. همین دیروز ترامپ مدعی شد «ایرانیها هنوز به دنبال مذاکرهاند» و در ادامه با وقاحت تمام گفت، بدون آتشبس میخواهد مذاکره را ادامه دهد! ادامه مذاکرات با وجود این اظهارات شاید بزرگترین خطایی باشد که میتواند دشمن را دوباره به اشتباه محاسباتی بیندازد. این جمله ترامپ یعنی، مذاکره میکند و وسط مذاکره، به تجاوزات نظامی و غیرنظامیاش هم ادامه میدهد! دوستانه و از سر دلسوزی میگوییم «مبادا در چنین شرایطی، به مذاکره ادامه دهید»! این خطا قطعاً نابخشودنی است. چنانچه مشاورانی دارید که میگویند «تحت هر شرایطی باید مذاکره کرد»، با تغییر آنها زمینه را برای نگاه واقعبینانه به ماجرا فراهمآورید.
ب- کشورهای میزبان نظامیان آمریکا که از آنها به ایران عزیز حمله میشود -به ویژه آنهائی که در همسایگی ما هستند- را کشورهای مستقل نبینید. آنها با اختیاری از خود دارند یا ندارند. اگر دارند چرا جلوی این تجاوز را نمیگیرند و اگر ندارند، یعنی کنترلشان در دست آمریکا و رژیم صهیونیستی است، بنابراین حمله متقابل به آنها حمله به آمریکا و رژیم صهیونیستی است. وقتی پل «آق قلا» هدف قرار میگیرد، باید بدون هشدار قبلی پل «پل ملک فهد» را هدف قرار داد. اگر به پالایشگاههای ما حمله میشود، باید به پالایشگاههای آنها حمله کرد. این رویکرد است که ترامپ را، مهار خواهد کرد و جلوی ادامه جنگ را خواهد گرفت. کرنش در برابر ترامپ، اشتباه محض است. برای فهم بهتر این مسئله به نوع برخورد ترامپ با رهبران مطیع برخی کشورهای اروپایی و عربی رجوع کنید. سران این کشورها به ویژه برخی سران عرب، صد در صد مطیع اوامر ترامپ هستند اما ترامپ در مقابل این «مطیعهای محض» میگوید- با عرض پوزش فراوان- «آنها برای بوسیدن باسن من صف کشیدهاند». در مقابل ادامه تجاوزات، ضمن اعلام رسمی «انتقام میگیریم و ترامپ را میکشیم» و «زیرساختهای کشورهای میزبان نیروهای آمریکایی را هدف قرار میدهیم» مهار دشمن را بکشید. چنانچه ادامه داد از اهرم بابالمندب، انپیتی و مرحله پس از خروج از انپیتی! مهار این روانپریش ترسو را بکشید، در غیر این صورت، آش همان آش خواهد بود و کاسه همان کاسه!
۵. روزنامه اطلاعات
تیتر: ایران و آمریکا؛ از تشدید تنش تا بن بست دیپلماسی
نویسنده: عبدالوهاب فراتی
طی ۲ روز اخیر، درگیریهای نظامی میان ایران و آمریکا به شکل قابل توجهی تشدید شده است. این تنشها پس از آن رخ داد که سه کشتی تجاری در تنگه هرمز مورد حمله قرار گرفتند و آمریکا نیز در واکنش، حملات هوایی گستردهای را علیه بیش از ۸۰ هدف در ایران از جمله سامانههای پدافند هوایی، سایتهای راداری و بیش از ۶۰ قایق نظامی انجام داد.
در تلافی این حملات، سپاه پاسداران با انتشار بیانیهای اعلام کرد که ۸۵ پایگاه نظامی آمریکا را در بحرین و کویت هدف قرار داده است. منابع خبری هم چنین از شهادت دستکم ۸ تن از نیروهای نظامی ایران در این حملات خبر دادهاند. این درگیریها در حالی رخ میدهد که کمتر از یک ماه پیش، در تاریخ ۱۸ ژوئن ۲۰۲۶، ایران و آمریکا با میانجی گری پاکستان، تفاهم نامهای را برای پایان دادن به جنگ در خاورمیانه امضا کردند.
بر اساس این تفاهم نامه ۱۴ مادهای، دو طرف متعهد شدند که جنگ را در تمام جبههها از جمله لبنان متوقف کنند و ظرف ۶۰ روز برای رسیدن به توافق نهایی مذاکره نمایند. در این توافق، آمریکا متعهد به لغو تدریجی تحریمها و مشارکت در طرح بازسازی ایران با بودجه ۳۰۰ میلیارد دلاری شد و ایران نیز پذیرفت که وضعیت فعلی برنامه هستهای خود را حفظ کرده و به دنبال سلاح هستهای نرود. اما این تفاهم نامه که در ابتدا نویدبخش پایان تنشها بود، به سرعت با نقضهایی از سوی آمریکا مواجه شد.
یکی از مهمترین موارد اختلاف، موضوع کریدور جنوبی تنگه هرمز است. آمریکا اعلام کرده که قصد دارد با همکاری عمان، کریدوری مستقل برای تردد کشتیهای تجاری ایجاد کند که تحت مدیریت نیروهای دریایی آمریکا و با اسکورت نظامی و پوشش هوایی اداره میشود.
ایران اما این اقدام را نقض آشکار تفاهمنامه اسلامآباد میداند و با استناد به مبانی حقوقی، استدلال میکند که ایجاد چنین کریدوری با مفاد مواد ۴، ۵، ۹ و ۱۴ این تفاهم نامه ناسازگار است و روند مذاکرات را مخدوش میکند. بر اساس ماده ۵ تفاهمنامه، ایران موظف شده است که با به کارگیری حداکثر تلاش خود، ترتیبات لازم را برای عبور ایمن کشتیهای تجاری در طول دوره موقت ۶۰ روزه فراهم کند و همچنین با سلطان نشین عمان برای تعیین نحوه اداره آینده و خدمات دریایی تنگه گفتوگو کند.
این دو، تنها سازوکارهایی هستند که تفاهمنامه برای از سرگیری کشتیرانی و مشارکت دادن عمان پیشبینی کرده است. به اعتقاد کارشناسان حقوق بینالملل، تفسیری که بر اساس آن کشتیها بتوانند از طریق یک کریدور مستقل تحت مدیریت عمان، بدون تبعیت از ترتیبات ایران تردد کنند، تعهد ایران را از محتوای عملی تهی کرده و گفتگوی مقرر میان ایران و عمان را بیفایده میسازد. اصل اثرگذاری در حقوق معاهدات که بر اساس آن هر یک از مفاد یک معاهده باید دارای اثر واقعی و عملی باشد، چنین برداشتی را مجاز نمیداند، چرا که طرفین بر سر یک رژیم موقت هماهنگ توافق کردهاند، نه دو رژیم موازی و رقیب.
ماده ۴ نیز این تقسیم نقشها را تأیید میکند. این ماده، ایالات متحده را ملزم میسازد که رفع محاصره دریایی و هرگونه اخلال یا مانع علیه جمهوری اسلامی ایران را آغاز کند، ظرف ۳۰ روز به محاصره پایان دهد و پس از توافق نهایی، نیروهای خود را از مجاورت ایران خارج کند. همچنین تصریح میکند که در دوره موقت، تردد کشتیها متناسب با میزان ترافیک پیش از جنگ که توسط جمهوری اسلامی ایران احیا میشود، از سر گرفته خواهد شد.
از این ماده این نتیجه حاصل میشود که مسیر مورد توافق در تفاهمنامه، کاهش و خروج حضور دریایی آمریکا از پیرامون دریایی ایران است، نه استقرار دوباره آن. بنابراین، کریدوری که تحت مدیریت نظامی آمریکا، همراه با اسکورت دریایی و پوشش هوایی اداره شود، با این تعهد در تعارض است و خود مصداق همان اخلال یا مانعی است که آمریکا متعهد به رفع آن شده است.
در مجموع، کارشناسان دو سناریوی محتمل را برای آینده ترسیم میکنند. در سناریوی نخست، تشدید تنشها به صورت کنترل شده و در چرخهای از حملات تلافی جویانه ادامه خواهد یافت، هرچند که هیچ یک از دو طرف تمایلی به بازگشت به جنگ تمام عیار ندارند. در سناریوی دوم، با وجود اظهارات تند، امکان بازگشت به دیپلماسی همچنان وجود دارد، اما ایران بر سر دستاورد اصلی خود یعنی کنترل بر تنگه هرمز کوتاه نخواهد آمد. به نظر میرسد فعلاً منطقه در فاصلهای میان این دو سناریو، در انتظار حرکت بعدی طرفین، به سر میبرد.
۶. روزنامه اعتماد
تیتر: انسجام ملی زیر فشار تحرکات انحرافی
نویسنده: علی ربیعی
از درون جنگی ظالمانه و نابرابر با قدرتهای سلطهگر و خونریز که با از دست دادنهای جبرانناپذیر و شهادت رهبری همراه بود، انرژی وحدتبخشی در میان ایرانیان پدید آمد که نوع مصرف آن برای آینده کشور مهم و سرنوشتساز است. انحراف در جهت مصرف این انرژی عظیم، یکی از تهدیدات سرنوشت ملت است. ملتها پس از جنگ، سرنوشت متفاوتی را تجربه کردهاند. حاکمیت و دولتهای هوشمند، توانستند سرنوشتی توام با توسعه و قدرت ملی را برای جامعه خود رقم بزنند. این روزها شاهد ایجاد انحرافاتی توسط گروهی - آگاهانه یا ناآگاهانه، اعتقادی یا غیراعتقادی- تحت تاثیر نمیدانم چه جریانی، که بعدها مشخص خواهد شد! در دستاوردهای بزرگ جنگ هستیم که نمونههای از آن را میتوان در تلاشهایی برای تغییر جهت مبارزه و حمله به سمت داخل - مدیران ومسوولان درگیر در مقاومت- و تحریک افکار عمومی علیه آنها دید.هرچند در حافظه تاریخی ایرانیان، شواهد دیگری از این دست موارد ثبت است. از این جمله میتوان به تئوری «دشمنِ غریب و بعید داعش اشاره کرد که تنها به مسلمانکشی منجر شد و در خلال آن حتی یک تیر هم به سوی دشمنان بیانی از سوی خودشان (از جمله اسراییل) شلیک نشد.» در نمونهای دیگر تئوری سازمان مجاهدین خلق که «بهشتی، دشمن نزدیک و امریکا دشمن دور » منجر به شهادت و از دست رفتن یکی از خاصترین اندیشمندان اسلامی یعنی دکتر بهشتی شد و در نهایت سرنوشت این گروه هم مجاورت در کنار صدام و امریکا شد.
در طی چند دهه اخیر، همواره با حساسیت، تحولات و تغییرات ارزشی جامعه را به وسع خود رصد کردهام.
با آنکه ایران جامعهای متکثر و متنوع با کوهانههای جمعیتی با ارزشهایشان است، معتقدم اکثریت عظیم و قابل توجه ایرانیان همواره با هر گرایشی، به شکلی منسجم در مقابل متجاوزین ایستادهاند. لذا در این میان، باید حرف همه آنهایی که به فراخوانهای همسو با دشمن به خیابان نیامدند، به خصوص آنان که زیر بمبها و موشکهای دشمن در خیابان فریاد همبستگی سر میدادند (که ایران قدردان حضور امیدبخششان است)، را شنید.
اما اینک باید عمیقا نگرانِ تلاشهایی بود که میخواهند جهت افکار عمومی را از مسائل اصلی، تمرکز بر دفاع ملی و گرفتن حق جامعه از نظام سلطه منحرف کرده و به سمت منازعات و تقابلهای داخلی سوق دهند. به باور من، انتقال کانون تنش از مساله اصلی به درگیریهای درونی، یکی از شناختهشدهترین الگوهای فرسایش همبستگی اجتماعی است. این روند، اگر بهموقع فهم و مهار نشود، میتواند اعتماد عمومی را تخریب کند،شکافهای پنهان را فعال سازد و جامعه را درگیر نوعی خودفرسایی جمعی کند؛ وضعیتی که در آن، انرژی اجتماعی بهجای مقاومت و بازسازی، صرف بدبینی، حذف و تقابل میشود.
از تخریب مدیرانی که چه در میدان، چه در معیشت و چه در دیپلماسی برای احقاق حق فعالند تا سنگپرانی به این افراد و تحریک فضای داخلی را نباید رفتاری بیاهمیت یا صرفا هیجانی تلقی کرد. اینها نشانههای خطرناکی از تولید شکاف و تضعیف انسجامند. هنوز هم خاطره تلخ «مُهر پراکنی » به سوی شهید لاریجانی در اذهان زنده است. عجیب است که چشمهایشان را به روی این حقیقت واضح میبندند که دشمن چگونه «پزشکیان »، «قالیباف » و... را تا مرز شهادت پیش راندند و تنها لطف خدا بود که با گشوده شدن یک روزنه، از شهادت حتمی نجات یافتند ولی همچنان در معرض ترور و شهادت قرار دارند.
هر صدایی که جامعه را از تمرکز بر تهدیدهای واقعی منحرف کند و به سمت خصومتهای داخلی سوق دهد، عملا به فرسایش وحدت ملی کمک میکند؛ حتی اگر خود را در پوشش خیرخواهی یا حساسیت اجتماعی عرضه کند.
در برهههای حساس، بزرگترین خطا آن است که جامعه در دام سناریوهای تنشزا گرفتار شود و سرمایه اجتماعی خود را در میدان بدگمانی و تسویهحسابهای درونی هدر دهد. امروز، بیش از همیشه، حفظ هوشیاری نسبت به پروژههای شکافآفرین و دفاع از انسجام اجتماعی، یک مسوولیت ملی است.
۷. روزنامه ایران
تیتر: پس از تشییع؛ آزمون مسئولیت سیاسی
نویسنده: فاطمه مهاجرانی
در سیاست، گاهی آنچه گفته نمیشود، مهمتر از آن چیزی است که گفته میشود. در روزهایی که میلیونها ایرانی در مراسم تشییع رهبر شهید، فارغ از گرایشهای سیاسی و سلایق اجتماعی، تصویری از همبستگی ملی را به نمایش گذاشتند، انتظار میرفت این پیام از سوی برخیها بیش از هر صدای دیگری شنیده شود؛ پیامی که میگفت ایران در بزنگاههای تاریخی، حول منافع ملی و احساس تعلق به میهن گرد هم آمده است.
اما گویا برخی، این پیام را نشنیدند یا نخواستند بشنوند. در گرماگرم آن حضور ملی همان ادبیات آشنا، با همان واژهها و همان شیوه، دوباره به میدان آمد؛ هتاکی، تخریب، انکار و تلاش برای آنکه هیچ نشانهای از همدلی و هیچ روزنهای از امید مجال بروز پیدا نکند. گویی برای عدهای، حتی وحدت ملی نیز تنها زمانی ارزشمند است که در خدمت روایت سیاسی مطلوب آنان قرار گیرد.
این رویکرد، در مواجهه با عملکرد دولت و حتی تیم مذاکره کننده نیز دنبال میشود؛ الگویی که پیش از بررسی هر اقدام، نتیجه را اعلام کرده است.
در چنین فضایی تفاوتی ندارد دولت برای کاهش فشارهای اقتصادی چه برنامهای ارائه کند، چه گامی در مسیر توسعه بردارد یا تیم مذاکره کننده چه ابتکاری در عرصه سیاست خارجی دنبال کند. همیشه پاسخ از پیش آماده است: انکار، تخریب و بیاعتبارسازی.
نمونه روشن آن، مواجهه با دیپلماسی و مذاکره و شعارهایی است که در حاشیه تشییع رهبر شهید در تهران، قم و مشهد علیه تیم مذاکره کننده و دولت سر داده شد.
مذاکره در ادبیات حکمرانی، نه نشانه ضعف است و نه هدف؛ ابزاری است برای تأمین منافع ملی. همانگونه که اقتدار، بدون تدبیر به نتیجه مطلوب نمیرسد، گفتوگو نیز زمانی ارزشمند است که در خدمت عزت، حکمت و مصلحت کشور باشد. دولت و تیم مذاکره کننده نیز با همین منطق حرکت کرده و از هیچ ابزار مشروعی برای دفاع از حقوق مردم و کاهش فشارهای تحمیلشده بر زندگی آنان چشم نپوشیدهاند.
با این حال، برخی چنان از اصل مذاکره سخن میگویند که گویی گفتوگو با هدف تأمین منافع ملت، امری مذموم است. این نوع مواجهه، بیش از آنکه به تقویت موضع ملی کمک کند، پیام نادرستی به بیرون از مرزها مخابره میکند و سرمایه دیپلماتیک کشور را کاهش میدهد. اختلافنظر درباره روشها طبیعی است، اما تضعیف ابزارهای تأمین منافع ملی سودی برای هیچکس ندارد.
از همین منظر، نادیده گرفتن اقدامات دولت نیز پرسشبرانگیز است. میتوان درباره میزان موفقیت سیاستها بحث کرد، اما نمیتوان تلاشهای صورتگرفته برای مدیریت اقتصاد، پیگیری مطالبات معیشتی، توسعه زیرساختها، تقویت خدمات عمومی و فعالسازی ظرفیتهای دیپلماسی را از صفحه واقعیت حذف کرد. جامعه، بیش از جدال بر سر روایتها، به رقابت بر سر راهحلها نیاز دارد.
دولت مسیر خود را با تکیه بر مسئولیت، گفتوگو و حل مسائل کشور ادامه خواهد داد؛ نه هیاهو جای برنامه را میگیرد و نه هتاکی جای پاسخگویی را. آنچه بیش از هر چیز باید از آن صیانت کرد، سرمایهای است که مردم در بزنگاههای تاریخی خلق میکنند؛ سرمایهای به نام «وحدت ملی.»
مراسم تشییع رهبر شهید تنها یک آیین وداع نبود؛ یادآوری این حقیقت بود که هرگاه پای ایران و منافع ملی در میان باشد، جامعه ایرانی ظرفیت همگرایی و همبستگی را دارد. شایسته نیست این پیام روشن و تاریخ ساز، زیر سایه شعارهای تفرقهافکنانه، ادبیات هتاکانه یا رقابتهای زودگذر سیاسی کمرنگ شود.
دولت نقد را بخشی از حیات سیاسی کشور میداند، اما میان نقد و نفی، میان رقابت و تخریب، و میان مطالبهگری و هتاکی تفاوتی روشن وجود دارد. آنچه بیش از هر زمان دیگری به آن نیاز داریم، پاسداری از سرمایه وحدت ملی است؛ سرمایهای که مردم آن را آفریدند و همه ما، فارغ از جایگاه و گرایش سیاسی، در قبال حفظ آن مسئولیت داریم. ایران در این مقطع، بیش از هر صدایی، به صدای عقلانیت، مسئولیت و همدلی نیاز دارد.
دولت راه خود را بر مدار مسئولیت، گفتوگو و حل مسائل کشور ادامه خواهد داد. تاریخ نیز قضاوت خواهد کرد که چه کسانی در روزگار دشوار، به تقویت همبستگی ملی یاری رساندند و چه کسانی هر نشانهای از وفاق را به میدان منازعه سیاسی کشاندند.
۸. روزنامه جهان اقتصاد
تیتر: چرا ارز صادراتی به دولت برنمیگردد؟
نویسنده: جعفر قادری
سالهاست که موضوع بازگشت ارز حاصل از صادرات به یکی از مهمترین چالشهای سیاستگذاری ارزی کشور تبدیل شده است. در بسیاری از مواقع، این تصور در افکار عمومی شکل گرفته که صادرکنندگان از بازگرداندن ارز خودداری میکنند و همین مسئله باعث فشار بر بازار ارز شده است. اما واقعیت آن است که باید میان «بازگشت ارز به کشور» و «بازگشت ارز به چرخه رسمی و دولتی» تفاوت قائل شد؛ تفاوتی که بخش مهمی از ابهامات موجود را روشن میکند.
در عمل، بخش قابل توجهی از ارز حاصل از صادرات به اقتصاد کشور بازمیگردد، اما الزام صادرکنندگان به عرضه این ارز با نرخهایی که فاصله قابل توجهی با نرخ واقعی بازار دارد، انگیزه ورود آن به سامانههای رسمی را کاهش داده است. هنگامی که صادرکننده مجبور میشود ارز خود را با قیمتی بسیار پایینتر از ارزش واقعی عرضه کند، در حقیقت بخشی از درآمد خود را از دست میدهد؛ موضوعی که نه تنها انگیزه صادرات را کاهش میدهد، بلکه زمینه ایجاد روشهای جایگزین برای استفاده از ارز را نیز فراهم میکند.
از سوی دیگر، این اختلاف نرخ پیامدهای گستردهتری نیز دارد. زمانی که واردکننده ارزی را با نرخ پایینتر دریافت میکند اما کالا را بر اساس نرخ آزاد یا نزدیک به نرخ بازار قیمتگذاری میکند، سودی غیرمتعارف نصیب واسطهها میشود؛ سودی که نه به تولیدکننده میرسد، نه به صادرکننده و نه حتی به مصرفکننده نهایی. نتیجه چنین وضعیتی، شکلگیری رانت، افزایش انگیزه برای دریافت ارز ترجیحی و گسترش بیعدالتی در تخصیص منابع ارزی است.
اقتصاد زمانی میتواند به سمت شفافیت حرکت کند که انگیزههای اقتصادی با واقعیتهای بازار همسو باشند. اگر صادرکننده بتواند ارز حاصل از صادرات خود را برای واردات مواد اولیه، ماشینآلات یا کالاهای مجاز مورد استفاده قرار دهد، هم چرخه تجارت روانتر خواهد شد و هم نیاز به تخصیصهای رانتی کاهش مییابد. در چنین شرایطی، فعالان اقتصادی به جای تلاش برای دسترسی به ارز ارزان، تمرکز خود را بر افزایش تولید، صادرات و توسعه بازارهای بینالمللی قرار خواهند داد.
البته این موضوع به معنای حذف کامل نقش دولت در مدیریت منابع ارزی نیست. منابع حاصل از صادرات نفت و درآمدهای ارزی دولت همچنان میتواند برای تأمین کالاهای اساسی، دارو و اقلامی که مستقیماً با معیشت مردم ارتباط دارند، مورد استفاده قرار گیرد. اما در سایر بخشهای صادراتی، تداوم چندنرخی بودن ارز نه تنها کمکی به کنترل بازار نمیکند، بلکه موجب افزایش پیچیدگیهای اقتصادی و کاهش انگیزه سرمایهگذاری نیز میشود.
تجربه اقتصاد ایران نشان داده است هر جا اختلاف قابل توجهی میان نرخهای رسمی و نرخهای واقعی بازار ایجاد شده، فرصتهای سوداگرانه نیز افزایش یافته است. این شکاف قیمتی، زمینه انتقال منابع از بخش مولد به فعالیتهای غیرمولد را فراهم کرده و هزینه آن در نهایت بر دوش اقتصاد و مردم قرار گرفته است. بنابراین، اصلاح سازوکار بازگشت ارز بیش از آنکه نیازمند برخوردهای سختگیرانه باشد، به اصلاح ساختارهای قیمتگذاری و کاهش فاصله میان نرخهای مختلف ارز وابسته است.
در نهایت، اگر هدف سیاستگذار افزایش صادرات، تقویت تولید و مدیریت پایدار بازار ارز است، باید انگیزههای اقتصادی فعالان این حوزه را نیز در نظر بگیرد. کاهش شکاف نرخ ارز، حذف رانتهای ناشی از چندنرخی بودن و حرکت به سمت نظامی شفاف و رقابتی، میتواند مسیر بازگشت مؤثرتر ارز به چرخه رسمی اقتصاد را هموار کند و در عین حال، اعتماد بیشتری میان دولت و بخش خصوصی ایجاد سازد.
مطالب مرتبط
